Make your own free website on Tripod.com

 


This Page in English | Persian version In pdf format


 

 

بيست و سه سال

(رسالت)

 pdf

 

علی دشتی

 

ويرايش: دکتر عليرضا ثمری

 

نشر نيما

 

بيست و سه سال

نويسنده: علی دشتی

ويراستار و طراح جلد: دکتر عليرضا ثمری

نشر نيما – اِسِن آلمان

ژانويه ۲۰۰۳

I 

 

 

فهرست (بر روی بخش مورد نظر کليک کنيد)

پيشگفتار

محمد

تولّد قهرمان

كودكي

رسالت

بعثت

پس از بعثت

دين اسلام

محيط پيدايش اسلام

معجزه

معجزة قرآن

محمد بشر است

سياست

هجرت

شخصيت تازة محمد

ايجاد اقتصاد سالم

جهش بسوی قدرت

نبوت

زن در اسلام

زن و پيغمبر

متافيزيك

خدا در قرآن

پس از محمد

خلافت

سودی غنيمت

خلاصه


پيشگفتار

 

شادروان علی دشتی يکی از بزرگان عرصه خِرَد و انديشه، و در زمره نامی ترين سياستمداران، نويسندگان و محقّقان دوران معاصر کشورمان بوده، از وی آثار گرانبها و ارزشمند فراوانی برجی مانده است. آنچه در تمامی آثار وی مشهود است، احساسات و عواطف پاک و سرشار از محبّت انسانی است که با مهرورزی فراوان، می کوشد تا گرد و غبارِ خرافات و اوهام را نه با خشونت، که با آرامی و رأفت از چهره انسانها بِزُدايد. وی در پيکار خود عليه تعصّبات و خرافات، با آرامش و متانتی شگرف که از خصوصيات اخلاقی وی بشمار ميرفت، تنها شواهد و دلايل مستحکم خود را ارائه نموده و در تمامی اين مباحثات، همواره از مخالفان با کمال احترام نام برده و هرگز در جملات او اهانتی به فرد يا گروهی مشاهده نمی شود.

هنگام مطالعه نوشته هی او پيرامون آثار و شخصيت شاعران پرآوازه ايران زمين، در کتابهائی چون «نقشی از حافظ»، «قلمرو سعدی»، و «سيری در ديوان عاشقانه ترين غزليات ادب فارسی، شمس» آرامش و عشقی لذت بخش در خواننده ايجاد می شود؛ و هنگام مطالعه نوشته هی او پيرامون شخصيتهی سياسی بزرگ ايران، در کتابی چون «پنجاه و پنج» خواننده با صداقتی غير قابل ترديد مواجه شده و گويا خود را با شخصيتهی کتاب همراه و هم گام می يابد؛ ولی فراتر از اين کتابه، هنگام مطالعه کتاب «بيست و سه سال»، که به حق شاهکار هميشه جاودان اين نويسنده بزرگ می باشد، اوج انديشه و بزرگواری و صداقت را در تک تک کلمات نويسنده ديده و شگفت زده می شويم که نويسنده توانمند، در عين اينکه بنيان و ريشه طرز فکر مورد بررسی را با دلايل قطعی و مستحکم به زير سؤال برده، سُست می کند و اوج ناراستی و نادرستی را در گوشه گوشه اين پندارها نشان داده و تار و پود بهم تنيده شده اين نمدِ پوسيده را از هم می شکافد، همواره از بنيانگزاران آن با احترام ياد کرده و هرگز از محور ادب خارج نمی گردد.

هدف او تنها روشنگری است و می خواهد حقيقت را آشکار نمايد. او بخوبی آگاه است که قضاوت وظيفه او نيست و لذا در همه حال، قضاوت را به خود خواننده واگذارده است. خواننده می تواند با مطالب و استدلالات غيرمغرضانه اين کتاب واقع بينانه و بدون تعصّب برخورد نموده و ضمن پی بردن به بسياری واقعيات، به جستجوی بيشتر مشتاق شود، و يا می تواند به پيروی از احساسات و اعتقاداتِ گذشته خود، استدلالات کاملاً منطقی و عقلانی اين کتاب را ناديده گرفته و به يکباره از آنها روی گردانده، بی اختيار عنان عقل خويش را بدست امواج سهمگين اعتقادات، احساسات، و پندارهی خرافی گذشته سپارد.

آنچه مهّم است اينست که دلايل و شواهد ارائه شده در اين کتاب که همگی از بطن خودِ اسلام و قرآن استخراج شده اند، چنان محکم، منصفانه و بديهی اند که خواننده مشتاقِ حقيقت را راهی جز تسليم و بازنگری در انديشه هی گذشته خويش باقی نمی ماند. تصميم گيری پس از آن با خود خواننده است، انکار عقل سليم و فروغلطيدن به پندارهی موهوم و موروثی و آداب و سنن گذشته، و يا آزاد سازی سيمرغ بلندپرواز عقل از کهنه قفسِ خرافات و جهل و پرواز دادن آن تا قلّه هی سر به فلک کشيدة حقيقت، آزادی و انسانيت. در همين راست، شادروان علی دشتی به صراحت و بی پروا در مورد کتاب معروف خود تحت عنوان «پنجاه و پنج» اظهار ميکند که:

«غم اينم نيست که اين مجموعه تا چه حد مطبوع طبع خوانندگان باشد، ولی ميتوان به آنها اطمينان داد که از راه و رسم راستی و مرّوت انحرافی صورت نگرفته است»

و در دنبالة آن جمله ی از «روسو» ذکر می نمايد که:

«آزادی در هرحال و هر وضع، ملک حقيقی انسان است،

کافيست شخص خود را بنده ندانسته و اسير افکار و عقايد ديگران نشود».

شخصيّت واقعی محمّد، بنيانگزار اسلام، و همچنين تاريخ صدر اسلام همواره در هاله ی از ابهامات، خرافات، داستانسرائی ها و گزافه گوئی ها مخفی بوده و اگرچه تاکنون صدها و هزاران کتاب در اين مورد نگاشته شده، به ندرت می توان کتابی يافت که صادقانه و واقع بينانه به شرح وقايع و اتفاقات پرداخته و از هجوم طوفان سهمگين خرافات، تحريفات، و احياناً فريبکاری ها و غرض ورزی ها در امان مانده باشد. در همين زمينه در نوشته هی شادروان علی دشتی می خوانيم:

«هزارها کتاب درباره زندگی و حوادث بيست و سه ساله ظهور و افول او (محمّد) و همه کردارها و گفتارهی اين مرد فوق العاده نوشته شده است و تحقيقاً از او بيش از تمام رجال تاريخی قبل از او اسناد و مدارک و قوانين در دسترس محققان و پژوهندگان قرار گرفته است، معذالک هنوز کتاب روشن و خِرَدپسندی درباره وی (محمّد) نوشته نشده است که سيمی او را عاری از گرد و غبار و اغراض و پندارها و تعصّبات نشان دهد».

سپس ضمن اشاره به اوج خرافه پرستی و عقايد نادرستی که در جامعه کنونی ايران مشاهده می شود، و با پيش بينی انعکاسی که مطالب اين کتاب در ميان اين جامعه برپا خواهد کرد، می نويسد:

«... نه، من نه در خود چنين شکيب را سراغ دارم و نه آن همّت را که با امواج کوه پيکر و مقاومت ناپذير خرافات به ستيزه برخيزم... راست و صريح تر گويم،... تحت تأثير عقيده، خِرَد و ادراک آدمی از کار می اُفتد. چنانکه می دانيم، عقايدی از طفوليت به شخص تلقين شده و زمينه انديشه هی او قرار می گيرد و آنوقت می خواهد همه حقايق را به آن معتقدات تلقينی که هيچ مصدر عقلائی ندارند منطبق سازد...».

***

به راستی محمّد که بود؟ چه خصوصياتی داشت؟ چه ويژگيهی مثبت و احياناً منفی در شخصيت او يافت می شد؟ آيا او همان مردی است که در مکّه با آرامش و مهربانی و متانت موعظه ميکرد، مردم را به خوبيها فرا می خواند، و به پيروان ساير اديان احترام فراوان می گذاشت؛ و يا همان فرمانده ی است که در مدينه فقط در يک روز فرمان گردن زدن و قتل عام بيش از هفتصد مردِ يهودی ساکن آن شهر را داده، اموال و زنان و دختران آنها را بين خود و ديگر مسلمانان تقسيم نمود؟ آيا او همان مردی است که در آغاز جوانی با زنی سالها مسن تر از خود ازدواج کرده و ساليان دراز با او وفادارانه زيست، و يا همان مردی است که در سالهی آخر عمر، دهها زن و دختر جوان و زيباروی در حرمسری خود داشته و مرتباً به تعداد آنان می افزود و صدها آيه و حديث در توجيه آن ذکر می کرد؟ راستی، کداميک از رواياتی که در مورد او گفته اند و شنيده ايم منطبق با واقعيت و کداميک خلاف حقيقت و مخالف متون اسلامی و قرآن است؟ ما که داستانها از قدرت اعجاز فرزندان و فرزندزادگان و نوادگان محمّد، از هر امام و امامزاده مجهول النسب،و حتی اقوام و خويشاوندان آنها شنيده ايم، آيا می دانيم که خودِ محمّد واقعاً  هرگز معجزه ی نداشته و خودِ او بيش از بيست بار در آيات قرآن بر اين مورد تأکيد کرده است؟

در مورد کتاب قرآن چه می دانيم؟ آيا واقعاً اين کتاب معجزه محمّد، يا آنگونه که گفته اند، معجزه ی جاويد است؟ آيا واقعاً از نظر فصاحت و بلاغت بی مانند است؟ آيا واقعاً اگر جنّ و انس جمع شوند نخواهند توانست حتی آيه ی مانند آيه هی آن بياورند؟ از اينگونه سخنان بسيار شنيده ايم و اکنون بد نيست کمی هم با نظر محّققانی که به بررسی قرآن از نظر فصاحت و بلاغت پرداخته و معتقدند اشکالات و ايرادات فراوان لغوی، معنايی، صرف و نحوی، تاريخی، علمی و... در آن يافته اند آشنا شويم.

با تاريخ صدر اسلام چقدر آشنائی داريم؟ اسلام در آغاز چگونه ظاهر شد؟ چگونه رشد کرد؟ چه تفاوتی بين سالهی اول اسلام در مکه و سالهای بعد از هجرت به مدينه وجود داشت؟ مسلمانان فقيری که تازه از مکه به مدينه مهاجرت نموده بودند، از چه راهی مخارج زندگی خود را تأمين می نمودند؟ رفتار مسلمانان با ساير اقوام و قبيله هی شبه جزيره عربستان در زمان محمّد چگونه بود؟ تفاوت عمده بين سوره هی مکی و مدنی چيست؟ شخصيت محمّد در اين دو زمان چه تفاوتهايی را نشان می دهد؟ بنيانگزار اسلام را کدام بايد دانست، آن پيغمبر رئوف مکّی يا آن فرمانده جبار مدني؟

شادروان «علی دشتي» در کتاب «بيست و سه سال» با استناد به بسياری از آيات قرآن و احاديث و روايات متون اسلامی، و همچنين با نگرش بر تاريخ صدر اسلام به تمامی اين پرسشها و بسياری پرسشهی ديگر پاسخهايی بسيار شايسته می دهد.

کتاب «بيست و سه سال» با بيانِ بسيار شيوا و روان و با سادگيِ بسيار دلپذير، و در عين حال، با اسناد و شواهدِ بسيار محکم و غير قابل انکار، علاوه برآنکه دانش و احاطه همه جانبه نويسنده اش را به قرآن، اسلام، تاريخ، فقه، و متون اسلامی می رساند، پرده از بسياری حقايق برداشته و واقعيتهی بسياری را بر خواننده مکشوف و وی را شگفت زده می نمايد. مقابله آيات مختلف قرآن با يکديگر و ذکر شأن نزول اين آيات، بررسی سيره بنيانگزار اسلام و سخنان و عملکرد او در مقاطع مختلف زمانی بويژه قبل و بعد از هجرت از مکه به مدينه، و همچنين مقايسه مطالب قرآن و احاديث نبوی با تاريخ و علم، که به شيوه ی بسيار عالمانه صورت گرفته، روشنگر بسياری از حقايق بری جويندگان حقيقت است.

گفته هی زير از شادروان علی دشتی در مورد زمينه هی نگارش اين کتاب، به خوبی صداقت و لطافت روح، و در عين حال عزم جزم وی را در مقابله با خرافات و اوهام به تصوير می کشد:

«من از کودکی در کربلا و در خانواده ی بسيار متعصّب با خُشکی ها و نادانی ها و زير فشارها بزرگ شده ام و دنيی منجمد قشريون را به همه وجودم لمس کرده ام و می دانم که تعصّب چه بلائی است و وظيفه خود می دانم که آنچه در توان دارم با اين بلا بجنگم...»

اگرچه پيش از اين کتاب، کتابهی متعدّد ديگری نيز در زمينه روشنگری دينی و بيان حقايق ناگفته اسلام و بزرگان آن به رشته تحرير درآمده بود،(مانند «مکتوبات ميرزا فتحعلی آخوندزاده»، «سياحتنامه ابراهيم بيگ» اثر زين العابدين مراغه ی، «رويی صادقه» اثر سيد جمال الدين اصفهانی، «سه مکتوب» اثر جاودان ميرزا آقاخان کرمانی که تقريباً تمام آنها بدون نام نويسنده و ناشر و بصورت مخفيانه توزيع شده و همواره چاپ و مطالعه آنها ممنوع بوده)، ولی کتاب «بيست و سه سال» در اين ميان ويژگيهی خاصّ خود را داشته و جايگاه ويژه ی را به خود اختصاص داده است.

بديهی است که پس زدن پرده هی خرافات و هاله هی ابهامی که طی قرنه، چهره واقعی اسلام و بزرگان آن را پوشانيده، بر فريبکارانی که در ظاهر پيشوايان دين، و در باطن دکانداران دين بوده و در پسِ اين پرده ه، چهره حقيقی خود را پنهان کرده اند، بسيار گران می افتد. رياکارانی که هرگونه خواسته اند پيرامون شخصيتهی اسلامی به نفع خود داستانسرائی نموده و بری اغفال و بهره کشی هرچه بيشتر از عوام، خرافه پرستی و گزافه گوئی را ترويج داده، آنها را جايگزين حقايق نموده و خود را بعنوان يگانه متوّليان دين و اولياء عوام وانموده اند.

با سوابق دردناک و شرم آوری که از خشونتها و دژخوئی هی دکانداران دين و مزدوران آنها در برخورد با اينگونه روشنگری ها سراغ داريم و صدها نمونه از آن چون لکّه هی ننگين در جی جی تاريخ سرزمينمان ديده می شود، طبيعی است که کتاب «بيست و سه سال» نيز مانند بسياری ديگر از کتابهی روشنگری قبل از خود، در ابتدا بدون نام نويسنده و انتشارات منتشر شده و بصورت مخفيانه توزيع می شد. بااينحال پس از مدّت کوتاهی مورد استقبال گروههی زيادی از مردم قرار گرفته و هياهو و جنجال دين فروشان و فرياد «وا اسلاما»ی آنان را به آسمان بلند نمود. باز هم تکفيرها و دشنام ها و تهديدهی ايشان آغاز شد و نه تنها به دنبال نويسنده و ناشر اين کتاب، که بدنبال خوانندگان آن نيز می گشتند تا آنها را نيز به سرنوشت غم انگيزی چون سرنوشت شادروان احمد کسروی و ديگران دچار سازند. حتی افراد متعددی را نيز در دوران پس از انقلاب اسلامی در ايران به عنوان نويسنده احتمالی اين کتاب بازداشت کرده و بری گرفتن اقرار، تحت شکنجه قرار دادند.

بسيار کوشيدند تا اين فرياد را نيز در گلو خفه کنند، اما اگرچه انديشمند را توان کُشت، ولی انديشه را هرگز. انديشه را بايد با انديشه پاسخ داد، پاسخ کلام، کلام است. هرآنکس که انديشه را با دشنام و دشنه و طرد و تکفير و سانسور و مشت و لگد و خنجر و قداره و گلوله پاسخ می دهد، آشکارا می گويد که پاسخی ندارم، و آنچه دارم انديشمندانه نيست، تاب تحمّل مخالفت ندارم، ورشکسته ام، ناتوانم، ذليلم، و... و از هرگونه انتقاد می هراسم و برخود می لرزم.

آنچه مرا به ويرايش ادبی و نگارش مقدمه برای اين اثر بی نظير واداشت، احساس مسئوليتی بس سنگين در مقابل غم و درد و ماتم و رنج و عذاب هموطنانم در داخل و خارج ايران، در مقابل تحقير و تکفيری که جهانيان امروز به ايران و ايرانی روا می دارند، و در مقابل عظمت گذشته ناگذشته، که هميشه جاودان ايران بزرگ است که امروزه ناآگاهی و جهالت ما وارثان اين سرزمين کهن، ميرود تا خاطره آن را نيز از اذهان جهانيان و حتی خودمان پاک گرداند. فاجعه ايست بس دردناک که هم اکنون، سرزمينی با کهن ترين و ريشه دارترين فرهنگ جهان، سرزمينی که مهد تمدّن و فرهنگ و آزادی جهان بوده و به جرأت ميتوان گفت بيشترين و بزرگترين سهم را در بنيانگزاری تمدن انسانی برروی کره زمين داشته و تا قبل از حمله اعراب در يکهزار و سيصد و پنجاه سال پيش، همواره توانمندترين و مترقی ترين سرزمين ها بوده، امروزه بعنوان تنها کشور جهان که مردمان آن صغير و سفيه و محتاج ولی و قيم می باشند، معرفی می گردد. عمده ترين سبب اين فاجعه، نه ظلم و جهل حاکمان و سردمداران و يا توطئه دشمنان خارجی، که جهل و ناآگاهی خود ماست، چرا که خوب و بد همواره بوده و هستند، ولی ما چرا بايد بدها و بدترين ها را انتخاب می کرديم؟ ما چرا بايد به يکباره خِرد و انديشه را ناديده گرفته، به وعده هی پوچ و واهی گروهی گردن می نهاديم که به حق، رسواترين و بدنام ترين جماعت تاريخ ايران زمين بوده و حتی بررسی اجمالی عملکرد بيش از هزار ساله آنان، مو بر اندام هر خردمندی راست می گرداند؟

آنچه کرده ايم، درست يا نادرست، گذشته است، آينده نيز جز رويا و سرابی بيش نيست و ما تنها در زمان حال زندگی می کنيم و بر ماست که امروز را دريابيم. بر ماست که خارج از هرچارچوب و بايد و نبايدی، تنها به آنچه هست، بخردانه بينديشيم. سالها فريب صدها ايدئولوژی را خورده ايم و ديگر بس است، اکنون بايد جهان را آنگونه که «هست» ببينيم، نه آنگونه که برخی می پندارند «بايد باشد». خوب و بد آنست که هست و ثمرش را در بوته آزمايش ديده ايم، نه آنچه پدران ما و پدرانِ پدرانِ ما و نياکان ايشان پنداشته اند و به ما نيز امرونهی کرده اند. ديگر دوران «ايدئولوژي» ها سرآمده و به يک «جهان بيني» انديشمندانه، واقع بينانه و بدور از هرگونه پيشداوری و تفکرّات بسته و محدود به چارچوب ها نياز داريم. نگاه به جهان امروز از داخل تونل هر ايدئولوژی، تنها ثمری که به بار خواهد آورد، وضعيتی مشابه وضعيت قرون وسطی در اروپ، جوامع کمونيستی و فاشيستی در قرن حاضر، جمهوری اسلامی در ايران، و حکومت طالبان در افغانستان خواهد بود.

تنها چاره رفع مشکلات امروزی جامعه ايران، تلاش مستمر در جهت گسترش خردانديشی و پرورش انديشه، و خارج شدن از کنترل هرنوع ايدئولوژی، طرز تفّکر، و اعتقادی است که بنابر گفته شادروان علی دشتی، بدون آنکه مصدر عقلائی داشته باشند، از طفوليت به شخص تلقين شده و در زمينه انديشه هی وی قرار گرفته اند.

 

                                                                                       دکتر عليرضا ثمری

                                                                      ژانويه ۲۰۰۳


 

محمـّد


 

۱- تولّد قهرمان

۲- كودكي

۳- رسالت

۴- بعثت

۵- پس از بعثت

 

تولّد قهرمان

 

 

رهی جزكعبه و بتخانـه مي‌پـويـم كـه مـي‌بينـم

گروهی بت‌پرست اينجا و مشتی خود پرست آنجا

 

سال ۵۷۰ ميلادی كودكی از آمنه بنت(= دختر) وهب در مكه چشم به زندگی گشود و او را محمد ناميدند. اين نوزاد پس از مرگ پدر خود عبدالله‌بن عبدالمطلب به دنيا آمد و در پنج سالگی مادر خود را از دست داد و پس از اندكی جّد توانا و كريمش كه يگانه حامی و نگهبان وی بود به جهان ديگر شتافت. اين طفل كه عموهی متعدد و نسبتاً متمكن داشت، تحت سرپرستی يكی از فقيرترين، ولی جوانمردترين آن‌ها قرار گرفت، سرگذشت حيرتزا و شگفت‌انگيزی دارد، كه شايد در تاريخ مردان خود ساخته و حادثه‌آفرين جهان بي‌مانند باشد.

هزارها كتاب در باره زندگی و حوادث بيست و سه ساله، ظهور و افول او و همه كردارها و گفتارهی اين مرد فوق‌العاده نوشته شده است و تحقيقاً از او بيش از تمام رجال تاريخی قبل از او اسناد و مدارك و قوانين در دسترس محققان و پژوهندگان قرار گرفته است، معذالك هنوز كتاب روشن و خرد پسندی در باره وی نوشته نشده است كه سيمی او را عاری از گرد و غبار اغراض و پندارها و تعصبات نشان دهد و اگر هم نوشته شده باشد من بدان دست نيافته‌ام.

مسلمين نيز به تاريخ حقيقی روی نياورده و پيوسته كوشيده‌اند از وی يك وجود خيالی، وجودی مافوق بشر و نوعی خدا در لباس يك انسان بسازند و غالباً خصايص ذات بشری او را ناديده گرفته‌اند و در اين كار حتی رابطه علت و معلول را كه اصل حيات است به چيزی نشمرده و به همه آن‌ها صورت خَرق(= خلاف) عادت داده‌اند.

از اين طفل تا سال ۶۱۰ ميلادی يعنی هنگامی كه به سن چهل سالگی رسيده است اثر مهمی در تاريخ نيست و حتی در سيره او و روايات آن زمان، خبر چشمگير و فوق‌العاده‌ی نمي‌بينيم ولی “محمد‌بن جرير طبري” كه در اواخر قرن سوم هجری تفسيری بر قرآن نوشته است بدون مناسبت در ذيل آيه ۲۳ سوره بقره، راجع به تولد او مطلبی مي‌نويسد كه نمودار انحراف از جاده واقع‌بينی و رغبت مهار نشدنی اسلاف (= جمع سلف، گذشتگان) است به ساختن افسانه‌هی عاميانه؛ و نقل آن به ما نشان مي‌دهد كه حتی مورخ نيز نمي‌تواند مورخ بماند و دست خوش پندارها و اساطير نشود. آيه ۲۳ سوره بقره چنين است:

“وَ اِنِْ‎‎ كُنْتُمْ فی ريْبِ مّما نَزّلَنا عَلَی عَبدِنَا فَأتُوا بِسوُرةٍ منِ مِثْلهِ وادْعُواْ ْشُهَدَآءَ كُم مِن دوُنِ الَلّهِءَ انِ كُنتُم صَادِقين”

معنی آن واضح است: اگر در باب قرآن كه به بنده خود فرستاده‌ايم شك داريد يك سوره مثل آن بياوريد. محمد‌بن حرير طبری در ذيل اين آيه مي‌نويسد:

“ قبل از بعثت در مكه آوازه‌ی درافتاد كه پيامبری ظهور خواهد كرد به نام محمد كه شرق و غرب جهان به فرمان او درآيد. بدان روزگار چهل زن در مكه بار داشتند و هر يك از آن‌ها كه مي‌زائيد اسم پسر خود را محمد مي‌گذاشت تا مگر او همان پيغمبر موعود باشد”.

سخافت(= كم عقلی و سبكي) اين گفتار آشكارتر از آن است كه در باره آن چيزی گفته‌ آيد. نه آوازه‌ی در مكه بوده و نه كمترين اثری از رسالت مردی به نام محمد، و حتی ابوطالب هم كه حامی و ولی او بود از اين آوازه‌ها و نشانه‌ها بي‌خبر بود، از همين روی اسلام نياورده از دنيا رفت. خود حضرت نيز تا قبل از بعثت از رسالت خود اطلاعی نداشت(آيه ۱۶ سوره يونس شاهدی است گويا بر اين امر: قل لو شاء الله ما تلوته عليكم و لا ادراكم به فقد لبئث فيكم عمراً، مفاد آن اين است كه: عمری ميان شما زندگی كردم و ادعايی نداشتم. اكنون از طرف خداوند به من وحی رسيده است.). كدام آمار در مكه وجود داشته است كه نشان دهد در سال ۵۷۰ ميلادی فقط چهل زن و نه بيشتر آبستن بوده و همه آن‌ها هم بدون استثناء پسر زائيده‌اند و نام همه آن پسرها هم محمد بوده است و حضرت محمد در دوران كودكی چهل محمد هم سن و سال داشته است؟

واقدی به شكل ديگر از تولد آن حضرت سخن مي‌گويد: “همين كه از مادر متولد شد گفت الله اكبر كبيرا(دركتاب معروف بابيان موسوم به “نقطة‌الكاف” كه بهائيان كوشيدند آن را جمع كنند و از بين ببرند، ميرزا جانی كاشانی نظير آن را به سيد محمد علی باب نسبت مي‌دهد كه به محض تولد از مادر، سيد علی محمد به سخن آمد و گفت: الملك‌لله.) در ماه اول مي‌سريد، ماه دوم مي‌ايستاد، ماه سوم راه مي‌رفت، ماه چهارم مي‌دويد، و ماه نهم تير مي‌انداخت”.

آيا ممكن است چنين چيزی روی داده باشد و تمام ساكنان شهر كوچك مكه از آن مستحضر نشده باشند و مردمانی كه بت سنگی مي‌پرستيدند در قبال محمد به خاك نيفتاده باشند؟

اين يك نمونه از طرز تاريخ‌نويسی و افسانه‌سرايی مسلمين است. از طرف ديگر اغراض دينی پاره‌ی ترسايان (مسيحيان) باختری را بر آن داشته است كه محمد را دروغگو، جاهل، حادثه‌جو، جاه‌طلب و شهوت‌ران بگويند. بديهی است كه هيچ يك از اين دو طايفه نتوانسته‌اند وقايع را چنانكه هست دنبال كنند.

علت اين است كه معتقدات، خواه سياسی و خواه دينی و مذهبی، مانع است كه انسان خرد خود را به كار اندازد و روشن بينديشد. پيوسته پرده‌ی از خوبی يا بدی روی موضوع بحث كشيده مي‌شود. مهر و كين، تعصب و لجاج و عقايد تلقينی، شخص مورد مطالعه را در بخار و مه تخيلات فرو مي‌پيچد. در اين شبهه‌ی نيست كه حضرت محمد از اقران خويش متمايز است و وجه تمايز او هوش حاد، انديشه عميق و روح بيزار از اوهام و خرافات متداول زمان است و از همه مهمتر قوت اراده و نيروی خارق‌العاده‌ی است كه يك تنه او را به جنگ اهريمن مي‌كشاند. با زبانی گرم مردم را از فساد و تباهی برحذر مي‌دارد، فسق و فجور و دروغ و خود‌خواهی را نكوهش مي‌كند، به جانبداری از طبقه محروم و مستمند برمي‌خيزد، قوم خود را از اين حماقت كه به جی پرستش خدی بزرگ به بت‌هی سنگی ستايش مي‌برند سرزنش مي‌كند و خدايان آن‌ها را ناتوان و شايسته تحقير مي‌داند. طبعاً مردمانی كه در اجتماع صاحب شأن و اعتباری هستند و مقام استوری دارند به سخنان وی وقعی نمي‌گذارند.

گردن نهادن بدين سخنان مستلزم فرو ريختن تمام آداب و رسوم و عقايدی است كه قرن‌ها بدان خوی گرفته‌اند و مثل تمام عقايد موروثی، اموری مسلم و رخنه‌ناپذير مي‌نمايد.

از همه بدتر كسی مي‌خواهد نظام اجتماعی آنان را برهم زند و بنياد اجدادی آن‌ها را فرو ريزد كه شأن و اعتباری چون خود آن‌ها ندارد. كودك يتيمی از قبيله خود آن‌ها است كه از راه ترحم در خانه عموی خويش و در تحت رعايت او بزرگ شده است و دوران كودكی را در چرانيدن شتران عمو و همسايگان گذرانيده و در آغاز جوانی به خدمت بانويی مال‌دار درآمده است و از آن رو داری اعتبار و شأنی گرديده است.

چنين كسی كه تا ديروز فردی عادی از قبيله قريش محسوب مي‌شده و هيچ‌گونه امتياز و تشخصی نداشته است اكنون دعوی ارشاد و رهبری آنان را مي‌كند و مدعی است كه اين رسالت از طرف خدی به وی تفويض شده است. اين سخن وليد‌بن مغيره كه از رؤسی به نام قريش است طرز فكر و روحيه سران قبيله را خوب مجسم مي‌كند. وليد‌بن مغيره با خشم و تكبر فرياد مي‌زد:“ با وجود بودن من بر رأس قريش و مردی چون عروةبن مسعود در صدر طايفه بني‌ثقيف چگونه ممكن است محمد دعوی پيغمبری كند؟”(آيات ۳۱ و ۳۲ سوره زخُرف اشاره به اين معنی و جواب اين سخن عاميانه است “وَقَالُوُا لَوَلا َنزَّلَ هذَا القُرانُ عَلی رَجُلٍ منَ القَريَتيَنِ عَظِيمٍ. اَهُمْ يَقسمُونَ رَحَمَت رَبك نَحْنُ قَسمَنا يَنهُم مَعيِشَتَهُم فی الحيوة‌ الّدُنيا” مي‌گويند چرا قرآن بر يكی از مردان بزرگ دو قريه نازل نشد؟ آيا آن‌ها تقسيم كننده عنايات خداوند هستند ما به آن‌ها نعمت اين دنيا را داده‌ايم.)

ابوجهل هم روزی به اَخنس‌بن شريق مي‌گفت:“ ما و بنو‌عبد مناف بر سر بزرگی و رياست مناقشه و رقابت داشتيم؛ اكنون كه ما به آن‌ها برابر شديم، يكی از آن‌ها برخاسته و دعوی پيغمبری مي‌كند و بدين وسيله بنو‌عبد مناف مي‌خواهند بر ما تفوق يابند” اين گونه سخنان ما را از نوع فكر و طرز برخورد سران قريش با دعوت حضرت محمد آگاه مي‌كند و علاوه بر اين نشان مي‌دهد كه به امر نبوت با ديده مثبت نمي‌نگرند، يعنی ابداً به فكر آن‌ها خطور نمي‌كند كه خدايی هست و يكی از افراد آن‌ها را مأمور هدايت و ارشاد‌شان ساخته است و چنانكه مكرر در قرآن آمده است ايراد مي‌گرفتند كه اگر خداوند مي‌خواست ما را ارشاد كند چرا يك فرد عادی و بشری را مأمور اين كار مي‌كرد و فرشته‌ی به سوی ما نمي‌فرستاد كه باز در قرآن جواب آن‌ها داده شده است كه اگر در زمين فرشتگان زندگی مي‌كردند ما هم از فرشتگان بر آن‌ها رسول مي‌فرستاديم و نكته قابل تأمل و شايسته ملاحظه اين كه به اصل مطلب ابداً توجهی نمي‌كردند يعنی مطلقاً به گفته‌هی محمد و تعاليم او گوش نمي‌دادند تا ببينند مطالبی كه او مي‌گويد تا چه درجه صحيح و منطبق بر موارين عقلی و صلاح اجتماع است.

اما در هر جامعه‌ی هر چند تباه و فاسد باشد عده‌ی روشن‌بين و نيك‌انديش هستند كه سخن حق را ‌مي‌پسندند و از دهان هر كس درآمده باشد مي‌ستايند كه بايد ابوبكر را يكی از پيش‌قدمان اين افراد دانست و به پيروی از او چند تن از متعينان قريش چون عبدالرحمن‌بن عوف و عثمان‌بن عفان و زبير‌بن العوام و طلحة‌بن عبدالله و سعد‌بن ابی وقاص اسلام آوردند.

علاوه بر اين در هر جامعه‌ی طبقه‌ی موجود است از نعمات طبقه متنعم بهره‌مند نيست و طبعاً قشر ناراضی جامعه را تشكيل مي‌دهد اين دو طبقه به وی مي‌گروند و در ستودن وی و افكار وی هم‌داستان مي‌شوند. آن وقت طبعاً نبرد اقليت و اكثريت روی مي‌دهد.

اكثريت به زور پول خود مي‌نازد و اقليت به ستايش روش و طريقه خويش مي‌پردازد و بری تبليغ ديگران ناچار مزايا و خصايصی بری رهبر و هادی خود قائل مي‌شود.

اما اين روش در زمان حيات رهبر تا حدودی معقول مي‌نمايد ولی پس از مرگ وی روز به روز فزونی مي‌گيرد به حدی كه آن رهبر پس از چندی به نيروی پندار و قوه واهمه ديگر بشر نبوده پسر خدا، علت غائی آفرينش و حتی مدير و گرداننده جهان مي‌شود.

يك نمونه و شاهد روشن و غير قابل انكار به ما نشان مي‌دهد كه چگونه بسياری از تصورات و پندارها جان مي‌گيرد و فرع زايد بر اصل مي‌شود. قرآن محكم‌ترين و استوارترين سند مسلمين است. در آغاز سوره الاسرا (سوره الاسری، سوره بنی اسرائيل) كه از سوره‌هی مكی است و قضيه معراج از آن سرچشمه مي‌گيرد آيه‌ی است ساده و قابل توجيه و تعقل:

“سُبْحانَ اَلّذَيِ اَسْری بعَبده لَيلاً مِنَ اُلَمسجِدِ الِحرِِام اِلَی الَمسجِدِ اُلاَقصَاَ الّذِيِ باركنا حَوُلَهُ لَنُرِيهُ مِنْ آيَاتِناَ اِنّهُ هَوَالسميعُ البَصيٍر”.

هيچ گونه ابهامی در اين آيه شريفه نيست. مي‌فرمايد: بزرگ و منزه است خدايی كه بنده خود را شبانه از مسجد‌الحرام به مسجد‌الاقصی كه پيرامون آن را مبارك ساخته‌ايم سير داد تا آيات خود را بدو نشان دهد.

اين آيه را مي‌توان بر يك سير معنوی حمل كرد. اين گونه سيرها بری اشخاصی كه در خويش فرو مي‌روند و سرگرم رويی روحی خويشند روی مي‌دهد ولی در ميان مسلمين پيرامون اين آيه ساده داستان‌هی حيرت‌انگيز پيدا شده است كه به هيچ وجه با موازين عقلی سازگار نيست و در اين جا فقط شكل ساده و روايت معقول‌تر را از تفسير جلالين مي‌آموزيم. تفسير جلالين از معتبر‌ترين و موجه‌ترين تفسيرهی قرآن است زيرا نويسندگان آن از انتساب به فرقه‌هی مختلف دور و كمتر آلوده به تعصب و جانب‌داری از اين و آنند.

نويسندگان آن به توضيح معانی قرآنی و توجيه مفاد آن قناعت كرده و گاهی شأن نزول بعضی آيات را بيان مي‌كنند. با همه اين‌ها راجع به همين آيه اول سوره “اسري” بي‌مناسبت مطالبی از قول پيغمبر نقل مي‌كنند. آيا خواسته‌اند علت نزول اين آيه را بيان و معنی مبهم آن را توجيه و تفسير كنند و يا اجمالی از روايات شايعه ميان مسلمين را بياورند؟

در هر صورت مطلبی را كه از قول پيغمبر آورده‌اند بدون سند است و حتی اشاره‌ی نمي‌كنند كه اين مطلب را كدام راوی گفته هر چند آن راوی معتبر و قابل وثوق نباشد و خود اين امر نشان دهنده اين معنی است كه دو مفسر محترم به روايتی كه نقل مي‌كنند اطمينان ندارند. باری مطلبی كه از زبان پيغمبر نقل مي‌كنند چنين است:

آن شب جبرئيل آمد و چارپايی همراهش بود كه از الاغ بزرگتر و از استر كوچكتر، سفيد رنگ، سْم‌هايش در كناره پا و مايل به خارج بود، بر آن سوار شدم، به بيت‌المقدس رفتم، افسار براق (نام مركب رسول‌الله) را به حلقه‌ی بستم كه معمولاً انبياء مي‌بستند، در مسجد‌الاقصی دو ركعت نماز خواندم، پس از بيرون آمدن، جبرئيل دو ظرف لبريز از شير و شراب برايم آورد. من ظرف شير را اختيار كردم و جبرئيل مرا بدين اختيار تحسين كرد، سپس به سوی آسمان اول پرواز كرديم دم در آسمان موكل پرسيد كيست؟ جبرئيل گفت:

- جبرئيل است موكل پرسيد كه همراه توست؟ گفت محمد، موكل پرسيد: آيا او را احضار كرده‌اند؟ جبرئيل گفت: آری. پس در آسمان را باز كرد، حضرت آدم به پيشواز شتافت و خير مقدم گفت (به همين ترتيب هفت آسمان را مي‌پيمايد و در هر يك از آسمان‌ها يكی از انبيا به استقبال وی مي‌شتابد) در آسمان هفتم ابراهيم را ديدم كه به “بيت‌المعمور” (گويند خانه‌اي‌ست در آسمان) كه روزی هفتاد هزار فرشته وارد آن مي‌شوند و بيرون نمي‌آيند تكيه كرده است. پس از آن مرا به سدرة‌المنتهی (درختی است در آسمان هفتم كه در سوره نجم قرآن هم آمده است) برد كه برگ‌هايش مثل گوش فيل بود و ثمره‌اش سپس به من وحی شد كه شبانه روز پنجاه نماز بخوانم، بعد حضرت موسی در مراجعت به من گفت: پنجاه (ركعت) نماز زياد است، از خداوند به خواه تخفيف بدهد، پس به سوی خدا برگشتم و تقاضی تخفيف كردم. خداوند آن را به ۴۵ نماز تخفيف داد. باز موسی گفت: من اين مطلب را در قوم خود آزموده‌ام مردم نمي‌توانند شبانه روز ۴۵ نماز بخوانند، دو باره به سوی خدا باز گشتم (خلاصه آن قدر چانه زده است تا خدواند راضی شده است كه فقط پنج نماز خوانده شود).

اين خلاصه‌ی بود ار آن چه تفسير جلالين در باب معراج آورده است و اگر آن را در جنب نوشته‌هی ابوبكر عتيق نيشابوری و تفسير طبری قرار دهيم بسی معقول و موجه جلوه مي‌كند.

روايات اسلامی به شكل افسانه‌آميزی قضيه معراج را پر و بال داده است چنان كه به قصه اميرارسلان بيشتر شباهت دارد و محمد حسين هيكل با همه ادعی عقل و روشنفكری كه منكر معراج جسمانی است از قول “ درمنگ‌هايم” شكلی از اين افسانه را نقل مي‌كند (كتاب حياه محمد جلد اول).

ولی آشنايی با مطالب قرآن كه حوادث بيست و سه سال ايام رسالت حضرت محمد در آن منعكس است بر ما مدلل مي‌كند كه پيغمبر چنين مطالبی نفرموده است و اين تصورات افسانه‌آميز و كودكانه مولود روح عاميانه ساده‌لوحی است كه دستگاه خداوندی را از روی گرده شاهان و اميران خود درست كرده است، چه در همين سوره (سوره ۱۷ بني‌اسرائيل يا الا‌سراء) كه آيه اول آن باعث ظهور اين خيال‌بافي‌ها شده است پس از آيات ۹۰-۹۳ كه از حضرت معجزه خواسته‌اند مي‌فرمايد:

قُل سُبحانَ رَبّی هَل كُنتُ اِلا بَشَراً رَسُولاً (يعني) من جز بشری هستم كه فرستاده شده اويم؟

در آيه ۵۱ سوره شوری مي‌فرمايد:

وَ مَا كانَ لِبشرٍ اَنْ يُكَلِمَهُ الّلهُ اِلا وَحياً (يعني) به هيچ بشری اين امكان داده نشده كه خداوند با وی سخن بگويد مگر از راه وحی.

با وجود وحی نيازی به رفتن آسمان‌ها نيست. برفرض ضرورت، ديگر وجود چارپی بال‌دار چرا؟ مگر آسمان راهش از مسجد‌‌ ‌‌الاقصی است؟ (جامع اقصی مسجد بزرگ معروف در بيت‌المقدس كه در سمت جنوب جامع‌القبه يا مسجد عمر و در كنار ديوار ندبه نيايش‌گاه يهوديان واقع است) خداوند غنی را چه نيازی به نماز بندگان است؟ موكلان آسمان‌ها چرا از برنامه مسافرت پيغمبر بي‌اطلاع بودند؟

در ذهن ساده‌لوحان متعبد رابطه علت و معلول به هم نمي‌خورد. چون پيغمبر بايد راه دور بپيمايد محتاج مركوب است، مركوب مانند استر است ولی بايد بال داشته باشد كه چون كبوتر به پرواز آيد خدا مي‌خواهد چشم محمد را خيره جاه و جلال خود كند، پس به جبرئيل دستور مي‌دهد عجائب آسمان‌ها را به وی نشان بدهد.

خداوند چون پادشاه قهاری كه به مأموران خود دستور مي‌دهد ماليات بيشتری بری خرج‌هی دولت تهيه كنيد و وزير دارايی شفاعت مي‌كند كه زياده‌روی نشود وگرنه رعايا بي‌پا مي‌شوند از بندگان خود نماز مي‌خواهد و پيغمبر شفاعت مي‌كند كه پنجاه نماز تنزل كند.

بدون هيچ ترديد محمد از برجسته‌ترين نوابغ تاريخ سياسی و تحولات اجتماعی بشر است. اگر اوضاع اجتماعی و سياسی در نظر باشد، هيچ يك از سازندگان تاريخ و آفرينندگان حوادث خطير با او برابری نمي‌كنند، نه اسكندر و سزار، نه ناپلئون و هيتلر، نه كوروش بزرگ و چنگيز، نه آتيلا و امير تيمور گوركان، هيچ يك را با وی مقايسه نتوان كرد. همه آنان به قوی نظامی و جنگ‌جويان با افكار عمومی ملت خود متكی بودند در صورتی كه حضرت محمد با دست تهی و با مخافت

(= ترس) و عناد محيط زندگانی به ميدان تاريخ قدم نهاد.

شايد بشود قوي‌ترين مرد قرن بيستم لنين را در برابر وی گذاشت كه پشتكار، چاره‌انديشی، خستگي‌ناپذيری و عدم انحراف از مبادی عقيدتی خويش قريب بيست سال (۱۹۰۵-۱۹۲۴) فكر كرد، چيز نوشت، حركت‌هی انقلابی را از دور اداره كرد و يك لحظه از مبارزه باز نايستاد تا نخستين حكومت كمونيسم را بر رغم موانع داخلی و خارجی بر رغم شرايط نامساعد طبيعی و اجتماعی در روسيه برقرار ساخت. ولی بايد اعتراف كرد كه نيم قرن نهضت انقلابی پشت سر خود داشت، صدها هزار ناراضی و انقلابی از وی پشتيبانی مي‌كردند و باز با اين تفاوت فاحش كه سراسر زندگانی وی با محروميت و زندگانی زاهدانه سپری شده است.

اين امر طبيعی است كه پس از مرگ هر شخص متعين افسانه‌ی در باره او درست مي‌شود. و پس از مدتی جنبه‌هی ضعف او فراموش و جنبه‌هی خوب او بازگو مي‌گردد. بسی از هنرمندان و متفكران از حيث موازين اخلاقی در وضع ناپسندی قرار گرفته است. ما نمي‌دانيم خواجه نصير‌الدين طوسی چه تدابيری به كار بسته است تا به مقام وزارت هلاكو رسيده است، تدبيرهايی كه غالباً با ضابطه‌هی اخلاقی جور نبوده است ولی آثار علمی او، او را يكی از مفاخر ايران قرار داده است.

پس اگر تصورات، پس از فوت قائدی روحانی به كار افتد و بری وی مكارم و فضايل بي‌شمار بسازد جی تعجب نيست ولی اشكال كار در اين است كه اين امر در حدود معقول و موجه باقی نمانده و شكلی بازاری و عاميانه و شايسته تمسخر به خود مي‌گيرد.

تولد حضرت محمد مثل تولد ميلياردها نوزاد ديگر صورت گرفته و كمترين اثری و حادثه‌ی روی نداده است، اما تب معجزه‌سازی، مردم را به تخيلات در افسانه‌ها كشانيده است. از تولد حضرت شكافی در ايوان مداين پديد آمد و آتشكده فارس خاموش شد.

آيا اين اثر طبيعی و ذاتی تولد حضرت رسول است يا امری خارق‌العاده و به منزله اخطاريست از جانب خداوند؟

به حكم عقل و برهان حسی و رياضی هيچ معلولی بدون علت نيست تمام رويداهی جهان هستی خواه طبيعی و خواه سياسی و اجتماعی معلول عللی هستند، گاهی اين علل آشكار است. آفتاب مي‌تابد، گرمی و نور كه خاصيت ذاتی اوست حاصل مي‌شود، آتش مي‌سوزاند، مگر اين كه عايقی مؤثر مانع خاصيت ذاتی او شود. آب به سراشيبی مي‌رود مگر آن كه نيرويی جبراً و قسراً (جبراً كسی را به كاری وادار كردن) آن را بالا برد. گاهی علل حوادث آشكار نيست و بايد بدان پي‌برد. چنان كه بسياری از رويدادها سابقاً معلوم نبود و بشر به كشف آن پی برده است مانند رعد و برق يا بروز امراض و راه علاج آن.

ميان تولد نوزادی در مكه و خاموش شدن آتشكده‌ی در ايران هيچ گونه رابطه عليّت وجود ندارد.

اگر طاق كسری ترك برداشته است بايد معلول نشست كردن ديوار آن دانست. اما مؤمنان معجزه تراش آن را يك نوع اخطاری از جانب خداوند مي‌گويند. يعنی خدا مي‌خواهد به ساكنان تيسفون و مخصوصاً به پادشاه ايران بگويد امر مهمی در شرف ظهور است يا به مؤبدان و نگهبانان آتشكده فارس بفهماند كه مردی امروز پی به عرضه حيات گذاشته است كه راه و رسم آتش‌پرستی را برخواهد انداخت.

اما پادشاه ايران يا پيشوايان زردتشتی چطور ممكن است ترك خوردن طاق و خاموش شدن آتش را علامت تولد طفلی بدانند كه چهل سال بعد به دعوت اسلام برمي‌خيزد؟

خداوند حكيم و دانا چرا متوقع است كه مردم ايران چهل سال قبل از بعثت حضرت رسول از بعثت وی باخبر شوند؟ سير در اوضاع عربستان قبل از بعثت نشان مي‌دهد كه خود حضرت رسول هم از اين كه وی مبعوث خواهد شد خبر نداشت.

اگر خداوند قادر مي‌خواست تولد حضرت محمد را حادثه‌ی بزرگ و غير مترقب جلوه دهد چرا در خانه كعبه كه محل ظهور اسلام است شكافی پديد نيامد و بتان بي‌جان از جايگاه خود فرو نريختند كه لااقل تنبهی (= هوشياری و بيداري) بری قريش باشد و اخطار او مؤثرتر از خاموش شدن آتشكده بشود؟ چرا مقارن بعثت معجزه‌ی ظاهر نشد كه تمام قريش را به ايمان كشاند و سيزده سال رسول محبوب او مورد آزار و عناد قرار نگيرد؟ چرا در دل خسرو پرويز فروغی نتابيد تا نامه حضرت را پاره نكند، هم خود ايمان آورد و هم به تبعيت او بر سراسر ايران نور اسلام بتابد و بدون جنگ قادسيه و نهاوند شاهنشاهی ايران زير پرچم اسلام درآيد؟

سال‌ها پيش از اين از نويسنده بزرگ فرانسه “ارنست رنان” كتابی تحت عنوان “زندگانی عيسي” خواندم كه در آن با مهارت يك نقاش چيره دست سيمی روشن و زنده‌ی از حضرت مسيح ترسيم شده است. چندی بعد كتاب ديگری از نويسنده موشكاف آلمانی “اميل لودويك” به عنوان “پسر آدم” به دستم افتاد كه به قول خود او با فقدان مدارك تاريخی قابل اعتماد و با نداشتن تصويری از عيسی، شخصيت وی را به گونه‌ی موجه و روشن نشان داده است.

من در اين مختصر داعيه ترسيم ۲۳ سال از عمر ۶۳ ساله حضرت محمد را ندارم و بدون تواضع دروغين نه موهبت و ظرافت فكری “رنان” را در خود مي‌بينم و نه شكيبايی كافی و نيروی تحقيق “اميل لودويك” را تا بتوانم شخصيت قوی و قدرت روحی مردی را ترسيم كنم كه مانند لنين حادثه‌آفرين‌ترين موجود تاريخ بشريتش بايد خواند، با اين تفاوت كه پشت سر لنين حزبی نيرومند و مؤثر قرار داشت ولی محمد با دست خالی و يارانی بسيار معدود، پی به ساحت (= صحنه، ميدان) تاريخ گذاشت و يگانه وسيله كار او قرآن بود و قرآن. نه، من نه در خود چنين شكيب را سراغ دارم و نه آن همت را كه با امواج كوه پيكر و مقاومت‌ناپذير خرافات به ستيزه برخيزم. قصد من از اين مختصر بيرون كشيدن خطوطی چند و بيرون انداختن شبحی است كه از خواندن قرآن و سير اجمالی پيدايش اسلام در ذهنم پديد آمده است، راست و صريح‌تر بگويم:

يك انديشه يا ملاحظه روان‌شناسی مرا به نگاشتن اين يادداشت‌ها برانگيخته است و آن بيان اين مطلب است كه در تحت تأثير عقيده خرد و ادراك آدمی از كار مي‌افتد. چنان كه مي‌دانيم عقايدی از طفوليت به شخص تلقين شده و زمينه انديشه‌هی او قرار مي‌گيرد و آن وقت مي‌خواهد همه حقايق را به آن معتقدات تلقينی كه هيچ مصدر عقلايی ندارد منطبق سازد. حتی دانشمندان نيز به جز عده‌ی انگشت شمار به اين درد دچارند و نمي‌توانند قوه ادراك خود را به كار اندازند و اگر هم بتوانند به كار اندازند بری تأييد عقايد تلقينی است. بشری كه وجه امتيازش قوه ادراك است و با قوه ادراك مسائل رياضی و طبيعی را حل مي‌كند، در امور عقيده‌ی خواه سياسی و خواه دينی پی روی عقل و حتی مشهودات مي‌گذارد.

 

 

كودكي

 

از دوران كودكی حضرت محمد اطلاعات زيادی در دست نيست. طفلی بدون وجود پدر و مادر در خانه عموی خويش زندگی مي‌كند، عمويی با رأفت و شفقت ولی كم ‌بضاعت، بری اين كه عاطل و باطل نمانده و به زندگی او كمكی كرده باشد اشتران ابوطالب و ديگران را بری چرا به صحرا برده تا هنگام غروب در صحری خشك و عبوس مكه تك و تنها به سر مي‌برد.

كودكی با هوش و حساس كه چند سالی بدين گونه روز را به شام مي‌رساند. رنج مي‌برد و پيوسته رنج را چون سقزی تلخ مي‌خايد (= جويدن)، چرا يتيم و بي‌پدر به دنيا آمده است؟ چرا مادر جوان و يگانه كانون مهر و نوازش را بدين زودی از دست داده است؟ سرنوشت كور چرا جّد بزرگوار و توانايش را پس از مرگ مادر از كفش ربود تا ناچار به خانه عمو پناه برد؟ عموی او خوب و نيك كردار، اما معبل (عايله‌دار، عيال‌وار، عيالمند) و فاقد استطاعت است از اين رو نمي‌تواند او را مانند بني‌اعمام (عموزادگان، پسرعموها) و اطفال هم‌شأن او نگاهداری كند. عموهی ديگر چون عباس و ابولهب در نعمت مي‌گذرانند و به وی توجهی ندارند همه اين ناملايمات در روح كودك حساس در طی چند سال تلخی و مرارت ريخته است.

در خاموشی و تنهايی اين صحری بي‌بركت كه شتران تمام نيروی خود را در گردن مي‌گذارند تا از لی سنگ‌ها مگر خار و علفی بيابند، در اين ساعت‌هی خالی و ملال‌انگيز جز فكر كردن و ناخشنودی را در ذهن پرورش دادن چه مي‌توان كرد؟

ناخشنودی از سرنوشت شخص را تلخكام و اعصاب را در چشيدن رنج حرمان حساس‌تر مي‌كند، خاصه هنگامی كه شخص به خود واگذار شود و موجبی بری انصراف فراهم نباشد. در زير و رو كردن موجبات ناسازگاری بخت، انديشه پيوسته در حركت است و ناچار مسيری پيدا مي‌كند. به خوبی مي‌توان فرض كرد كه با مرور زمان، سير انديشه اين طفل به سوی نظام اجتماعی برود و منشاء بخت بد را در آن جا جستجو كند.

پسرهی هم شأن و هم سن او در رفاه و خوشی به سر مي‌برند زيرا پدرانشان مباشر امور خانه كعبه‌اند. در مراسم حج به زائران كعبه نان و آب مي‌فروشند و حوايج آن‌ها را رفع مي‌كنند. كالاهايی كه از شام آورده‌اند به بهی خوبی مي‌فروشند و محصول آنان را به قيمت ارزانی مي‌خرند و از اين راه سود فراوان برمي‌گيرند و طبعاً فرزندانشان نيز بهره‌مند از اين توليت و داد و ستد با باديه‌نشيان مي‌شوند.

طوايف بي‌شمار، چرا به كعبه روی مي‌آورند و مايه ثروت و سيادت قريش مي‌شوند؟ بری اين كه خانه كعبه مقر بت‌هی نامدار است، بری اين كه در كعبه سنگ سياهی قرار دارد كه در نظر اعراب مقدس است و طواف به دور آن را مايه خوشبختی و نجات مي‌دانند، بری اين كه بايد فاصله ميان صفا و مروه را هروله (رفتاری ميان دويدن و رفتن، با يك پا راه رفتن) كنان بپيمايند تا بر دو بتی كه بر قله اين دو تپه قرار دارد نيايش و نياز برند، بری اين كه در حين طواف و در اثنی دويدن ميان صفا و مروه هر طايفه‌ی بت خود را به صدی بلند بخواند و انجام حاجات خود را مسئلت نمايد.

با آن هوش تند و با آن حسساسيت شديد اعصاب و انديشه روشن، محمد يازده، دوازده ساله از خود مي‌پرسد “آيا در اين سنگ سياه نيرويی نهفته است و آيا از اين مجسمه‌هی بي‌حس و حركت كاری ساخته است؟” و شايد اين شك و بدگمانی به سنگ سياه و بتان گوناگون، ناشی از تجربه و آرمايش شخصی سرچشمه گرفته باشد. هيچ بعيد نيست كه خود او با شوق و اميد يك قلب شكسته و روح رنجديده بدانها روی آورده و اثری نيافته باشد. آيا آيه :“ واَلرّجْزَ فَاهْجُرْ = از ميان پليدی اجتناب كن”كه سی سال بعد از دهان مباركش بيرون آمده است مؤيد اين فرض و حدس نيست، هم چنين آيه شريفه:

“ وََ وَجَدَكَ ضَالاً فَهَدي”

خداوند تو را گمراه يافت پس هدايتت فرمود”.

قرينه‌ی مثبت بر اين احتمال نيست؟ آيا بزرگان قريش خود اين مطلب واضح و بديهی را نمي‌دانند؟ چگونه ممكن است آن‌ها كه پيوسته مقيم اين بارگاهند و اثری از حيات و حركت و فيض و رحمت در آن‌ها نيافته‌اند چنين واقعيتی را ندانند؟ پس سكوت آن‌ها و احترام آن‌ها به “لات” و “منات” و “عزي” مبنی بر چه مصلحتی است؟ احترام امام‌زاده با متولی است. اگر اين توليت از آن‌ها گرفته شود، چيزی عايد آن‌ها نمي‌شود و همان تجارتی كه با شام دارند نيز از رونق مي‌افتد زيرا ديگر كسی به مكه نمي‌آيد كه متاع آن‌ها را گران بخرد و متاع خود را ارزان بفروشد.

در خاموشی بي‌پايان صحرا و در تنهايی وحشتناك اين روزهايی كه شتران سرگرم قوت لايموت بودند و آفتاب گدازنده لاينقطع مي‌تابيد در روح حساس و رويا‌‌زی محمد همهمه‌ی برپا مي‌شد، همهمه‌ی كه با فرا رسيدن شب فرو مي‌‌نشست زيرا غروب آفتاب او را به زندگانی واقعی برمي‌گردانيد. بايد اشتران را گرد آورد و روی به شهر گذارد، بری آن‌ها بخواند، بر آن‌ها هي‌ زند، از پراكندگي‌شان جلوگيری كند تا شبانگاه سالم و درست به صاحبانشان برگرداند. همهمه خاموش مي‌شد بری اين كه در تاريكی شب شكل رويا به خود گيرد. همهمه خاموش مي‌شد بری اين كه فردا در خلوت يكنواخت صحرا برگردد و خوش خوش در اعماق ضمير او چيزی به ظهور پيوندد.

اين طبايع در خود فرو رفته و سرگرم پندار و رويی درونی كه موجبات زندگانی آن‌ها را از غوغی خارجی دور ساخته و سرنوشت ظالم از بهره‌مندي‌هی حيات محرومشان كرده است در خلاء صحری خاموش ناچار بيشتر به خود فرو مي‌روند تا وقتی كه شبحی نامترقب پديد آيد و در اعماق وجود خويش صدی امواجی را بشنوند، امواج يك دريی ناپيدا و مجهول.

چند سالی بدين نحو گذشت تا واقعه‌ی روی داد كه اثر تازه‌ی در جان او گذاشت.

در سن يازده سالگی با ابوطالب به شام رفت و مايه‌ی بدين حركت و غوغی درونی رسيد، دنيايی تازه و روشن كه اثری از جهالت و خرافت و نشانی از زمختی و خشونت ساكنان مكه در آن نبود.

در آن جا با مردمانی مهذب‌تر، محيطی روشن‌تر عادات و آدابی برتر مواجه شد كه مسلماً تأثيری ژرف در جان وی گذاشت. در آن جا زندگانی بدوی و خشن و آلوده به خرافات قوم خود را بهتر حس كرد و شايد آرزوی داشتن جامعه‌ی منظم‌تر و منزه‌تر از خرافات و پليدی و آراسته به مبادی انسانی در وی جان گرفت.

تحقيقاً معلوم نيست در اين نخستين سفر با اهل ديانت‌هی توحيدی تماسی گرفته است يا نه، شايد سن او اقتضی چنين امری نداشته است ولی مسلماً در روح حساس و رنج كشيده او اثری گذاشته است و شايد همين اثر او را به سفری ديگر تشويق كرده باشد و برحسب اخبار متواتر در سفر بعدی چنين نبوده و فكر تشنه و كنجكاو او بهره‌ی وافر از ارباب ديانات گرفته است.

چنان كه اشاره شد از دوران كودكی حضرت محمد اخباری در دست نيست و اين امر خيلی طبيعی و معقول است. دوره زندگانی كودكی يتيم كه در كفالت عموی خويش روزگار مي‌گذرانده است نمي‌تواند متضمن حوادثی مهم باشد. كسی به وی توجهی نداشته است تا از وی خاطره‌ی داشته باشد و آن چه ما اكنون مي‌نويسيم از حدود فرض و حدس خارج نيست كودكی تك و تنها هر روز با شتران به صحرا مي‌رود، در تنهايی اين روزهی يكنواخت در خود فرو مي‌رود و سرگرم تخيلات و روياها مي‌شود.

شايد آيات قرآنی كه سي‌سال بعد از روح متلاطم او فرو ريخته است نمونه‌ی باشد از اين تأملات و تأثر از عالم خلقت.

اَفَلاَ يَنظُرُونَ اِليِ اِلابِلِ كَيفَ خُلقَت(۱۷) وَاليِِ اِلّسَمَاء كَيُف رُفَعَتَ (۱۸) وَ الَيَ الجِباِلِ كَيَفِ نُصِبَتُ (۱۹) و اِلی الَارِض كَيَفَ سُطِحَت (۲۰)

تأمل در سوره‌هی مكی جان پر از رويی كسی را نشان مي‌دهد كه از تنعمات (جمع تنعم، به ناز و نعمت زيستن) زندگانی به دور افتاده است و با خويشتن و با طبيعت نجوايی دارد و گاهی خشم خود را بر متكبران مغرور و بي‌ارزش چون “ابولهب” و “ابو‌الاشد” فرو مي‌ريزد.

بعدها كه محمد به دعوت برخاست مخصوصاً پس از توفيق يافتن و بالا رفتن شأن او مؤمنان از خزانه معمور تخيلات خود حوادثی آفريدند كه نمونه‌ی از آن را در فصل پيش از طبری و واقدی آورديم. در اين جا اشاره‌ی هر چند مختصر به يك مطلب ضرورت دارد:

مسلمانان اوضاع حجاز و به خصوص مكه را قبل از بعثت تاريك‌تر از آن چه هست ترسيم مي‌كنند و معتقدند ابداً فروتنی از فكر سليم و توجه به خداوند در آن نتابيده و جز عادات سخيف و احمقانه ستايش اصنام چيز ديگری مشاهده نشده است.

شايد اصرار در اين امر بدين منظور بوده است كه ارزش بيشتری به ظهور و دعوت رسول بدهند. اما بسياری از نويسندگان محقق عرب چون “علی جواد، عبدالله سمان، دكتر طه حسين، (حسين) هيكل، محمد عزت دروزه، استاد حداد و غيره هم معتقدند كه حجاز در قرن ششم ميلادی بهره‌ی از تمدن داشته و خدا‌شناسی آن قدرها كه خيال مي‌كنند مجهول نبوده است.

از نوشته‌هی اين محققان و از قرائن و روايات عديده چنين بر مي‌آيد كه در نيمه‌ دوم قرن ششم ميلادی عكس‌العملی بر ضد بْت پرستی در حجاز ظاهر شده بود.

اين عكس‌العمل تا درجه‌ی مرهون تأثير طوايف يهود كه بيشتر در يثرب بودند و مسيحيان است كه از شام به حجاز مي‌آمدند و تا درجه‌ی مولود فكر اشخاصی است كه به نام حنفيان مشهورند.

در سيره ابن‌هشام آمده است كه قبل از آغاز دعوت اسلام:

روزی قريش در نخلستانی نزديك طائف اجتماع كرده بودند و بری عْزّی كه معبود بزرگ بني‌ثقيف بود عيد گرفته بودند، چهار تن از آن ميان جدا شدند و با يكديگر گفتند اين مردم راه باطل مي‌روند و دين پدرشان ابراهيم را از دست داده‌اند. سپس بر مردم بانگ زدند: دينی غير از اين اختيار كنيد، چرا دور سنگی طواف مي‌كنيد كه نه مي‌بيند و نه مي‌شنود، نه سودی مي‌تواند برساند و نه زيانی، اين چهار تن عبارت بودند از ورقة بن نوفل، عبيدالله‌بن جحش، عثمان‌بن حويرث، زيدبن عمرو، از آن روز خود را حنيف ناميدند و به دين ابراهيم درآمدند. راجع به شخص اخيرالذّكر نمازی يا دعايی روايت كرده‌اند كه مي‌گفت:“ لبّيك حقاً حقاً، تعبّداً ورقا عذت بما عاذبه ابراهيم اننی لك راغم مهما جشمنی فانی جاشم”. و پس از آن سجده مي‌كرد.

با آن كه اكثريت قاطع جزيرة‌العرب در تاريكی جهل و خرافات فرو رفته بودند و پرستش اصنام شيوه غالب ساكنان اين سرزمين بود، در گوشه و كنار آن آيين خداپرستی به چشم مي‌خورد. در خود حجاز مخصوصاً يثرب به سبب وجود طوايف مسيحی و يهودی پرستش خدی يگانه يك امر تازه‌ی نبود.

قبل از حضرت محمد انبيايی در نقاط مختلف عربستان به دعوت مردم و نهی از پرستش اصنام برخاسته بودند كه ذكر چند تن از آن‌ها در قرآن آمده است مانند: هود در قوم عاد و صالح در قوم ثمود، و شعيب در مدين.

روايان عرب از حنظلة‌بن صفوان و خالدبن سنان و عامرين ظرب عدوانی و عبدالله قضاعی نام مي‌برند. قسّ‌بن ساعده ايادی، كه خطيبی بود توانا و شاعری فصيح در كعبه و بازار عكاظ (يكی از بازاهی معروف عرب در جاهليت) با خطبه‌ها و اشعار خود مردم را از پرستش اصنام منع مي‌كرد.

امية‌بن ابوصلت كه از اهل طائف و قبيله بني‌ثقيف و معاصر حمد بود يكی از مشاهير حنفاء است كه مردم را به خداشناسی و يزدان‌پرستی دعوت مي‌كرد. او زياد به شام سفر مي‌كرد و با راهبان و علمی يهود و مسيحی به گفتگو مي‌پرداخت. در آن جا بود كه خبر ظهور محمد را شنيد و معروف است كه آن دو را ملاقاتی دست داد ولی او اسلام نياورد و به طائف رفت و به ياران خود گفت: من بيش از محمد از كتاب و اخبار ملت‌ها اطلاع دارم و علاوه بر اين زبان آرامی و عبرانی مي‌دانم پس به نبوت احق (برازنده) و اولی (شايسته و لايق‌تر) هستم. در صحيح بخاری حديثی از حضرت رسول هست كه فرمود: كاد امية بن ابوالصلت ان يسلم. يعنی نزديك بود امية‌بن ابوصلت ايمان آورد.

شعر مخصوصاً اشعار دوره جوانی ملل آينه عواطف و عادات آن‌ها‌ست. در اشعار دوره جاهليت به ابياتی برمي‌خوريم كه گويی يكی از مسلمانان گفته است، مانند اين دو بيت زهير:

فلا تتمو الله ما فی نفوسكم                ليخفی و مهما يكتم الله يعلم

يؤخر فيوضع فی كتاب فيدخر   ليوم الحساب او يعجل فينفقم

عبدالله‌بن ابرص مي‌گويد:

من يسئل الناس يحرموه

رسـائـل‌الله لايـخيـب

بالله بدرك كل خير

والقول فی يعضه تغليب

والله ليس لی شريك

علام ما اخفت القلوب

 

و خود حضرت محمد گاهی به اين بيت لبيد استشهاد مي‌فرمود:

الا كل شی ما سو الله باطل

و كل نعيم لا محالة زائل(جز خداوند همه چيز باطل است و هر خوشی فنا‌پذير است.)

چنان كه ملاحظه مي‌كنيد قبل از اسلام كلمه جلاله‌ الله در آثار بسياری از شعرا آمده و بسياری از مشركان قريش نام عبدالله داشته‌اند كه از آن جمله نام پدر خود حضرت محمد است، و اين نشانه آن است كه با كلمه بيگانه نبوده‌اند و حتی چنان كه در قرآن اشاره است بت‌ها وسيله تقرب بوده‌اند.

يكی ديگر از شعری جاهليت به نام عمروبن فض صريحاً مشهور اعراب بوده است:

تركت الات و العزی حميعاً

كذالك يفع الجلد الصبور

فلا الغری ازور ولا ابنتيها

ولا صنمی بنی عنم ازور

ولا هبلاً از وروكان ربا

لنافی الدهراذ حلمی صغير(لات و عزی را ترك كردم و شخص شكيبا چنين كند. ديگر نه عزی و نه دو دخترش را زيارت مي‌كنم و نه دو بت بنی غنم و هبل را.)

پس دعوت به ترك بت‌پرستی و روی آوردن به خداوند بزرگ يك امر بي‌سابقه‌ی نبوده است ولی بي‌سابق اصرار و پافشاری در اين امر است. اعجاز محمد در اين است كه از پی ننشست و با تمام اهانت‌ها و آزارها مقاومت كرد و از هيچ تدبيری روی نگردانيد تا اسلام را بر جزيرة‌العرب تحميل كرد، قبايل مختلف اعراب را در تحت يك لوا درآورد، اعرابی كه از امور ماوراء‌الطبيعه به كلی بيگانه‌اند و مطابق طبيعت بدوی خود به محسوسات روی مي‌آوردند و جز جلب نفع آنی هدفی ندارند، جز تعدی و دست درازی به خواسته ديگران كاری از آن‌ها ساخته نيست. و هدف آن‌ها تسلط و حكومت است. چنان كه اشاره شد، ابوجهل به اخنس‌بن شريق مي‌گفت:

“ اين پيغمبر بازی، نقشی (تأتر و نمايشي) است كه بنو (بنی، پسران) عبد مناف بری رسيدن به سيادت (رياست) بازی مي‌كنند“ و همين فعل را يزيد ابن معاويه در سال ۶۱ هجری تكرار مي‌كند كه كاش آن‌هايی كه در جنگ بدر از محمد شكست خوردند اكنون مي‌ديدند كه چگونه بر بني‌هاشم غلبه كرده و حسين را كشته‌ايم و در آخر صريحاً مي‌گويد:

لعبت هاشم بالملك فلا

خبر جاء ولا وحی نزل

در آخر اين فصل بايد افزود كه همه ادبی محقق عرب در ادبيات دوران جاهليت متفق‌الكلمه نيستند و به درستی و اصالت بعضی از آن‌ها شك دارند ولی مسلم اين است كه آثار خدا‌پرستی و نفرت از اوهام بت‌پرستی در قرن ششم ميلادی در حجاز آغاز شده بود.

 

 

رسالت

 

در اين اواخر محققان بزرگی از باختريان (غربيان) چون نلدكه، گولد زيهر، كريمر، آدم متز، بلاشر و ده‌ها دانشمند ديگر در تاريخ پيدايش و نشو و نمی اسلام، در تنظيم و تفسير قرآن و شأن نزول آيات آن، در كيفيت پيدايش حديث و تحولات و بسط و نمو آن تحقيقات دامنه‌داری كرده و مسئله را صرفاً از لحاظ (= نظر) علمی زير ذره‌بين تحقيق گذاشته و هيچ گونه تعصبی در پايين آوردن شأن اسلام نشان نداده‌اند و در تحقيقات و تتبعات خود از منابع موثق اسلامی استفاده كرده‌اند.

اما با كسانی كه تعصب دينی، بينش آن‌ها را تار كرده و حضرت محمد را ماجراجو، رياست‌طلب و در ادعی نبوت دروغگو خوانده و قرآن را وسيله‌ی بری نيل به مقصد شخصی و رسيدن به رياست و قدرت گفته‌اند اگر اينان همين عقيده را در باره حضرت موسی و عيسی ابراز مي‌داشتند مطلبی بود و از موضوع بحث ما خارج ولی آن‌ها موسی و عيسی را مأمور خدا مي‌دانند و محمد را نه.

چرا؟ هيچ گونه دليل عقل‌پسندی در گفته‌هی آنان ديده نمي‌شود.

با اينان خوب است نخست در اصل نبوت گفتگو كرد، چرا نبوت را يك امر ضروری و مسلم مي‌دانند تا در مقام سبك سنگين كردن آن برآيند و آن گاه يكی را تصديق و ديگری را انكار كنند.

بسی از دانشمندان فكور و روشن‌بين چون محمد‌بن زكريی رازی و ابوالعلاء معرّی منكر اصل نبوتند و آن چه علما كلام مي‌گويند و در اثبات نبوت عامه مي‌آورند نارسا و ناسازگار با منطق مي‌دانند. علمی علم كلام در باب اثبات نبوت چه مي‌‌گويند كه خلايق را از شر، بدكاری دور كند، اما طرفداران اصالت عقل مي‌گويند:

- اگر خداوند تا اين درجه به خوبی و نيكی و نظم و

 آسايش مردم علاقه داشت چرا همه را خوب نيافريد، چرا شر و بدی را در نهاد خلق نهاد تا نيازی به فرستادن رسول پيدا شود؟

خواهند گفت: خداوند شر و بدی نيافريده است زيرا خدا خير محض است و اين طبيعت خود آدمی است كه استعداد شر و خير هر دو در آن هست.

خواهيم گفت: اين طبيعت را، اين طبيعتی كه امكان شر و بدی و هم چنين امكان خير و نيكی در او هست كه به اين افراد داده است؟

انسان ساخته شده، پا به عرصه حيات مي‌گذارد. طبيعت پدر و مادر و خواص مزاجی آن‌ها در بستن نطفه تأثير مي‌كند و نوزاد با خصايص جسمی و بالطبع با خصايص روحی و معنوی كه لازمه تركيبات جسمی و مادی اوست قدم به دنيا مي‌‌نهد، همان طور كه اراده آدمی در رنگ چشم و شكل بينی و كيفيت حركت قلب، بلندی و كوتاهی قامت، قوه ديد يا ضعف كليه او كمترين اثری ندارد در كيفيت تركيب مغز و اعصاب و تمايل درونی خود نيز دستی ندارد. اشخاصی فطرتاً آرام و معتدل و اشخاص ديگر ذاتاً تند و سركش و افراط كارند. مردمان نيكومنش مخل آزادی ديگران نمي‌شوند و به حق سايرين تجاوز نمي‌كنند و كسان ديگر از هيچ گونه زور‌گويی دست برنمي‌دارند.

آيا ارسال رسل بری اين است كه اين طبايع را تغيير دهد؟ مگر با موعظه ممكن است سياه‌پوستی را سفيد كرد تا بتوان طبع مايل به شّر را مبدل به طبع مايل به خير ساخت؟ اگر چنين بود چرا تاريخ بشرهی متدين از لوث جرائم و خشونت و اعمال غير انسانی لبريز است؟

پس ناچار بايد به اين نتيجه برسيم كه خداوند از فرستادن انبياء بر مردم كه همه خوب شوند و به خير گرايند نتيجه مطلوب را نگرفته است و در انديشه يك شخص واقع‌بين راه مطمئن ديگری بری رسيدن به اين هدف وجود دارد و آن اين است كه قادر متعال همه را خوب بيافريند.

متشرعين در برابر اين ملاحظه جوابی حاضر دارند كه دنيا دار (سراي) امتحان است. بايد خوب از بد متمايز شود لتميز الخبيث من الطيب. فرستادن انبياء نوعی اتمام حجت است تا هر كه از دستور آن‌ها پيروی كرد به بهشت رود و آن كه سرباز زد به سزی كردار بد خويش برسد. منكران اصل نبوت گويند:

- اين سخن عاميانه است، امتحان بری چه؟ آيا خداوند مي‌خواهد بندگان را امتحان كند؟ اين سخن غلط است، خداوند از سراير و مكنونات بندگان آگاه‌تر از خود بندگان است. آيا بری اين كه بر خود بندگان معلوم گردد كه بدند؟ آن‌ها خود را بد نمي‌دانند و بدي‌ها را كه مرتكب شدند شر نمي‌دانند، از اين رو مرتكب شدند.

آن‌ها برحسب فطرت و طبيعت خود رفتار كرده‌اند. اگر طبيعت تمام افراد يكسان بود دليلی نبود كه عده‌ی از پيغمبر پيروی كنند و عده‌ی نكنند. به عبارت ديگر اگر استعداد خوبی و بدی و خير و شر متساوياً در نهاد آن‌ها بود بل ضروه يا بايد همگی پيروی كنند يا نكنند.

از اين گذشته متشرعين نبايد فراموش كنند كه ده‌ها آيه در قرآن هست كه گمراهی و هدايت خلق را تابع مشيت خداوندی گفته است:

“ اِنّكِ لاتَهْدِی مَنْ اَحبَبتَ وَ لكِنّ اللهَ يَهدی مِنَ يَشاءُ”

تو هر كه را بخواهی نتوانی هدايت كرد.ولی خداوند هرکه را که خواست هدایت میکند (سوره قصص آیه ۵۶) و در آیه ۲۳ سوره زمر میفرماید: و

“ وَ مَن يُظلِلِ اللهُ فَمالَهُ مِن هاد”

كسی را كه خداوند گمراه كرد هدايت كننده‌ی نخواهد داشت.

در سوره محمد آيه ۱۳ (اين آيه در سوره سجده آمده است) مي‌فرمايد:

“ وَلَوْ شِئنا لاتَينا كُلّ نَفَسٍ هُديها” اگر مي‌خواستيم هدايت نصيب اشخاص مي‌كرديم و آيه‌هی عديده ديگر مشعر است كه هدايت و گمراهی با خداوند است و آوردن همه آن‌ها در اين جا ما را از موضوع خود خارج مي‌كند و سخن به درازا مي‌كشد ولی از همه آن‌ها يك مطلب مسلم حاصل مي‌شود كه بدون مشيت الهی هدايت صورت نمي‌گيرد. علاوه بر اين ريشه اين از جامعه انسانی كنده نشد. پس قدر مسلم اين است كه نتيجه مطلوب از فرستادن انبياء به دست نيامده و بيهوده متكلمان در اثبات نبوت عامه رنج  مي‌برند.

 

اثبات نبوت عامه كه علماء كلام ، خواه در دنيی اسلام، خواه در ساير اديان سخت بدان كوشيده‌اند يك امر شك‌پذير و با موازين علقی غيرقابل اثبات است. زيرا اثبات وجود پروردگار كه انبياء خود را فرستاده او مي‌دانند متوقف بر اين است كه جهان را حادث و مسبوق به عدم بدانيم. اگر دنيی هستی نبوده و بود (موجوديت يافته) است طبعاً آفريننده‌ی آن را ايجاد كرده است ولی خود اين امر قابل اثبات نيست. ما چگونه مي‌توانيم به يك شكل قطعی بگوييم زمانی بوده است كه جهان نبوده و نشانی از هستی نبوده است؟

اين فرض كه زمانی بوده است كه جهان نبوده و خورشيد ما و كره‌هی تابع آن وجود نداشته‌اند قابل تصور و قابل تصديق است اما اين كه مواد تشكيل ‌دهنده آن نيز نبوده است و هستی آن‌ها از عدم به وجود آمده است چندان معقول به نظر نمي‌رسد بلكه معقول، خلاف آن است يعنی موادی وجود داشته است كه از پيوستن آن‌ها به يك ديگر خورشيدی متولد شده است بدون اين كه از عوامل اين تركيب و كيفيت اين پيدايش اطلاعی قطعی داشته باشيم. به همين دليل اين فرض موجه و معقول است كه پيوسته خورشيدها خاموش مي‌شوند و خورشيد‌هی ديگری پا به عرصه هستی مي‌گذارند و به عبارت ديگر حدوث به صورت، تعلق مي‌گيرد نه به ماهيت و اگر چنين باشد اثبات وجود صانع دشوار مي‌شود.

صرف نظر از اين قصيه دشوار و غير قابل حل، اگر فرض كنيم جهان هستی نبوده و به اراده خدواند قادر هست شده، عقل در علت غايی آن حيران مي‌شود و با همه جهد و پرش فكری نمي‌تواند به حل اين غامض ديگر دست يابد كه چرا عالم به وجود آمد و قبل از آن چرا عالمی وجود نداشت؟ چه امری خداوند را به آفرينش برانگيخت؟

پس همه اين امور از لحاظ استدلال عقلی صرف لاينحل مي‌ماند چنان كه اثبات وجود صانع يا نفی آن با استدلال عقلی صرف دشوار و تقريباً ممتنع است.

در اين گيرودار يك امر غير قابل انكار باقی مي‌ماند آن هم بری ما ساكنان كره زمين و آن اين است كه آدميان نمي‌خواهند در رديف ساير جانوران كره زمين باشند. چون انديشه دارند، از دورترين زمانی كه حافظه بشر به خاطر دارد قابل به مؤثری در عالم بوده پيوسته پنداشته‌اند وجودی اين دستگاه را به كار انداخته و در خير و شر مؤثر بوده است.

مبنی اين عقيده هر چه باشد خواه انديشه، خواه غرور و خودپسندی و متمايز بودن از ساير حيوانات، بشر را به ايجاد ديانات برانگيخته است.

در ابتدايي‌ترين و وحشي‌ترين طوايف انسانی، ديانت بوده و هست تا برسد به مترقي‌ترين و فاضل‌ترين اقوام، نهايت در اقوام اوليه يا اقوام وحشی كنونی اين معتقدات آلوده به اوهام و خرافات است و در ملل راقيه در پرتو فكر دانشمندان و بزرگان انديشه ديانت به صورت تعاليم اخلاقی و نظامات اجتماعی درآمده است كه بالمال آن‌ها را از حال توحش درآورده و به ايجاد نظم و عدالت و آسايش زندگانی رهبری كرده است.

اين تحول و اين سير به طرف خوبی مرهون بزرگان است كه گاهی به اسم فيلسوف، گاهی به نام مصلح، گاهی به نام قانون‌گذار و گاهی به عنوان پيغمبر ظاهر شده‌اند.

حمورابی، كنفوسيوس، بودا، زردشت، سقراط، افلاطون و در اقوام سامی پيوسته مصلحان به صورت پيغمبر درآمده‌اند، يعنی خود را مبعوث از طرف خداوند گفته‌اند. موسی به كوه طور رفته الواح نازل كرده و قوانينی در اصلاح شئون بني‌اسرائيل وضع كرده است.

عيسی، يهود را سرگرم اوهام و خرافات يافته، پس قد برافراشته و به تعاليم اخلاقی پرداخته و خداوند را به صورت پدری مشفق و خيرخواه معرفی كرده يا خود خويشتن را پسر آن پدر آسمانی خوانده است و يا حواريون چنين عنوانی به وی داده‌اند و يا انّجيل‌هی (متی، يوحنا، مرقس و لوقا) چهارگانه، صورت مشوش و مبسوطی است از گفته‌هی مجمل او.

در آخر قرن ششم ميلادی مردی به نام محمد در حجاز قيام كرده و ندی اصلاح در داده است. چه تفاوتی ميان او و موسی و عيسی هست؟ متشرعان ساده‌لوح، دليل صدق نبوت را معجزه قرار مي‌دهند و از همين روی تاريخ نويسان اسلام صدها بلكه هزارها معجزه بری حضرت محمد شرح مي‌دهند. شگفت‌انگيزتر اين كه يك دانشمند مسيحی به نام حداد، كتابی تأليف كرده است به نام “ القرآن و الكتاب” كه گواه وسعت دامنه تحقيقات و اطلاعات اوست.

او در اين كتاب با شواهد عديده قرآنی نشان داده است كه از حضرت محمد معجزه‌ی ظاهر نشده است و قرآن را نيز معجزه نمي‌داند. آن وقت در كمال ساده‌لوحی اعجاز را دليل بر نبوت آورده و استشهاد به معجزات موسی و عيسی مي‌كند درحالی كه همه آن معجزات در ميان اوهام و پندارها غير قابل رؤيت است. آيا اگر حضرت مسيح مرده را زنده مي‌كرد، در تمام جامعه يهود آن تاريخ يك نفر پيدا مي‌شد كه بر پی او نيفتد و به او ايمان نياورد؟

اگر خداوند به يكی از بندگانش اين قدرت را عطا فرمايد كه مرده را زنده كند، آب رودخانه را از جريان باز دارد، خاصيت سوزاندن را از آتش سلب كند، تا مردم به او ايمان بياورند و دستورهی سودمند او را به كار بندند، آيا ساده‌تر و عقلاني‌تر نيست كه نيروی تصرف در طبايع مردم را به وي ‌بدهد و يا مردم را خوب بيافريند؟

پس مسئله رسالت انبياء را بايد از زاويه ديگر نگريست و آن را يك نوع موهبت و خصوصيت روحی و دماغی فردی غير عادی تصور كرد.

مثلاً در بين جنگجويان گاهی به اشخاصی چون كوروش، سزار، اسكندر، ناپلئون و نادر برمي‌خوريم كه بدون تعليمات خاصی در آن‌ها موهبت نقشه‌كشی و فن غلبه بر حريف موجود است. يا در عالم دانش و هنر اشخاصی چون انيشتن، ارسطو، اديسون، هومر، ميكل‌آنژ، لئوناردو داوينچی، بتهوون، فردوسی، حافظ، ابن سينا، نصيرالدين طوسی، معّری و صدها عالم، فيلسوف، هنرمند، مخترع و مكتشف ظهور كرده‌اند كه با انديشه و نبوغ خود تاريخ تمدن بشر را نور بخشيده‌اند. چرا نبايد در امور روحی و معنوی چنين امتياز و خصوصيتی در يكی از افراد بشر باشد؟

چه محظور عقلی، در راه امكان پيدا شدن افرادی هست كه در كنه روح خود، به هستی مطلق انديشيده و از فرط تفكر كم‌كم چيزی حس كرده و رفته‌رفته نوعی كشف، نوعی اشراق باطنی و نوعی الهام به آنان دست داده باشد و آن‌ها را به هدايت و ارشاد ديگران برانگيزد؟

اين حالت در حضرت محمد از دوران صباوت بوده از اين رو در مسافرت خود به شام به تجارت اكتفا نكرده بلكه با راهبان و كشيشان مسيحی تماس‌هی متعدد گرفته و حتی هنگام گذشتن از سرزمين‌هی عاد و ثمود و مدين به اساطير و روايات آن‌ها گوش داده و در خود مكه با اهل كتاب آمد و شد داشته، در دكان جبر(جبر در نزديكی مروه دكانی داشت و محمد زياد نزد او مي‌رفت و مي‌نشست. قريش گفتند محمد اين سخنان را از جبر ياد مي‌گيرد. آيه ۱۰۳ سوره نحل جواب اين شايعه است كه جبر اعجمی است و قرآن عربی و فصيح است. ولقد تعلم انهم يقولون اٍنما يعلمه بشر لسان الدی يلحدون اليه اعجمی و هذا لسان عربی مبين. هم چنين نام اشخاص ديگری چون “عايش علام حوبطب” در سيره‌ها هست كه داری كتاب و معلومات بود و حضرت قبل از بعثت با وی رفت و آمد داشت. سلمان فارسی، بلال حبشی و حتی ابوبكر صديق نيز قبل از بعثت با حضرت رسول تفاهم و مذاكرات داشته‌اند.) ساعت‌ها مي‌نشسته و با ورقة‌‌بن نوفل پسر عموی خديجه كه مي‌گويند قسمتی از انجيل را به زبان عربی ترجمه كرده است، در معاشرت دايم بوده است و همه اين‌ها شايد آن همهمه‌ی را كه پيوسته در اندرون وی بوده مبدل به غوغايی كرده است.

داستان بعثت رواياتی كه در سيره‌ها و احاديث ديده مي‌شود و شخص انديشمند ژرف‌بين مي‌تواند از خلال آن‌ها پی به حقايق ببرد، هم چنين از قراين و اماراتی كه يك حركت و جنب و جوش غير اختياری در روح حضرت محمد پيدا شده و او را مْسخر عقيده‌ی ساخته بود تا سرانجام منتهی به رؤيا يا اشراق يا كشف باطنی و نزول پنج آيه نخستين سوره علق گرديد.

“ اِقرَأ بِاسِمِ رَبّكِ الّذَِی خَلَقَ.خَلَقَ الاِنسانَ مِن عَلَقِ اقَرَاء وِ رَبّك اَلاكِرمُ، اَلّذی عَلَمّ بِالقَلَمَ، عَلّمَ اِلاَنسانَ مالَم يَعْلَم”

 

حضرت محمد هنگام بعثت چهل سال داشت، قامت متوسط رنگ چهره سبز مايل به سرخی، موی سر و رنگ چشمان سياه. كمتر شوخی مي‌كرد و كمتر مي‌خنديد دست جلوی دهان مي‌گرفت. هنگام راه رفتن بر گامی تكيه مي‌كرد و خرامش (خوش خرام) در رفتار نداشت و بدين سوی و آن سوی نمي‌نگريست. از قراين و امارات بعيد نمي‌دانند كه در بسياری از رسوم و آداب قوم خود شركت داشت ولی از هر گونه جلفی و سبك‌سری جوانان قريش بركنار بود و به درستی و امانت و صدق گفتار، حتی ميان مخالفان خود، مشهور بود. پس از ازدواج با خديجه كه از تلاش معاش آسوده شده بود به امور روحی و معنوی مي‌پرداخت، چون اغلب حنفيان. حضرت ابراهيم در نظر وی سرمشق خداشناسی بود و طبيعتاً از بت‌پرستی قوم خود بيزار. به عقيده دكتر طه حسين غالب بزرگان قريش حقيقتاً از بت‌پرستی عقيده‌ی به بتان كعبه نداشتند ولی چون عقيده رايج اعراب به اصنام وسيله كسب و مال و جاه بود سعی مي‌كردند بدان عقايد سخيف احترام كنند.

در سخن گفتن تأمل و آهنگ داشت و مي‌گويند حتی از دوشيزه‌ی باحياتر بود. نيروی بيانش قوی وحشو و زوايد در گفتار نداشت. موی سر او بلند و تقريباً تا نيمه‌ی از گوش وی را مي‌پوشانيد. غالباً كلاهی سفيد بر سر مي‌گذاشت و بر ريش و موی سر عطر مي‌زد. طبعی مايل به تواضع و رأفت داشت و هر گاه به كسی دست مي‌داد در واپس كشيدن دست پيشی نمي‌جست. لباس و موزه (چكمه) خود را خود وصله مي‌كرد. با زيردستان معاشرت مي‌كرد. بر زمين مي‌نشست و دعوت بنده‌ی را نيز قبول كرده و با وی نان جوين مي‌خورد. هنگام نطق مخصوصاً در موقع نهی از فساد، صدايش بلند، چشمانش سرخ، و حالت خشم بر سيمايش پيدا مي‌شد.

حضرت محمد شجاع بود و هنگام جنگ بر كمانی تكيه كرده مسلمانان را به جنگ تشجيح مي‌كرد و اگر هراسی از دشمن بر جنگجويان اسلام مستولی مي‌شد محمد پيش‌قدم شده و از همه به دشمن نزديك‌تر مي‌شد. معذالك كسی را به دست خود نكشت جز يك مرتبه كه شخصی به وی حمله كرد و حضرت پيش‌دستی كرده و به هلاكتش رساند.

از سخنان اوست:

“ هر كس با ستمگری همراهی كند و بداند كه او ستمگر است مسلمان نيست”

“ مؤمن نيست كسی كه سير باشد و در همسايگی گرسنه‌ی داشته باشد”

“ حْسن خُلق نصف دين است”

“ بهترين جهادها كلمه حقی است كه به پيشوی ظالم گويند”

“ نيرومند‌ترين شما كسی است كه بر خشم خويش مستولی شود”

 

 

بعثث

 

حرّا كوهی است سنگی و خشك در سه كيلومتری شمال شرقی مكه، بر مرتفعات صعب‌العبور آن غارهايی هست كه حنفيان متزهد (زاهد) بدان روی نهاده روزی چند در تنهايی خيال‌انگيز آن جا معتكف شده به تأمل و تفكر مي‌پرداختند.

مدتی حضرت محمد نيز چنين كرد، گاهی رغبت شديد به تنهايی و دوری از غوغی زندگانی او را بدان جا مي‌كشانيد. گاهی آذوقه كافی مي‌برد و تا تمام نشده بود بر نمي‌گشت. و گاهی بامدادان مي‌رفت و شامگاهان به خانه مي‌آمد. يكی از غروب‌هی پاييز(۶۱۰ ميلادي) كه بنا بود به خانه برگردد به موقع برنگشت، از اين رو خديجه نگران شده كسی به دنبال وی فرستاد ولی پس از اندكی خود محمد در آستانه خانه ظاهر شد، اما پريده ‌رنگ و لرزان. بي‌درنگ بانگ زد: مرا بپوشانيد. او را پوشانيدند و پس از مدتی كه حال او به جی آمد و حالت وحشت و نگرانی برطرف شد پيش‌آمدی را كه موجب اين حالت شده بود بری خديجه نقل كرد.

در اين جا خوب است حديثی از عايشه نقل شود كه غالب محدثان بزرگ و معتبر چون مسلم، بخاری، ابن‌عبدالبر، ابو داود طياسی، نويری، ابن سيدالناس و فقيه بنامی چون احمدبن حنبل در “مسند” آورده‌اند:

“ آغاز وحی رسول به شكل رؤيی صالحه (= مونث صالح، نيكو، شايسته) بوی دست مي‌داد و مانند سپيده بامداد روشن بود در غروب يكی از روزهايی كه در غار حرّا گذرانيده بود ملكی بر وی ظاهر شد و گفت: اقرأ= بخوان. و حضرت محمد جواب داد ما انا يقارء= نمي‌توانم بخوانم”.

آن چه حضرت محمد بری حضرت خديجه نقل كرده است بدين قرار است:

“فاخذنی و غطنی حتی بلغ منی الجهد، يعنی آن فرشته مرا پوشاند (فرو پيچيد) به حدی كه از حال رفتم، چون به خود آمدم باز گفت “اقرأ” يعنی بخوان، باز گفتم نمي‌توانم بخوانم باز مرا فرو پيچيد به حدی كه ناتوان شدم. آن گاه مرا رها كرد و بری بار سوم گفت كه بخوان باز گفتم نمي‌توانم. باز مرا پوشانيد، فرو پيچيد و سپس رها كرده گفت:“ اقراء باسم ربك الذی خلق، خلق الانسان من علق. اقراء و ربك الاكرم. الذی علم بالقلم. علم الانسان ما لم يعلم” بعد از اين صحنه فرشته ناپديد شد و حضرت به خود آمده راه خانه‌اش را پيش مي‌گيرد. سپس به حضرت خديجه مي‌گويد من بر جان خود بيمناك شدم “ خشيت علی نفسي” اين عبارت حضرت رسول را بر چه بايد حمل كرد؟ چرا بر جان خويشتن بيمناك شده است؟ آيا خيال كرده است در مشاعر وی اختلالی روی داده است يا سحر و جادويی در كار او كرده‌اند و يا بيماری چاره‌ناپذيری بر وی مستولی شده است؟

از جوابی كه خديجه به وی مي‌دهد و او را تسلی مي‌بخشد و آرام مي‌كند چنين احتمالاتی ممكن به نظر مي‌رسد زيرا به وی مي‌گويد:

“ هرگز خداوند بر مرد درستی چون تو كه از مستمندان دستگيری مي‌كنی، مهمان‌نواز و نسبت به خويشان مهربان هستی و به آسيب‌ديدگان كمك مي‌كنی بي‌عنايت نخواهد شد”.

“ پس از اين گفتگو و پس از آن محمد آرامش خود را باز مي‌يابد خديجه خانه را ترك كرده به سوی ورقة‌بن نوفل مي‌شتابد و حادثه را بری وی نقل مي‌كند. ورقه كه از بت‌پرستان مكه بيزار و پيوسته محمد را به تأملات روحانی خويش و دوری از عادات سخيف قريش تشويق مي‌كرد، به خديجه مي‌گويد: بعيد نيست كه اين حادثه دليل توجه خداوندی باشد و محمد را به هدايت قوم خود مأمور فرموده باشد

در حديث عايشه چيزی كه برخلاف موازين طبيعی باشد نيست و بلكه مي‌توان آن را با اصل روانشناسی منطبق ساخت، رغبت شديد به امری آن امر را به صورت ظهور و واقع شده در مي‌آورد، صورت آرزوی مردی كه قريب سي‌سال به موضوعی انديشيده و پيوسته به واسطه تماس با اهل كتاب در نفس وی راسخ شده و با رياضت و اعتكاف در غار حرا از آن فكر اشباع شده و سپس به شكل رؤيا يا به اصطلاح متصوفه اشراق ظاهر گرديده است جان مي‌گيرد، صورتی از اعماق ضمير ناخودآگاه بيرون جسته و او را به اقدام مي‌خواند ولی هول اقدام به اين امر او را مي‌فشارد به حدی كه تاب و توان از او سلب شده حالت خفگی به وی دست مي‌دهد ورنه توجيه ديگری نمي‌توان بر اين واقعه تصور كرد كه فرشته او را فشرده باشد به حدی كه بي‌تابش كند، فرشته صورت ضمير ناخودآگاه نهفته در اعماق وجود خود اوست.

خبر معتبر ديگری در اين باب هست كه اين فرض و تحليل را موجه مي‌سازد و آن اين است كه محمد به خديجه گفت: جائنی و انا نائم بنمط من الديباج فيه كتاب فقال: اقرأ. و هبت من نومی فكأنما كتب فی قلبی كتاباً. (يعني) او (فرشته) در حالی كه من خواب بودم كتابی را كه در پارچه‌ی از ديبا پيچيده بود بری من آورد و به من گفت بخوان از خواب جستم و گويی در قلبم كتابی نقش بست.

خستگی يك روز پر از تفكر و تأمل او را به خواب خلسه مانندی مي‌افكند و در اين حال خلسه و استرخاء (= سست شدن، نرم گشتن) آرزوهی نهفته ظاهر مي‌شود و عظمت كار و اقدام او را به وحشت مي‌اندازد.

در حديث عايشه عبارت چنين است: فرحع بها رسول الله يرجف فؤاده فدخل علی خديجه فقال زملونی، زملونی، فزملو. حتی ذهب عنه الروح (يعني) حضرت به خانه برگشت در حالی كه دلش مي‌طپيد و به خديجه گفت مرا بپوشانيد. پس او را پوشانيدند تا وحشت او برطرف شد مثل اين كه از فرط هول و هراس به لرزه افتاده بود و اين حالت بری اشخاصی كه دو نحو زندگانی دارند، يكی زندگانی عادی و ديگری زندگانی در آفاق مجهول و نيم تاريك روح پر از اشباح خود، اتفاق مي‌افتد.

پس از اين واقعه دوباره بيرون رفت و به غار حرا پناه برد ولی ديگر نه فرشته‌ی ظاهر شد و نه رؤيايی دست داد و نه هم ندايی رسيد.

آيا تمام آن واقعه خواب و خيالی بيش نبوده است پس پيشگويی ورقه ابن نوفل و نويد رسالت، سخنی واهی و گزاف بوده‌است؟

از اين هنگام شكی چون تيزآب خورنده، جان او را مي‌خورد يأس بر او غالب گرديد به حدی كه قصد انتحار در وی پديد آمد و چند مرتبه انديشه پرت كردن خويش از كوه در وی آمد، اما پيوسته ورقه و خديجه او را آرام كرده اميد مي‌دادند.

اين بي‌خبری و نرسيدن ندی غيبی كه در تاريخ اسلام به انقطاع وحی مشهور است سه روز يا سه هفته و يا به روايتی سه سال طول كشيد تا سوره مدثر نازل شد و سپس ديگر وحی منقطع نشد.

انقطاع وحی نيز قابل تعليل است. پس از آن رؤيا و يا ظهور يا اشراق تشنگی روح گم شده حالت التهاب و هيجان فروكش كرده صورت گرفتن آرزوی چندين ساله نوعی سردی و خاموشی بر شعله درونی ريخته است و مي‌بايد شك و يأس دوباره به كار افتد و تأملات و تفكرات، مخزن خالی شده برق را پر كند تا محمد به راه بيفتد و آن محمدی كه در اعماق اين محمد ظاهری خفته است بيدار شود و به حركت درآيد.

در حاشيه حديث عايشه راجع به كيفيت بعثت نقل چند سطری از سيره ابن اسحق بری مردمان نكته‌ياب خردمند سودمند است.

ابن اسحق در ۱۵۰ هجری مرده است پس در اواخر قرن اول يا اوائل قرن دوم به نگاشتن سيره نبوی پرداخته است. قريب صد سال دوری از حادثه خيال‌پردازی جی خود را در زمينه واقعيات باز كرده است خيال‌پردزی و معجزه سازي‌هايی كه به مرور زمان فزونتر و گسترده‌تر مي‌شود.

در روزهی قبل از بعثت هر گاه حضرت محمد بری قضی حاجت از خانه‌هی مكه دور مي‌شد و خانه‌هی شهر در پيچ و خم راه از نظر ناپديد مي‌گرديد بر سنگی و درختی نمي‌گذشت كه از آن‌ها صدايی برمي‌خاست كه : السلام عليك يا رسول‌الله. پيغمبر به اطراف خود نگاه مي‌كرد كسی را نمي‌ديد و غير از سنگ و درخت چيزی پيرامون او نبود

بديهی است نه درخت مي‌تواند سخن بگويد و نه سنگ بدين دليل آشكار كه آلت صوت در آن‌ها نيست و به دليل مسلم‌تر كه ذيروح نيستند تا فكر و اراده داشته باشند و آن را به صورت لفظ در آوردند.

اين روايت به درجه‌ی نامعقول و غيرقابل قبول عقل است كه بسياری از فقها و مفسرين سيره‌ها نيز آن را منكر شده و صدا را از فرشتگان دانسته‌اند و بديهی است كه به ذهن هيچ يك از آن‌ها نرسيده است كه اين صدا، صدی روح خود محمد است چه سال‌ها تفكر و اشباع شدن روح از يك انديشه مستلزم اين است كه آن انديشه به صورت واقع درآيد و حقيقتاً در جان كسی كه مسخر امری و انديشه‌ی شده است چنين صدايی طنين افكند.

نهايت چون جرأت نداشته‌اند گفته ابن اسحق را مجعول و مردود گويند صدا را از فرشتگان گفته و توجيه كرده‌اند و نخواسته يا ندانسته‌اند اين امر بديهی را به فكر خود راه بدهند كه اگر بنا بود فرشتگان به حضرت سلام كنند در حضور مردم اين كار را مي‌كردند تا همگان به وی ايمان آورند و مقصود خداوند كه اسلام آوردن اعراب است بي‌دردسر انجام پذيرد. بديهی است در آن تاريخ نمي‌توان از فقيهان و مفسران متوقع بود كه قضيه را اگر راست باشد، چنين توجيه كنند كه آن صدا را صدی روح خود حضرت بدانند.

در اين جا اين مشكل را نيز مطرح نمي‌كنم كه اگر پيغمبر تك و تنها بيرون رفته و چنين صدايی به گوش وی رسيده است سايرين از كجا مستحضر شده‌اند زيرا خود پيغمبر چنين مطلبی را به كسی نگفته است و حديثی مستند و معتبر در اين باب نيامده است پس طبعاً مخلوق قوه مخيله كسانی است كه بي‌دريغ در مقام بيان اعجاز و جعل خوارق هستند.

ابن اسحق هم دروغ نگفته است يعنی قصد گفتن دروغ نداشته است و حتماً از كسی شنيده و چون مطابق ذوق و طبع مؤمن او بوده است قبول كرده و ابداً از گوينده روايت نپرسيده است و خود هم قضيه را نسنجيده است كه وقتی سنگ و درخت سلام كرده‌اند كسی آن جا نبوده است و خود پيغمبر هم چنين ادعايی نكرده است و تنها مطلبی كه گفته است همان حكايتی است كه از عايشه نقل كرديم اما انسان اسير عقايد تعبدی خويش و منقاد (= فرمانبردار) خواهش‌هی جسمی و نفسی خويش است در اين صورت قوه تعقل تيره شده و نمي‌تواند روشن ببيند و حتی هر دليل مخالفی كه به عقيده و مشتهيات جسمی و معنوی او خراشی وارد كند ناديده مي‌گيرد و به هر گونه قرينه احتمالی چنگ مي‌زند كه پندارها و رغبات (= چيزهی پسنديده، آرزوهاي) خود را حقيقت جلوه دهد. سّر شيوع خرافات و اوهام نيز جز اين نيست.

 

 

پس از بعثت

 

آغاز دعوت اسلام به طور قطع معين نيست زيرا پس از ۵ آيه نخستين سوره “علق” كه در سن چهل سالگی بر محمد نازل شد و بعثث را مقرر فرمود مدتی وحی منقطع گرديد. علاوه بر اين دعوت مدتی مخفيانه و ميان عده معدودی صورت مي‌گرفت. ولی از همان هفت تا ده سوره‌ی كه بعد از سوره علق نازل شده است، آثار مخالفت و استهزا و انكار در مردم ظاهر گرديده و در نتيجه حالت شك و ترديد و تزلزل در محمد ديده مي‌شود.

متأسفانه قرآن بد تنظيم شده و نهايت بي‌ذوقی در تدوين آن به كار رفته است و همه مطالعه كنندگان قرآن متحيرند كه چرا طبيعي‌ترين و منطقي‌ترين روش تدوين را در پيش نگرفته‌اند و قرآن را مطابق نسخه علي‌بن‌ابي‌طالب يعنی برحسب تاريخ نزول، جمع‌آوری و تدوين نكرده‌اند كه بيشتر معنی نمايد و مردمان آينده را هم به كيفيت نشو و نمی اسلام و هم به طرز و روحيات شارع آن آشناتر كند.

باعث تدوين قرآن عمر بود كه نزد ابوبكر رفته و اصرار ورزيد قرآن جمع‌آوری و تدوين شود، زيرا هم اختلاف در متن و قرائت قرآن زياد شده بود و هم عده‌ی از صحابه پيغمبر در جنگ يمامه (ناحيه‌ی در عربستان) كشته شده بودند و قرآن‌هی آنان را كه بر برگ درختان نوشته شده بود حيوانات خورده بودند. ابوبكر از اين كار اكراه داشت زيرا مي‌گفت اگر لازم بود خود پيغمبر در زمان حياتش بدان مبادرت مي‌ورزيد. ناچار پس از اصرار عمر زيدبن ثابت كه آخرين كاتب وحی بود احضار و مأمور جمع‌آوری قرآن شد و پس از آن در خلافت خود عمر، عثمان مأمور اين كار شد و با همكاری عده‌ی قران را به اين شكل تنظيم كردند كه مبتنی بر بزرگی و كوچكی سوره‌هاست و بعضی آيات مكی را در سوره‌هی مدنی و آيه‌هی مدنی را در سوره‌هی مكی گنجانيدند.

محققان اسلامی و فرنگی از روی قرائن و امارات تاريخی و حوادث و وقايع و هم چنين مفاد آيات، ترتيب و تاريخ نزول سوره‌ها را به طور تقريب مسجل كرده‌اند (مخصوصاً نلدكه)

در هر صورت سوره‌هی نخستين مكی قرآن، تا درجه‌ی ما را از منازعات سال‌هی اوليه اسلام مطلع مي‌كند.

مثلاً در سوره الضحی پس از قسم‌ها چنين مي‌فرمايد:

ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلی وَ لَلاَخرِةُ خَيْرُ لَكَ منَ اِلاوُليِ وَلَسَوف يُعْطيِكَِ رَبُّكَ فِتَرِضْی. أَلَمْ يَجِدْك يتيماً فَاَوی وَ وَجَدكَ ضاّلاً فَهَدی وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَاَغني

چه اتقاق افتاده است كه خداوند محمد را تسليت مي‌دهد و تشويق مي‌كند. آيا اين سوره پس از انقطاع وحی آمده است كه در آيه ۳ مي‌فرمايد: خدواند تو را رها نكرده و بي‌عنايت نگذاشته است؟

اگر چنين است، و جلالين چنين تفسير كرده‌اند، پس بايد اين سوره دوم باشد در صورتی كه همه تدوين كنندگان آن را سوره يازده قرار داده‌اند. شايد آيه‌ها بری تشويق و رفع تزلزل خاطر پيغمبر است در مقابل انكار مخالفان كه مي‌فرمايد عاقبت كار تو بهتر از آغاز خواهد بود. خداوند آن قدر به تو بدهد كه راضی شوی. آيا يتيم نبودی پناهگاهی به تو داد، گمراه نبودی هدايتت كرد، بي‌چيز نبودی مستغنيت كرد؟

هم چنين است سوره انشراح كه بعد از اين سوره‌ قرار دارد و به ترتيب نزول، سوره دوازدهم محسوب مي‌شود كه خداوند مي‌فرمايد:“ ألم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك و زرك” تا آخر سوره كه تقريباً همان مضامين سوره پيش است و گويی بری رفع تزلزل خاطر و تقويت روحی محمد نازل شده است و اگر بخواهيم با ديده واقع بين بنگريم و مطلب را از لحاظ روان‌شناسی توجيه كنيم بايد اين سوره را صدی روح و تمنيات جان خود او بگوئيم.

پس از مدتی كه دعوت به اسلام مخفيانه و ميان عده‌ی انجام شد بر طبق دستور پروردگار و آيه (۲۱۴ سوره شعرا):

وَاَنْذِرْ عَشيرَتَكَ اْلاَقْرَبينَ ( و بيم ده عشيره و خويشانت را) حضرت محمد رؤسی قريش را به صفا (ضخره‌ی است بلند در مكه در دامنه كوه ابوقيس) دعوت كرد و هنگامی كه همه جمع شدند آن‌ها را به دين اسلام خواند. ابولهب از ميانه برخاست و خشمگين فرياد زد:

“ تَباّ لَكَ ياْ مُحَمِد. ألْهذَا دَعَوَتِنا؟” يعنی زيان و آسيب بر تو باد ی محمد آيا بری اين ما را دعوت كردي؟

سوره مسّد جواب اين پرخاش ابولهب است و همان كلمه “تب” را كه معنی خسران و زيان مي‌دهد استعمال كرده است:

“ تَبَّتْ يَدا اَبی لَهَب وَ تَبَّ (يعني) دست‌هی ابولهب بريده باد”

او به مال و پسران خود مي‌نازيد. خدا مي‌فرمايد: مال و اولاد او هنگامی كه شراره آتش در او بگيرد به كارش نيايد. پس زن او ام جميل را كه در راه پيغمبر بر او خار و خاشاك مي‌ريخت نيز بي‌نصيب از آتش نگذاشته است زنش هيزم‌كش است و برگردن طنابی از ليف خرما دارد:

“ تَبَّتْ يَدا اَبی لَهَبٍ وَ تَبَ. ما اَغنيِ عَنهُ ما لُهُ وَ ما كَسَبَ. سَيصْلی ناراً ذات لَهَبٍ. وَ اِمْرأتُهُ حَمَّالَةَ اْلحَطَبِ. فی جيدِها حَبْلُ مِنْ مَسَدٍ”

(شكسته باد دو دست ابي‌لهب كه خواست سنگ به پيغمبر زند، رفع نكند از او مال او و آن چه كسب كرده، زود باشد كه در آيد به آتش زبانه كشيده، و زن او هيزم‌كش جهنم است و در گردن او ريسمانی است از ليف خرما)

از سير تاريخ ۱۳ ساله بعد از بعثت مخصوصاً از مرور در سوره‌هی مكی قرآن، حماسه مردی ظاهر مي‌شود كه يك تنه در برابر طايفه‌اش قد برافراشته از توسل به هر وسيله‌ی حتی فرستادن عده‌ی به حبشه و استمداد از نجاشی بری سركوبی قوم خود روی نگردانيده و از مبارزه با استهزاء و بد زبانی آن‌ها باز نمانده‌است.

عاص ‌بن وائل پس از مردن قاسم فرزند پيغمبر او را سركوفت داد و “ابتر” يا “بلاعقب” خواند آن گاه بي‌درنگ سوره كوثر نازل مي‌شود و خداوند به وی مي‌فرمايد: ان شانئك هوالابتر، يعنی كينه‌توز و سرزنش كننده تو ابتر است.

در ايام حج كه طوايف به كعبه رو مي‌آوردند محمد به رؤسی آن‌ها سر مي‌زد همه را به دين اسلام دعوت مي‌كرد. عموی متشخص او ابولهب همه جا به دنبالش مي‌رفت و در حضور محمد به آن‌ها مي‌گفت اين برادرزاده من ديوانه است به سخن وی التفات نكنيد.

در سوره طور (آيات ۳۰ تا ۳۵) كه از فصيح‌ترين و خوش‌آهنگ‌ترين سوره‌‌هی مكی است گوشه‌ی از اين مجادله محمد با قوم خود ترسيم شده است:

فَذَكرْ فَما اَنتَ بِنِعُمَة رَبِكَ بكاهنٍ وَ لاِ مَجْنُونٍ. اَمْ يَقُولُونَ شاعِرُِ نَتَربَّصُ بهَ ريْبَِ الَمُنوِنٍ. قُلِْ تَرَبَّصُوا فَانيِ مَعَكُمِْ مِن الُمتَربِصِينَ اَمْ يَقُوُلونَ  تَقَوَلَهُ (بَلْ لا يُومنُوَنَ) فَلَياءتُوا بِحديثٍ مِثِلهِ اِنْ كانُوا صادِقين.

يعنی تو كار خود را بكن، از عنايت پروردگار. نه كاهنی، نه ديوانه. بلكه مي‌گويند محمد شاعريست (كه) چيزهايی به هم مي‌بافد، و به زودی در حوادث دهر به هم پيچيده مي‌شود بگو من هم چون شما مترقب و منتظرم كه كدام يك از ما از ميان خواهيم رفت. مي‌گويند قرآن كلام خدا نيست و محمد آن را ساخته است اگر راست مي‌گويند مانند آن بسازند.

در آيه هی ۴، ۵، ۶، ۷، ۸ سوره فرقان نوع اتهاماتی كه به محمد زده‌اند بيان شده است.

“ وَقالَ اّلذينَ كَفَرُوااِن هذا الاافْكُ افْتَريهُ وض اَعانَهُ عَلَيْه قَوْمُ اَخَرُونَ فَقدْ جِاؤُ ظُلْماًوَ زُوراً. وَقالُوَا اَساطيُر اْلاَوَّلينَ اكْتَتَبَها فَهی تُمْلی عَليْه بُكْرَة وَ اَصيلاً. قُل اَنْزَلَهُ اّلَذَيِ يَعْلَمُ السّرّ فيِِ اِلَّسمواتِ وَاَلارض اِنَّهُ كان غَفُوراً رَحيماً، وَقَاَلُوا مالَهذَا الَرَّسُولِ يَأكُلِ الّطَعامَ وَ يَمشيِ فيِ الاَسْواق لَوْلا اُنزل اِلَيْه مَلكُ فَيَكُونَ مَعهُ نَذيِراً. اَوْ يُلْقيِ اِلَيهِ كَنزَ اَوْتَكُوُنُ لَهُ جَنَةُ يأكُلُ مِنها وَ قَالَ الظّالِمُونَ اِن تَتَّبِعُونَ اِلا رَجُلاً مَسحُوراً ”

خلاصه اين كه كافران مي‌گويند:“ قرآن جعل و دروغ است و ديگران او را در پرداختن اين مجعولات ياری كرده‌اند. چه بي‌انصاف مردمانند! اين قرآن افسانه‌هی گذشته است كه ديگران برايش مي‌نويسند و بامداد تا شام بر او املا و تلقين مي‌كنند بگو آن كه بر اسرار آسمان‌ها و زمين داناست آن را فرستاده است”.

مي‌گويند: اين چه پيامبري‌ست كه هم غذا مي‌خورد و هم به بازار مي‌رود، اگر راست مي‌گفت آيا بهتر نبود فرشته‌ی از آسمان به زمين مي‌آورد كه گفته‌هايش را تصديق كند يا لااقل گنجی برايش مي‌آورد يا باغستانی مي‌داشت كه از آن ارتزاق (رزق روزانه خود را پيدا) كند تا نيازی به رفتن بازار نداشته باشد.

در سوره‌هی مكی صحنه‌هی فراوانی از مجادلات ديده مي‌شود كه نوع اتهامات در آن بيان شده است: ديوانه، جادوگر، جن‌زده، وابسته به شياطين. و مي‌گفتند اظهارات محمد مطالبی است كه ديگران به وی آموخته‌اند زيرا خواندن و نوشتن نمي‌داند. آن‌هايی كه ملايم‌تر بودند مي‌گفتند: مردی است خيالباف و اسير خواب‌هی آشفته خويش يا شاعري ‌است كه خواب و پندارهی خود را به صورت نثر مسجع مي‌آورد.

اما در سوره‌هی مكی گاهی به آياتی برمي‌خوريم كه از سياق اين مجادله مستمر دور مي‌شود مثل اين كه حالت نوميدی به حضرت دست داده و از اين روی در نيروی مقاومت او فتوری پديد آمده است و بوی سازش با مخالفان از آن استنباط مي‌شود. گويی در مقابل نويد دوستی مشركان و مداری آنان مي‌خواهد با آن‌ها به نوعی سازش برسد. آيه‌هی ۷۳ تا ۷۵ سوره اسرا اين معنی را نشان مي‌دهد:

“ وَاِنْ كادُو الَيَفتنُوُنَكَ عَن اّلذَی اَوْ حَيْنا الَيكَ لتَفْتَری عَلَيْنا غَيْرَهُ وَ اذا لاتَّخَذُوكَ خَليلاً. وَلو اَنْ ثَبّتْناكَ لَقَدْ كَدْتَ تَرْكَنُ الَيْهمْ شَيْئاً قَليلاً. اِذًا لاذَقنَاكَ ضعْفِ اْلَحَيَوة وَ ضعْفَ اْلَممَاتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصَيراً ”[۱]

مفهوم اجمالی سه آيه فوق شايان دقت و تفكر است كه خداوند به پيغمبر مي‌فرمايد:

“ نزديك بود تو را فريب دهند و جز آن چه ما به تو وحی كرده‌ايم بگويی. در اين صورت با تو دوست مي‌شدند ولی ما تو را از اين لغزش نگاه داشتيم ورنه عذاب دنيا و آخرت را بری خود ذخيره كرده بودي”.

آيا راستی چنين حالتی به محمد دست داده است كه از لجاج و مقاومت عنودانه‌ قريش به ستوه آمده باشد و بالنتيجه فكر سازش يا لااقل مماشات در وی پديدار گرديده باشد؟

شايد از طبيعت آدمی در مواجه با دشوراي‌ها و نوميدی از پيروزی چنين واكنشی چندان دور نيست. مخصوصاً كه قصه غرانيق در بسياری از سيره‌ها و روايات آمده است و بعضی از مفسرين شأن نزول اين آيات را قضيه غرانيق دانسته‌اند.


قضيه غرانيق:

 

مي‌گويند روزی در نزديكی خانه كعبه حضرت محمد سوره النجم را بر عده‌ی از قريش خواند. سوره‌اي‌ست زيبا و نمودار نيروی خطابی پيغمبر و حماسه روحانی او از رسالت و صدق ادعی خود سخن مي‌گويد كه فرشته حامل وحی بر او نازل كرده است و در طی بيان خود اشاره‌ی به بت‌هی مشهور عرب مي‌كند:

اَفَرَأيْتُم اللاتَ والعُزّی و مَنوة الثّالثَة اْلاُخرْی (معنی آن چنين است: پس خبر دهيد از لات و عزّی و منات كه ِسيْمی ديگر است).

آيه‌هی ۲۰ و ۲۱ تقريباً در مقام تحقير اين سه بت است كه كاری از آن‌ها ساخته نيست.

پس از اين دو آيه، دو آيه ديگر هست كه از متن اغلب قرآن‌ها حذف شده است زيرا مي‌گويند شيطان اين دو آيه را بر زبان پيغمبر جاری ساخت و بعداً پيغمبر از گفتن آن پشيمان شد . دو آيه اين است:

 تلْكَ غَراَنيقُ الْعُلی. فَسْوفَ شفَاعَتُهُنَّ لَتُرْجَی (اوتَرتجي).

آن‌ها، يعنی سه بتی كه نام برده شد، طايران (مرغان) بلند پروازند. شايد اميدی به شفاعت آن‌ها باشد و پس از آن به سجده افتاده و قريشيان حاضر چون ديدند محمد نسبت به سه خدی آنان احترام كرده آن‌ها را قابل وساطت و شفاعت دانسته است به سجده افتادند.

عده‌ی كه اصل عصمت را امری مسلم مي‌دانند و وقوع چنين امری خللی بدان اصل وارد مي‌كند، اين حكايت را مجعول گفته و به كلی منكر وقوع آن شده‌اند و حتی آن دو جمله را از قرآن حذف كرده‌اند ولی روايات متواتر و تعبيرات گوناگون و تفسير بعضی از مفسرين وقوع حادثه را محتمل‌الوقوع مي‌كند. تفسير جلالين كه دو نويسنده آن از متدينان و متشرعان بي‌شائبه‌اند شأن نزول آيه ۵۲ سوره حج را همين امر دانسته‌اند و آن را يك نوع تسليت از جانب خداوند گفته‌اند كه بری رفع ندامت شديدی كه از گفتن اين دو جمله به پيغمبر روی داده است و به منظور آرامش خاطر وی نازل شده است. آيه ۵۲ سوره حج چنين است:

“ وَ ما اَرْسَلْنا مِن قَبْلكَ مِنْ رَسُولٍ ولاَنَبيّ اِلااذا تَمَنّی اَلَقی الَشَّيْطَانُ فی اُمنَيَّتَه فَيَنَسَخُ اللهُ مايُلْقی الَّشيْطانُ ثُمَّ يُحِكَمُ اللهَ اَياتِه وَ اللهُ عَليُمَ حَكُيم”

يعنی قبل از تو نيز اين امر بری ساير پيغمبران روی داده و شيطان مطالبی بر زبان آن‌ها جاری ساخته است ولی خداوند آيات خود را استوار مي‌كند و القاآت شيطان را نسخ مي‌فرمايد.

چون نظاير اين امر در قرآن هست و چندين نص صريح منافی با اصل عصمت است به حدی كه بعضی از دانشمندان اسلامی عصمت را فقط در امر ابلاغ رسالت پذيرفته‌اند، توجيه قضيه آسان مي‌شود.

محمد كه از عناد مخالفان خسته شده است در قيافه حاضران تمنی سازش و مماشات تفرس كرده است و به طور طبيعی يكی دو جمله بری رام كردن آن‌ها گفته است. آن‌ها نيز خشنود شده با محمد به سجده درآمده‌اند ولی اندكی بعد كه آن جماعت متفرق شده و صحنه ناپديد شده است آرايی از اعماق روح محمد، محمدی كه بيش از سی سال به توحيد انديشيده و شرك قوم خود را لكه تاريكی و پليدی دانسته است بلند مي‌شود و او را از اين مماشات بازخواست مي‌كند. آن وقت آيه‌هی ۷۳-۷۵ سوره اسرا پي‌درپی نازل مي‌شود كه مفاد آن‌ها با آن چه فرض كرديم كاملاً منطبق است.

مگر آن كه آن‌ها را يك نوع صحنه‌سازی فرض كنيم. يعنی پيغمبر خواسته است به مشركان قريش بگويد من با شما از در مسالمت و مماشات درآمدم و بری جلب دوستی شما گامی برداشتم ولی اينك خداوند مرا از آن نهی كرده است. اين احتمال با صداقت و استقامت و امانتی كه از محمد معروف است قدری مغايرت دارد.


دين اسلام

 


 

۱- محيط پيدايش اسلام

۲-  معجزه

۳-  معجزه قرآن

۴-  محمد بشر است

 

 

محيطٍ پيدايش اسلام

 

ديانت به مفهوم حقيقی در اعراب باديه‌نشين ريشه محكمی ندارد و تا امروز هم آنان را به عوالم روحانی و مافوق‌الطبيعه توجهی نيست.

مردمی فقير در سرزمين خشك و بي‌بركت زندگی مي‌كنند و جز پاره‌ی عادات و رسوم، هيچ گونه نظام اجتماعی استواری بر آن‌ها حكومت نمي‌كند. مردمانی سريع‌الانفعال، از بيت شعری به وجد و نشاط آمده و از بيت ديگر به خشم و كينه مي‌افتند. خود‌خواه و مغرورند و به همه چيز خويش تفاخر مي‌كنند حتی به نقاط ضعف و به جرم و خشونت و اعمال عنيف (خشن) خود. مردمی نادان و دستخوش اوهام و انباشته از پندار خرافی به حدی كه در زاويه هر تخته سنگی جنی و شيطانی در كمين خويش تصور مي‌كنند.

به واسطه طبيعت خشك سرزمين خويش از زراعت كه اساس تمدن انسانی است بيزارند و خواری را در دم گاو و عزت را در پيشانی اسب مي‌جويند. جز انجام حوايج ضروری و آنی و بهيمی (حيواني) خود هدفی ندارند و بت‌ها را بری همين مقصود مي‌خواهند و مي‌پرستند و از آن‌ها ياری مي‌جويند. تجاوز به ديگران امری است متداول و رايج مگر اين كه آن ديگران مجهز و آماده دفاع از خويش باشند گاهی تجاوز به حقوق غير و به كار انداختن عنف مايه مباهات مي‌شود و اشعار حماسی بری آن مي‌سرايند. اگر به زن ديگری دست يافتند به جی اين كه شيوه جوان‌مردی به كار انداخته و اسرار او را فاش نسازند برعكس آن زن را رسوا ساخته و نشاني‌هايی از اندام وی را در شعری شرح مي‌دهند.

خدا از نظر آن‌ها يك موجود قراردادی است. واقع و نفس الامر بری او قائل نيستند از اين رو در مقام رقابت با قبيله‌ی كه بت معروفی دارد بری خويشتن بتی ديگر مي‌آفرينند و به ستايش آن مي‌پردازند. خانه كعبه بت‌خانه بزرگ و قبله طوايف عرب است پس بايد مورد احترام و مكانی مقدس به شمار آيد ولی عبدالدار‌بن حديب به قبيله خود جهينه پيشنهاد كرد كه بياييد در سرزمين حوراء (= در اصل حوران ناحيه‌ی بين دمشق و حجاز، شمال شرقی فلسطين، در قديم شهری معمور و آباده بوده) خانه‌ی بسازيم در برابر كعبه تا قبائل عرب بدان روی آورند و چون قبيله او اقدام به چنين كاری را خطير و بزرگ دانست و با وی موافقت نكرد آن‌ها را هجو كرد(اين كتاب معتبر از هشام‌بن محمد كلبی در اول قرن سوم تأليف و اخيراً به قلم فاضلانه سيد محمد رضا جلالی نائينی ترجمه شده است. در اين كتاب نيم رخ واضحی از نحوه عقايد و كيفيت تدين اعراب رسم شده است.).

در همين كتاب (تنكيس الاصنام) روايتی هست كه روحيه اعراب را تا حدی نشان مي‌دهد.

ابرهه در صنعا كليسايی به نام قليس از سنگ و چوب‌هی گرانبها ساخت و گفت دست از عرب برندارم تا كعبه را رها كرده و بدين معبد روی آورند و يكی از سران عرب كسانی فرستاد تا قليس را شبانه به كثافت و نجاست اندودند. مرد پدر كشته‌ی به خونخواهی پدر برمي‌خيزد ولی قبلاً به سوی بتی به نام ذوالخلصه روی مي‌آورد. به وسيله ازلام (يعني) تير، از وی مي‌پرسد كه به دنبال قاتل پدر برود يا نه؟ اتفاقاً فال بد آمده يعنی ذوالخلصه او را از رفتن به دنبال اين كار منع مي‌كند اما مرد عرب بی‌درنگ پشت به ذوالخلصه كرده مي‌گويد اگر چون من پدر تو را كشته بودند هرگز دستور نمي‌دادی از خونخواهی پدر باز ايستم.

 

ان كنت يا ذو الخلصه الموتورا

مثلی و كان شيخك المقبورا

لم تنه عن قتل العداة زورا

اگر اقوام ابتدايی، آفتاب و ماه و ستارگان را پرستيده‌اند، اعراب بدوی شيفته سنگ بودند و به دور آن طواف مي‌كردند. مسافر باديه به هر منزل كه مي‌رسيد نخست چهار سنگ پيدا مي‌كرد، آن كه زيباتر بود بری طواف مي‌گذاشت و بر سه سنگ ديگر ديگ خود را بار مي‌كرد. گوسفند و بز و شتر بايد در برابر سنگ قربانی شود و خونش سنگ را رنگين كند.

بدين مناسبت بد نيست روايت ديگری از كتاب تنكيس الاصنام بياوريم چه نشان دهنده اين معنی است كه حتی در بت‌پرستی نيز جدی نبوده‌اند بلكه در روی آوردن به اصنام تابع اوهام روح ضعيف و نادان خويشند.

مرد عربی شتران خود را به سوی بتی موسوم به “سعد” برد تا تبرك جويد. شتران از سنگی كه خون قرباني‌ها، آن را رنگين ساخته بود رميدند. از خشم سنگی بر سر آن بت كوفت و فرياد زد، خدا تو را از بركت ستايش مردم دور كناد (كند) و اين ابيات يادگار آن حادثه است.

آتينا الی سعد ليجمع شملنا

فشتتنا سعد فلا نحن من سعد

وهل سعد الاصخرة بتنوفة

من الارض لايدعی لغی ولارشد

يعنی ما نزد سعد آمديم كه ما را از پراكندگی نجات دهد و او ما را پراكنده كرد. مگر سعد جز پارچه سنگ در بيابان افتاده‌اي‌ست كه نه هدايت مي‌بخشد و نه گمراه مي‌كند؟

از سير در تاريخ سال‌هی نخستين هجرت اين خصوصيت به چشم مي‌خورد، ترس يا اميد به غنائم طوايف مدينه را به سوی مسلمانان مي‌برد و شكست مسلمين چون شكست (جنگ) احد آنان را دور مي‌ساخت و موجب مي‌شد به مخالفان مسلمانان روی آورند.

حضرت محمد به خوی و روش آن‌ها كاملاً آشنا بود از اين رو در قرآن مكرر به آياتی برمي‌خوريم كه همين معنی را مي‌پروراند، مخصوصاً در سوره توبه كه آخرين سوره‌هی قرآنی و به منزله وصيت نامه پيغمبر است. آيه‌هی ۵۰ و ۱۰۱ را بخوانيد كه در يكی از آن‌ها صريحاً مي‌فرمايد:

“ اَلاعَرْابُ اَشدَّ كُفراً وَ نفاقاً وَ اَجْدَرُ اَلاَّ يّعْلَمُوا حُدُودَ ما اَنزَْلَ اللهُ” يعنی اعراب بيش از هر قومی به كفر و نفاق مي‌گرايند و ابداً شايستگی آن را ندارند كه اصول خداپرستی را به كار بندند و از اين رو آرزو مي‌كنند كاش قرآن بر غير عرب نازل شده بود “ وَلَوْ نَزَّلْناهُ عَلی بَعْضِ اْلاعْجَمينَ”.

 

باری سخن از شيوع اوهام و خرافات در عربستان بود كه حق بت‌ها را نيز بری انجام حوايج ضروری و زودگذر، روزانه مي‌پرستيدند اما در حجاز مخصوصاً در دو شهر مكه و مدينه امر چنين نبود. ساكنان اين دو شهر مخصوصاً در يثرب تا حد زيادی در تحت تأثير عقايد يهودان و ترسايان قرار گرفته بودند، كلمة‌الله ميان آنان رواج يافته بود، خود را از اعقاب حضرت ابراهيم مي‌دانستند. از اخبار بني‌اسرائيل و روايات تورات كم و بيش اطلاع داشتند، قصه آدم و شيطان در ميان آن‌ها رواج يافته، به وجود فرشتگان معتقد بودند نهايت آنان را به صورت دختر تصور مي‌كردند و در قران مكرر به اين عقيده باطل آن‌ها اشاره شده است:

“ اَلَكُمُ الَّذكَرُ وَ لَهُ اْلاُنْثی ” آيا دختران از خداوندند و پسران از شما؟.

علاوه بر اين‌ها بسياری از عادات يهوديان ميان آن‌ها متداول شده بود از قبيل ختنه، غسل جنابت، دوری از زنان در حال قاعدگی و تعطيل روز جمعه در مقابل شنبه.

بنابر اين، دعوت اسلام در حجاز يك امر كاملاً نوظهور و به كلی مباين محيط اجتماعی نبود. علاوه بر وجود اشخاصی روشن كه حنيف ناميده مي‌شدند و از بت‌پرستی اجتناب داشتند در ذهن همان بت‌پرستان فروغ لرزانی تابيده بود و در قرآن نيز مكرر به اين معنی تصريح شده است.

وَ لَئِن سَألَتْهُمْ مَن خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللهُ  ( و اگر بپرسی از ايشان كه، كه آفريد ايشان را هر آينه گويند البته الله).

“ وَ لَئن سَئلْتَهُمْ مِنْ خَلَقَ اِلِسَّموات وَالارْض وَ سَخَّر الِشمْشِ وَ اْلَقَمَرَ لَيَقُوَلُنَ اللهُ فَاَنّی يَؤفَكُونَ ” ( و هر آينه اگر بپرسی از ايشان كه كيست كه آفريد آسمان‌ها و زمين را و مسخر كرد آفتاب و ماه را، گويند الله، پس به كجا برگردانيده مي‌شويد).

كه در هر دو آيه صريحاً مي‌فرمايد كه از آن‌ها بپرسيد، كه دنيا را آفريد و آفتاب و ماه را به كار انداخت، مي‌گويند “خدا” (الله).

مشركان قريش بت‌ها را رمز قدرت معنوی و وسيله تقرب به خدی مي‌دانستند چنان كه در آيه ۳ سوره زمر به اين معنی اشاره شده است:

“ ما نَعْبُدُهًمْ اِلاّ لِيُقَرِبُونا اِلی اللهَ زُلْفي” ما آن‌ها را مي‌پرستيم بری اين كه ما را به خدا برسانند”.

با وجود اين‌ها اسلام در مكه نشو و نما نيافت و سيزده سال دعوت مستمر حضرت محمد و نزول آيات معجزه‌آسی سوره‌هی مكی نتوانست توفيق به بار آورد به طوری كه غالباً حدس زده مي‌شود عده اسلام‌ آوردندگان در آن جا بيش از صد نفر نبود.

جهاد واقعی و مستمر و شبانه‌روزی حضرت محمد در طی سيزده سال نتوانست عناد و لجاج قريش را درهم شكند و گروندگان به اسلام جز عده انگشت شماری چون: ابوبكر، عمر، عثمان، حمزه، عبدالرحمن‌بن عوف، سعدبن ابی وقاص و غيره غالباً از قشرهی پايين و از طبقه بي‌بضاعت بودند كه در نظر جامعه حجازی ارزش و اعتباری نداشتند.

ورقة‌بن نوفل كه خود رسماً مسلمان نشده بود ولی پيوسته محمد را تأييد مي‌كرد به پيغمبر توصيه كرده بود: ابوبكر را به اسلام دعوت كند و چون مرد محترمی است ايمان او تأثيری در رونق دعوت اسلام خواهد داشت همين طور هم شد يعنی در نتيجه اسلام او عثمان‌بن عفان و عبدالرحمن‌بن عوف و طلحة‌بن عبيدالله و سعدبن ابی وقاص و زيبربن ‌العوام نيز مسلمان شدند.

از صفات مشخص دعوت اسلام پايداری و استقامت حضرت محمد است. رسوخ و استواری يك مقصد اعلی از آن هويدا است. هيچ مانعی محمد را از دعوت خود منصرف نكرد نه وعده و وعيد، نه تمسخر و استهزاء و نه آزار ياران ضعيف او، از اين گذشته محمد چاره‌جو است، و به هر وسيله‌ی متوسل مي‌شود. در سال پنجم بعثت عده‌ی از ياران خود را به حبشه فرستاد بدين اميد كه پادشاه حبشه به ياری وی بشتابد. پادشاه حبشه خداپرست و مسيحی است، پس حقاً بايد به ياری مردمی كه برضد بت‌پرستی قيام كرده‌اند، بشتابد.

اين امر قريش را نگران ساخت و آنان نيز عده‌ی با هدايا به سوی نجاشی فرستادند بدين اميد كه نجاشی گوش به سخنان مهاجران ندهد و بلكه مسلمانان را به عنوان مردمان منحرف و عاصی بدان‌ها تسليم كند.

شايد در بدايت امر و آغاز دعوت اسلام قريش چندان بدين ادعا اهميت نمي‌داد و به تمسخر و به استهزاء و تحقير محمد اكتفا مي‌كردند، او را ديوانه شاعر، ياوه‌سرا، دروغگو، كاهن و مربوط با اجنه و شياطين گفتند. ولی اصرار حضرت محمد در دعوت خود و روی آوردن عده‌ی از متعين و متشخص رفته‌رفته آن‌ها را نگران ساخت.

اين كه روز به روز عناد و مخالفت قريش با حضرت محمد فزونی گرفت دليل آشكار دارد. رؤسی قريش تصور كردند و در اين تصور محق بودند كه اگر كار حضرت محمد بالا گيرد بنياد زندگانی آن‌ها فرو مي‌ريزد.

كعبه زيارتگاه قبايل عرب است. هر سال هزاران تن بدان جا روی مي‌آورند. محل تلاقی فصحا و شعرا است، بازار مكاره و محل دادو‌ستد تمام عرب شبه جزيره عربستان است. از اين گذشته زندگی مردم مكه و شأن و حيثيت رؤسی قريش متوقف بر آمد و شد اعراب است و اعراب بری زيارت بت‌هی خانه كعبه به مكه روی مي‌آورند.

اگر مطابق ديانت جديد، بتان از كعبه فرو ريخته شود ديگر كسی به كعبه روی نمي‌آورد. به همين ملاحظات پانزده سال بعد كه اسلام قوت گرفت و در سال ده هجری مكه فتح شد و پيغمبر به صريح آيات قرانی ورود در خانه كعبه را بر مشركين حرام كرد، مسلمانان مكه بری امر معيشيت خود نگران شدند و بری رفع نگرانی آن‌ها آيه ۲۸ سوره توبه نازل شد كه:

“ ان خفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغنيكُمُ اللهُ من فَضَْلهَ” (يعني) اگر از فقر و كساد بازار نگران هستيد خداوند به صورت ديگری شما را بي‌نياز خواهد كرد.

 

باری پس از اين كه قريش مأيوس شد از اين كه محمد را از دعوت منصرف كند به خصوص كه خطر دعوت محمد را بهتر احساس مي‌كردند، رؤسی قريش روش جدي‌تری پيش گرفتند. نخست به ابوطالب كه پيرمرد موجه قوم بود و تصور مي‌كردند سخن او در برادرزاده‌اش تأثير مي‌كند روی آوردند و از او خواستند محمد را از اين كار منصرف كند و آن‌ها در عوض به محمد مقام و منصب در خانه كعبه بدهند.

پس از آن كه ابوطالب نتوانست برادرزاده خود را از دعوت باز دارد تمام قريش بني‌هاشم را تحريم كردند، كه كسی با آن‌ها معامله نكند و مدتی آن‌ها در مضيقه افتادند تا حميت عربی بعضی افراد به جوش آمد و بنی هاشم را از اين مخمصه بيرون آوردند. پس از اين واقعه و پس از اين كه از رام كردن محمد خصوصاً پس از فوت ابوطالب نااميد شدند در مقام چاره قطعی برآمدند.

يا حبس يا نفی بلد يا قتل و سرانجام پس از زير و رو كردن اين سه شق، كشتن وی را عاقلانه‌ترين راه يافتند. نهايت بايستی دست همه به خون محمد آلوده شود تا بني‌هاشم نتوانند از طايفه خاصی خوان‌خواهی كنند و اين فكر در سال دوازده و سيزده بعثت پديد آمد و موجب مهاجرت پيغمبر به مدينه گرديد.

 

 

معجزه

 

بری يك ايرانی كه از در و ديوارش معجزه مي‌بارد و هر امام‌زاده‌ی، حتی مجهول النسب، پيوسته معجزه مي‌كند از مرور به قرآن به شگفت مي‌افتد كه اثری از معجزه در آن نيست.

شايد بيش از بيست موضع در قرآن ديده مي‌شود كه منكران از حضرت محمد معجزه خواستند و او يا سكوت كرده و يا سر باز زده و بدين اكتفاء كرده است كه بگويد من بشری هستم چون شما و خويشتن را فقط مأمور ابلاغ دانسته و فرموده است من مبشر و منذرم.

روشن‌ترين اين موارد آيه‌هی ۹۰ تا ۹۳ سوره اسری (اسرائيل، اسرا، الاسري) است:

“ وَقالُوا لَنْ نُؤمنَ لَكَ حَتّيِِ تَفُجَر لَنا منَ اْلاَرْض يَنبُوعاً. اَوْ تَكُونَ لَك جَنَةُ من نَخَيل وَ عنَبَ فَتُفَجَرَ الاَنْهارِ خلالَها تَفْجَيراً. اَوَْ تُسْقَطَ اّلسَماَء كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كسَفاً اَوِْ تَأتِيٍٍ بالله وَ اْلَملائكَة قَبيلاً. اَوْ يَكُونِ لَكَ بَيْتِ مَنْ زُخَْرُف اَوْ تَرْقِی فيِ اّلَسَماء وَ لَنْ نُؤمنَ لَرقُيّكَ حَتّيِ تُنَزَّل عَلَينا كتاباً نَقْرُؤه قُلْ سُبْحَانَ رَبّی هَلْ كُنْتُ اِلاّ بَشَراً رَسُولاً”

يعنی (گفتند) ما به تو ايمان نمي‌آوريم مگر اين كه چشمه آبی از زمين بجوشانی يا اين كه باغستانی از نخل و تاك داشته باشی كه جوي‌ها در آن روان باشد، يا چنان كه پنداشته‌ی قطعه‌ی از آسمان بر ما فرود آيد، يا اين كه خدا و فرشتگان را به ما نشان دهی، يا اين كه خانه‌ی از زر ناب داشته باشی و يا اين كه به آسمان بر شوی و عروج تو را به آسمان قبول نمي‌كنيم مگر اين كه از آسمان نامه‌ی بر صدق گفتار خود فرود آوری كه ما آن را بخوانيم. به آن‌ها بگو من غير از بشری هستم فرستاده شده؟

بي‌درنگ پس از اين سه آيه از تقاضی منكران تعجب كرده مي‌فرمايد:

“ وَما مَنَع اّلناسَ اَنْ يُومنُوا اذْا جاءَ هُمُ اْلهُدی الا اَنْ قالُوا اَبَعَث اِللهُ بَشرِاً رسُولاً. قُلْ لَوْكانَ فيَ اْلارْضِ مَلائِكَةُ يَمْشُونَ مُطَمَئنّينَ لَنَزّلْنا عَلَيْهمِِ مِنَ اّلسَماءَ مَلَكأ رَسُولاّ”

يعنی چرا مردم به مطلب حق گردن ننهاده و متوقعند فرستاده خدا ملائكه باشد؟ به آن‌ها بگو: اگر پيغمبر را از جنس خود آن‌ها معين كرده فرشته مي‌فرستاديم.

اين دو آيه روشن و منطقی است. شخصی از ميان قومی برمي‌خيزد، بهتر مي‌انديشد، روشن‌تر مي‌بيند، بطلان خرافات و سخافت عقايد آن‌ها را به آن‌ها نشان مي‌دهد و عادات زيان‌بخش و خلاف آدميت را نهی مي‌كند.

سخنان درست و روشن او مستلزم بهانه‌گيری نيست. اما چيزهايی كه موجب مخالفت و بهانه‌گيری است نيز روشن است. مردمی بدين عادات سخيف و جاهلانه خو گرفته‌اند از كودكی به آن‌ها القاء شده و در آن‌ها ريشه گرفته است. در قرن بيستم كه قرن عقل و روشنی ناميده شده است مگر چنين نيست؟ مگر ميليون‌ها بشر تابع عقل خود و منزه از عادات و معتقدات تلقينی هستند؟

در آن زمان به طريقه اولی، مردم از پيروی مردی كه مي‌خواهد عقايد و عادات اجدادی آن‌ها را درهم بريزد سرباز مي‌زنند. اگر گفت من اين سخنان را از طرف خدا مي‌گويم، از او دليل مي‌خواهند، بری اين كه خود اين مرد بری پيغمبران گذشته معجزات گوناگون قائل شده و آن چه را از باب ديانات راجع به انبياء خود گفته‌اند بری آن‌ها بازگو كرده است و بنا بر مثل مشهور، سرود ياد مستان داده است. پس اكنون كه نوبت خود او رسيده است بايد معجزه ظاهر سازد. مردم قريش نمي‌خواهند زير بار يكی از امثال خود بروند از اين رو مي‌گويند:

“ وَ قالوُ مالهذَا الرَّسُولِ يَأكُلُ الّطَعامَ وَ يَمْشيِ فی اْلاسْواق لَوْلاَ اُنزِلَ الَيْه مَلَكُ فَيَكُونَ مَعَهَُ نَذيراً. اَوْ يُلْقيِ اَليْه كَنْزُ اَوْ تَكُوُنَ لَهُ جَنَّةُ يَأكُلِِ منْها وَ قالَ الظّاَلِمُونَ اِن تَتَّبِعُونَ اِلاّ رَجُلاً مَسحُوراً”

مثل اين كه خوردن و به بازار رفتن مخالف مقام نبوت است گويی آن‌ها منتظر بودند كه نبی مثل ساير مردمان نباشد و احتياجی به خوردن و آشاميدن نداشته باشد، از اين رو با كمال ساده‌لوحی و نادانی مي‌گويند:

اين مرد چگونه دعوی پيغمبری مي‌كند كه هم طعام مي‌خورد و هم در بازار راه مي‌رود؟ اگر راست مي‌گفت فرشته‌ی همراه خود مي‌آورد كه عين مطالب او را تصديق كند يا اين كه لااقل گنجی از آسمان برايش مي‌فرستادند كه بری معاش نيازی به رفتن به بازار نداشته باشد، پس چون فاقد اين‌ها است يا جنی (سحر) شده و اهريمنی (ديوي) در وی حلول كرده يا ديوانه است”.

در مقابل اين تقاضا و بهانه‌جويی، پيغمبر جوانی نمي‌دهد و تقاضی معجزه را با سكوت برگزار مي‌كند ولی در چند آيه بعد (آيه ۳۰ سوره فرقان) به يك قسمت از ايرادهی آن‌ها از قول خدا پاسخ مي‌دهد كه قبل از تو هر پيغمبری را كه مأمور هدايت خلق كرديم هم غذا مي‌خوردند و هم در بازار‌ها راه مي‌رفتند.

در سوره حجر باز قضيه تكرار شده است. منكران صريحاً مي‌گويند ی كسی كه خيال مي‌كنی قرآن بر تو نازل شده است، تو ديوانه‌ی، اگر راست مي‌گويی فرشته‌ی با خود بياور:

“ وَ قالوُا يا اَيَّهَا اّلَذی نُزّل عَلَيْه اّلذكُر اِنَّكَ لَمجْنُونَ. لَوْماتَأتينا بِاْلَملائِكَةِ اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ”.

در آيات اوليه سوره انبياء باز اين مطالب تكرار شده است:

“ هَلْ هذا اِلاّ بّشَرُ مثْلُكُمْ اَفَتَأتُونَ السحْرَ وَ اَنتُمْ تُبْصروُنَبَلْ قالُوا اَضْغاثُ اَحْلام بَل افتَريِهُ بَلْ هُوَ شاعِرُ فَليأتِنا بِآيَةٍ كَماَ اُرْسلَ اْلاّوَلُونَ”.

يعني: “اين شخص بشريست مانند خود شما، چرا مجذوب شعر او مي‌شويد؟ خواب‌هی پريشان يا تخيلات شاعرانه خويش را به نام خداوند برايتان نقل مي‌كند، اگر راست مي‌گويد نظير آن چه انبياء سلف آورده‌اند، بياورد”.

پيغمبر در جواب آن‌ها بدين اكتفاء مي‌كند كه خداوند مي‌فرمايد:

“قبل از تو مردانی بری هدايت فرستاديم كه به آن‌ها وحی مي‌كرديم، نه فرشتگان، آن‌ها نيز غذا مي‌خوردند و از زندگانی جاويد بهره‌مند نبودند. اگر نمي‌دانيد از دانايان يهود و نصاری بپرسيد”(“ و ما ارسلنا قبلك الا رجال يوحی اليهم فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون، و ما جعلنا هم جسداً لا يأكلون اطعام و ما كانوا خالدين”.).

روی هم رفته بيش از بيست و پنج بار اين بهانه‌جويی و معجزه خواستن در سوره‌هی مكی آمده است و در برابر اين تقاضاها، جواب پيغمبر يا سكوت بود يا اين كه با كمال صراحت فرموده‌اند من بشری هستم مانند شما كه از طرف خداوند وحی و الهام دريافت مي‌كنم.

در آيه ۲۰ سوره يونس عين اين معنی آمده است:

“يقولون لولا انزل عليه آية من ربه، قل انما الغيب لله فانتظروا انی معكم من‌المنتظرين”

(يعني) مي‌گويند مشركان چرا نشانه و علامتی از خدايش ظاهر نمي‌شود؟ به آن‌ها بگو: امور مخصوص ذات پروردگار است، يعنی من هم چون شما از مكنونات غيبی و اراده حق تعالی اطلاعی ندارم، من هم چون شما منتظرم، يعنی منتظر ظهور معجزه”.

باز در سوره رعد آيه ۷ همان معنی تكرار شده است ولی پيغمبر در آن جا فقط خود را مأمور ابلاغ اوامر مي‌نامد و جوابی به اين كه چرا آيه‌ی نازل نمي‌شود، نمي‌دهد.

“وَ يَقُولُ اّلَذين كَفَرُوا لَوْلا اُنْزلَ عَلَيْه آيَةُ منْ رَبّه. انَّما اَنْتَ مُنذرُ وَ لِكُلّ قَوْمَ هادٍ

(يعني) كافران مي‌گويند پس چرا نشانه و آيتی بر صحبت گفتار او از طرف خداوندش ظاهر نمي‌شود؟ در اين جا خداوند مي‌فرمايد، تو فقط بيم‌دهنده‌ی و هر قوم پيشوايی دارد. يعنی تكليف تو ابلاغ اوامر است، ديگر آوردن معجزه كار تو نيست”.

عين اعتراض مشركان و جواب پيغمبر كه من فقط منذرم و نشانه و آيت، يعنی معجزه، مخصوص ذات خداوند است در جايی ديگر تكرار شده است با اين تفاوت كه پيغمبر آيت و معجزه خود را قرآن مي‌گويد:

“وَ قالوُا لَوْلا اُنْزلَ عَلَيْه آياتُ منْ رَبّه قُلْ اِنّمَا اْلاياتُ عنْدَاللهِ وَ اِنَّماَ اَنَا نَذيُر مُبينُ”. (يعني) گفتند چرا خدايش آيتی نمي‌فرستد، به آن‌ها بگو كه آيت‌ها همه مخصوص ذات پروردگار است و من فقط بيم دهنده‌ام”.

اما پس از آن خداوند مي‌فرمايد:

“اوَلَمْ يَكْفهمْ اَنّا اَنْزَلْنا عَلَيْكَ اْلكتابَ يُتْلی عَلَيْهمْ اِنَّ فيِ ذلِكَ لَرَحْمَةً وَ ذِكْری لِقَوْمٍ يُؤمِنُونَ”.

يعنی “آيا نازل كردن قرآن بر تو، آن‌ها را كفايت نمي‌كند كه در آن تذكرات و رحمت بری اهل ايمان است”.

در سوره ملك آيه ۲۵ كه مشركان به او مي‌گويند:

“ پس اين روز قيامت كه تو از آن سخن مي‌گويی كی خواهد آمد؟ تصريح مي‌كند: كه علم بر آن مخصوص ذات خداوند است و من فقط نذيرم (انذار كننده خبر آورنده). قُلْ اِنَّماَ اْلعلْمُ عِنْدَاللهِ وَ اِنّما اَناَ نَذيُرُ مُبينُ”.

در سوره نازعات آيه‌هی ۴۳، ۴۴، ۴۵ كه باز صحبت از روز حشر است نفی علم از شخص رسول به طور صريح‌تری آمده است:

“ ‏فيمَ اَنْتَ منْ ذكرْيها. اِلی رَبكَ مُنْتَهيها. اِنَّما اَنتَ مُنْذِر مَنْ يَخَشيها. (به فارسی چنين است) تو از كجا مي‌دانی قيامت كی مي‌رسد؟ فقط خداوند مي‌داند . تو فقط بايد مردم را از روز جزا بيم دهي”.

اصرار متوالی و مكرر مشركان در خواستن معجزه و سوگند ياد كردن آن‌ها بر اين كه اگر نشانه اعجازی ظهور بپيوندد ايمان خواهند آورد رفته‌رفته در نفوس مسلمانان و حتی در كنه روح خود پيغمبر اين آرزو را برانگيخت كه كاش خدا تفضل مي‌كرد و يكی از تقاضاهی مشركان را در باب اعجاز و تأييد رسالت محمد برآورده مي‌كرد تا همه منكران مات و مبهوت شده ايمان مي‌آوردند. اين سه آيه سوره انعام را بخوانيد:

“ وَ اَقْسَموُا بالله جَهْدَ اَيْمانهُمْ لَئنْ جِائتْهُمْ آيَهُ لَيُؤمُننَّ بهاَ قُلْ انَّما آلاَيَاتُ عَنْدَالله و ما يُشْعَرُكُمْ اَنَّها اَذا جِأتْ لايُؤمنوُنَ. وَ تُقَلَّبُ اَفَئدَتَهُمْ وَ اَبْصارَ هُمْ كَمالَمْ يُؤمنُوِِا به اَوَلَ مَرَّة وَ نَذَرُ هُمْ فی طُغْيانهْم يَعْمَهُونَ. وَلَوْ اَنَّنانَزَلْنا اِلَيْهمُ اْلَملائكَةَ وَ كَلّهَمُ اْلْموتی وَ حَشَرْناَ عَلَيْهمْ كُلّ شَيء قُبُلاً ما كانُواليُؤمنُوا اَلاّ اَنَ يَشاءاللهُ وَ لكَّنَ اَكْثَرَ هُمْ يَجْهَلوُنَ”.

مفهوم آيات چنين است كه:“ مشركان به خدا سوگند ياد كردند كه اگر آيتی (نشانه و معجزه‌ی محمد) ظاهر سازد، ( و يا) يكی از تقاضاهی آن‌ها انجام شود، ايمان مي‌آورند. ی محمد به آن‌ها بگو آيات نزد خداوند است، يعنی در دست من نيست، مي‌دانيد اگر آياتی هم ظاهر سازم باز ايمان نمي‌آورند آن‌ها را در گمراهی خود باقی بگذاريم. اگر از آسمان فرشته نازل شود و اگر مردگان به سخن آيند و همه امور خارق‌العاده را در برابر آن‌ها نهيم باز ايمان نخواهند آورد مگر اين كه خدا بخواهد اما اغلب آن‌ها نمي‌دانند”.

 

اكنون مطالب اين سه آيه را اجمالاً بررسی مي‌كنيم:

۱.  مشركان سوگند ياد كردند كه اگر يكی از معجزاتی كه از پيغمبر خواسته‌اند ظاهر سازد ايمان مي‌آورند و خداوند به محمد مي‌گويد به آن‌ها بگو اعجاز از من نيست و از خدا است. اين صحيح است كه خرق عادات در دست آدميزاد نيست هر چند پيغمبر باشد. يعنی قوانين طبيعت لايتغير است و خلاف آن صورت نمي‌گيرد خاصيت آتش، سوزاندن است و اين خاصيت هميشه با اوست.

۲.   مي‌فرمايد: چه مي‌دانيد اگر هم معجزه‌ی روی بدهد باز هم ايمان نمي‌آورند. مي‌توان جواب نقضی به اين قضيه داد و گفت از كجا معلوم كه اگر معجزه‌ی روی مي‌داد ايمان نمي‌آوردند!

ظاهر امر اين است كه هر خرق عادتی بشر را به شگفتی مي‌اندازد و به آن كسی كه خرق عادت را كرده است با نظر ستايش مي‌نگرد و هيچ بعيد نيست كه تسليم شود. مفسران مي‌گويند ظاهر نشدن معجزه از اين روست كه خداوند مي‌داند كه آن‌ها ايمان نمي‌آورند.

۳.   مي‌فرمايد:“ وتقلب افئدتهم و ابصارهم. يعنی ما ديده و دل آن‌ها را از حق برگردانيده‌ايم از اين رو به آياتی كه سابقاً فرستاديم ايمان نياوردند”.

خدايا راست گويم فتنه از توست اگر خداوند قادر متعادل مردم را از ديدن حق كور كرده است ديگر چه توقعی مي‌توان از آن‌ها داشت و چرا پيامبر بر آن‌ها مبعوث مي‌شود؟

اما اين كه مي‌فرمايد سابقاً آياتی فرستاديم، مقصود از سابق چيست؟ آيا مقصود انبياء سلف است يا خود حضرت محمد. از انبياء سلف خبر صحيحی در دست نيست. ولی آن چه مربوط به حضرت محمد است به شهادت همين قرآن پيوسته مشركان آياتی خواسته‌اند و پيوسته به آن‌ها جواب داده شده است كه پيغمبر بشير (بشارت و مژده دهنده) و نذير (بيم دهنده و ترساننده) است و شايد مقصود از جمله سابقاً آياتی فرستاديم، ايمان نياوردند، همين آيات قرانی باشد كه البته اين جواب كافی نيست. زيرا مشركان بری اين كه به همين آيات قرآنی ايمان آورند و اذعان كنند كه از طرف خداوند بر محمد نازل شده است مطالبه دليل مي‌كنند كه مثل عيسی و موسی و صالح و ساير انبيايی كه خود قرآن بری آن‌ها معجزاتی قائل شده است حضرت محمد يكی از آن معجزات را ظاهر سازد.

۴.  خداوند در آيه ۱۱۱ (سوره) انعام مي‌فرمايد: اگر ملائكه هم به سوی آن‌ها بفرستيم و مردگان نيز از قبر برخيزند و با آن‌ها سخن گويند ايمان نمي‌آورند. آن‌ها از پيغمبران مي‌خواستند كه بری تأييد گفته‌هی خود فرشته‌ی از آسمان به زمين بياورد يا چون عيسی مرده‌ی را زنده كند و پيغمبر هم آرزو داشته است كه يكی از اين امور صورت گيرد ولی خداوند به او مي‌فرمايد اگر اين امور هم واقع شود آن‌ها ايمان نمي‌آورند.

۵.   در اين صورت كه آن‌ها ايمان نمي‌آورند و در علم خداوندی كفر و شرك آن‌ها ثبت شده است آيا فرستادن مردی بری دعوت و هدايت آن‌ها يك امر بيهوده نيست و مي‌شود به خداوند حكيم و دانا كه امری برخلاف مصلحت و حكمت از وی سر نمي‌زند كار عبث نسبت داد؟

قطعاً متعبدان (عبادت كنندگان و مذهبيون) قشری كه عقل را در برابر معتقدات به يك سو انداخته‌اند خواهند گفت اين امر بری اتمام حجت و بری آزمايش خلق است كه برخود آن‌ها ثابت شود مردمان تبه‌كاری هستند و مستحق عذاب آخرت.

اما جواب آن‌ها در آخر همان آيه (۱۱۱ سوره انعام) آمده است، كه خداوند مي‌فرمايد“ الا ان يشاء الله. اين مردم ايمان نمي‌آورند مگر آن كه خدا بخواهد”.

پس نتيجه لازم قضيه اين است كه چون خدا نخواست آن‌ها ايمان نياوردند و اين مطلب را صريحاً در آيه ۱۱۰ فرموده است كه: ما چشم و دل ايشان را از گرويدن به حق گردانيده‌ايم.

 

قبل از اين آيات در همين سوره انعام در آيه ۱۰۷ مي‌فرمايد: “ولوشاءالله ما اشراكوا (يعني) اگر خدا مي‌خواست مشرك نمي‌شدند” پس خدا خواسته است كه مشرك شوند. بنده ضعيف با خواست خدی توانا چه مي‌تواند كرد؟ پس محمد هم نمي‌تواند آن‌ها را از شرك و بت‌پرستی منصرف كند بری آن كه شرك آن‌ها معلول اراده خداوند است پس آن‌ها معلول نيستند بنا بر اين چرا آن‌ها را به عذاب آخرت بيم مي‌دهند؟

اگر مشيت الهی ملاك ايمان مردم است آيا به عدالت و حقيقت و عقل نزديكتر نبود كه آن مشيت الهی به نيكی و هدايت مردم تعلق مي‌گرفت تا نيازی به فرستادن انبياء نباشد و بندگان خدا از رسول معجزه نخواهند و اين همه عذر بری نياوردن معجزه نياورند؟

از سياق اين آيات و آيات ديگر چنين برمي‌آيد كه حضرت انجام تقاضی مشركان را به دست مسامحه و طفره مي‌دهد و اين معنی از سوره تكوير به خوبی مستفاد مي‌شود. سوره تكوير از بليغ‌‌ترين و شاعرانه‌ترين سوره‌هی مكی، بسی موزون مسجع و خوش‌آهنگ است و قوه دلايل خطابی حضرت رسول از آن ساطع است.

پيغمبر از جواب مستقيم به مشركان به نحو بارزی اجتناب مي‌كند. در عوض ادعی خود را به شكل گرم و مؤثری بيان مي‌كند. البته همه مطالب از طرف خدا گفته مي‌شود. پس از ۱۸ سوگند در آيه ۱۸ آيه خداوند مشركان را كه مدعی بودند گفته‌هی محمد هذيان كاهنان و مولود دماغ عليل شخص مصروعی است مخاطب ساخته مي‌فرمايد:

“ انِّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍٍ. ذی قُوِّة عِنْدَ ذی اْلَعْرش مكين مُطاعٍ ثّمِّ آمينَ، وَ ما صَاحِبُكُمْ بمِجْنُونٍ وَ لَقَدِ راه باْلافق اْلُمبين وَ ما هُو عَلَی اْلغَيبِِ بِضنَينٍٍ و ما هُوَ بِقَوْلِ شَيْطانٍ رَجيمٍٍ”.

كه معنی آن به طور خلاصه چنين است: قرآن سخن فرستاده‌ی است امين. (مقصود جبرئيل است) كه در پيشگاه باری تعالی مستقر است و مطاع است و امين. (صاحب) مرد شما، محمد ديوانه نيست. او را يعنی فرستاده خدا را در ابلاغ پيام خداوند بخيل نيست و آن پيام از شيطان رجيم نيست”

اغلب كسانی كه از محمد معجزه مي‌خواستند تا مسلمان شوند و خداوند در باره آن‌ها مي‌فرمايد:

“ اگر فرشته نازل كنيم و مردگان با آن‌ها سخن گويند باز ايمان نخواهند آورد”

 

ده سال بعد كه برق شمشير محمد و يارانش درخشيدن گرفت، ايمان آوردند به طوری كه خود خداوند فرموده است “يَدْخُلُونَ فی دينِِ اللهِ اَفْواجاً” و شاهد بارزتر، قضيه اسلام آوردن ابوسفيان است. ابوسفيان كه از مخالفان سرسخت بود و در جنگ‌هی عديده بر ضد مسلمين شركت داشت در سال دهم هجری مسلمان شد.

هنگامی كه محمد با چند هزار تن به فتح مكه آمد عباس‌بن‌عبدالمطلب او را نزد پيغمبر آورد و پيغمبر بر او بانگ زد:

وی بر تو هنوز نمي‌دانی كه خدايی جز پروردگار عالم نيست؟ ابوسفيان گفت چرا كم‌كم دارم بدين عقيده مي‌گرايم، حضرت باز فرمود: هنوز منكری كه محمد رسول اوست؟

ابوسفيان تمجمج (=كلمات را نا مفهوم ادا) كرده گفت:“ در اين باب بايد بيشتر بينديشم”. عباس به او گفت“ ابوسفيان زودتر مسلمان شو وگرنه هم اكنون محمد امر مي‌كند گردنت را بزنند ابوسفيان مستأصل مي‌شود و ناچار در ميان اردوی مسلمين اسلام مي‌آورد و پيغمبر بری رضايت خاطر او بنا بر توصيه عباس‌بن عبدالمطلب خانه او را چون حريم كعبه مأمن قرار داده فرمود:

“ من دخل بيته كان اَمنا”

و پس از غلبه بر قبيله هوازن در همين سال و به دست آوردن غنايم بي‌شمار، سران قريش و ابوسفيان را به عطايا و بخشش‌هی شاهانه مخصوص گردانيد ( مخصص گردانيد= تخصيص يافته) تا به جايی كه صدی نارضايی سران انصار را درآورد.

علاوه بر موارد فوق، وحشی كه حمزه را كشته و جسد او را مثله كرده( Mosle كسی كه گوش و بينی يا عضو ديگرش را بريده باشند، شكنجه داده‌اند) بود و فرياد خشم و غضب و نفرت پيغمبر را برانگيخته بود و پيغمبر سوگند ياد كرده بود كه انتقام عموی شجاع و محبوب خود را از او بستاند وقتی به حضور پيغمبر رسيد و اسلام آورد، اسلام او را پذيرفت.

بديهی است اسلام آن‌ها از ترس بود ولی پيغمبر همين اسلام آوردن دروغين آنان را پذيرفت.

آن چه در باب سه آيه سوره انعام گفته شد صرف حدس و فرض نيست قرائنی در آيات ديگر قرآنی هست كه اين حدس و فرض را تأييد مي‌كند به اين معنی كه نشان مي‌دهد خود پيغمبر از اين كه خداوند آيتی بری تصديق نبوت او نمي‌فرستد در باب رسالت خود دچار نوعی شك شده است. صريح‌ترين آن‌ها آيات ۹۴ و ۹۵ سوره يونس است:

“ فَانِْ كُنْتَ فی شَكّ مِماّ اَنْزَلْنا اِلَيْكَ فَسْئَل اّلَذينَ يَقْرَؤُنَ اْلكتابَ منْ قَبْلكَ لَقَدْ جاءَك اَلحَقّ منْ رَبّكَ فَلاَ تَكُونَّنَ منَ اْلُمْتَرينَ. وَ لا تَكُوِنَنَّ مِنَ اّلَذينَ كَذَّبُوا بِااَياتِ اللهِ فَتَكُونَ مِنَ اْلخاسَرينَ.

(يعني) اگر شك داری در آن چه ما به تو نازل كرده‌ايم از خوانندگان تورات بپرس حقيقت از خداوند به تو رسيده است و در آن‌ها شك مكن و از آن مردمان مباش كه آيات خداوندی را دروغ دانسته‌اند ورنه از زيانكاران خواهی شد”.

آيا اين دو آيه را نوعی صحنه‌سازی بايد فرض كرد كه بری اقناع مردم ضعيف و شكاك فرو خوانده است تا به آن‌ها بگويد كه خود او نيز مانند آن‌ها دچار شك شده است و اينك خداوند آن شك را برطرف ساخته است؟

 يا اين كه اين دو آيه صدی وجدان عميق و ضمير ناخودآگاه محمد مأيوس از معجزه است؟

 تنها اين دو آيه نيست كه چنان مفاهيمی را مي‌رساند در سوره‌هی مكی نظير آن‌ها را مي‌توان يافت كه ما را (از) انقلاب بحران گونه‌ی در روح حضرت خبر مي‌دهد چنانكه از آيه (۱۴) سوره “هود” نوعی عتاب و ملامت استنباط مي‌شود.

“ فَلَعَلَّك تاركُ بَعْضَ ما يُوحی اِلَيكَ وَ ضائقُ به صَدْرُكَ اَنْ يَقُولُوا لَولاِ اُنْزَلَ عَلَيْهِ كَنْزُ اَوَْ جاءَ مَعَهُ مَلَكُ. اِنَّما اَنْتَ نَذير

خداوند به محمد مي‌گويد شايد تو بعضی از مطالبی را كه به تو وحی كرده‌ايم به مردم نمي‌گويی و نوعی گرفتگی خاطر و ناراحتی احساس مي‌كنی كه آن‌ها به تو مي‌گويند اگر راست مي‌گويی چرا گنجی ظاهر نمي‌سازی يا فرشته‌ی بری صدق گفتار خود نمي‌آوري؟ تو فقط مبلغ و داعی هستی و ديگر تكليفی نداری كه هر چه آن‌ها خواسته‌اند انجام دهي”.

باز در آيه ۳۵ سوره انعام به گونه‌ی ديگر محمد مورد عتاب قرار مي‌گيرد كه مي‌توان فرض كرد كه حضرت از اين امر دلگير است كه چرا خداوند به او قدرت اعجاز نداده است.

“ وَ انْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكَ اعْراضُهُمْ فَان اسْتَطَعْتَ اَنْ تَبْتَغَی نَفَقاً فيِ اْلارْضِ اَوْ سُلَّماً فيِ الّسَماء فَنَاتيَهُمْ بأية وَلَوْ شاءَ اللهُ لَجَمعَهُمْ عَلَی اْلهُدی فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الجاهِلينَ”.

يعنی اگر انكار و بهانه‌گيری آن‌ها خيلی بر تو گران آمده است نقبی در زمين زن يا نردبانی در آسمان بساز تا توانی آن چه مي‌خواهند (معجزه) فراهم سازی اگر خداوند مي‌خواست همگی هدايت مي‌شدند ولی تو نادان مباش.

در سوره نساء (آيه ۱۵۲) اين معنی طوری ديگر آمده است و اين دفعه راجع به اهل كتاب سخن مي‌گويد كه گويی يهود نيز از وی معجزه خواسته‌اند و بری متقاعد ساختن آنان اين آيه آمده است:

“ يَسْئَلُكَ اَهْلُ الْكتاب اَنْ تُنَزّل عَلَيْهمْ كتاباً منَ اّلسَماء فَقَدْ سَاَلُوَا مُوسَی اَكبَرَ منْ ذَلكَ فَقَالُوا اَرناَ اللهَ جَهْرَةً فَاَخَذَتْهُمُ اّلصَاعقَةُ بِظُلْمهمْ ثُمَّ اتَّخَذُوا اْلعجْلَ منْ بَعدَ ما جَاستْهُمُ اْلبَيّناتُ فَعَفَوْناَ عَنْ ذلِكَ وَ آتَيْنا مُوسی سُلْطاناً مُبيناً”

اهل كتاب از تو مي‌خواهند از آسمان بری آن‌ها كتاب آوری. از موسی بيش از اين تقاضا داشتند و مي‌خواستند خدا را علناً به آن‌ها نشان دهد پس صاعقه جواب تقاضی ستمكارانه آن‌ها بود. سپس به گوساله‌‌ی روی آوردند پس از آن همه دلايل خداوندی معذلك بخشيده شدند و به موسی نيز سيطره مسلم بخشيديم.

در آيه ۵۹ سوره اسری عذر معجزه نياوردن اين چنين توجيه شده است:

“ وَ ما مَنَعَنا اَنْ نُرْسلَ بالايات الا اَنْ كَذَّبَ بهَا الاوّلُونَ وَ آتَيْنا ثَمُودَ اّلناقةُ مُبْصرةً فَطَلَمُوا بِها وَ نُرْسِلُ بِالاياتِ الاّ تَخْوْيَفاً (يعني) سبب نياوردن معجزه اين است كه سابقاً در قوم ثمود ناقه صالح را فرستاديم ولی باز ايمان نياوردند، از اين رو هلاكشان كرديم پس اگر بری تو معجزه‌ی ظاهر سازيم و ايمان نياوردند مستحق هلاك خواهند شد در صورتی كه ما مي‌خواهيم آن‌ها را مهلت دهيم تا كار محمد تمام شود”. مطابق تفسير جلالين.

آيه بعدی نيز خواندنی و سزاوار تأمل است.

“ وَ اذْ قُلْنا لَكَ اِنَّ رَبَّكَ اَحاطَ بالنّاس وَ ما جَعَلنَا اّلرُيَا اّلَتَی اَريْناكَ اِلا فِتْنَةً لَلّناسِ وَ اّلشّجَرَةَ اْلَملْعُونَةَ فيِ اْلقُراَنِ وَ نُخّوِفَهُمْ فَما يَزيدُهُمْ اِلا طُغْياناً كَبيراً”

خداوند در اين آيه نخست مي‌فرمايد: ما به تو گفتيم كه خدی تو محيط و مستولی بر مردم است يعنی مترس و حرف خود را بزن. باز مي‌فرمايد: رؤيايی كه بر تو ظاهر ساختيم بری امتحان مردم بود كه مقصود داستان معراج است و در اين جا نام رؤيا بر آن گذاشته است و آن را بری آزمودن مردم ظاهر ساختيم، زيرا پس از اين كه قصه معراج را نقل كرده او را مسخره كردند و عده‌ی از اسلام برگشتند.

باز مي‌فرمايد: شجره ملعونه، درخت زقوم كه در قران آمده است، بری آزمايش خلق و بری ترساندن است كه همه اين‌ها آنان را به طغيان بيشتر كشانيد. زيرا عرب‌ها بنی تمسخر گذاشته گفتند درخت چگونه در آتش سبز مي‌شود.

بالاخره در همه جا به جی معجزه نشان دادن، تهديد به دوزخ در كار است چنان كه در همين سوره اسرا آيه ۵۸ مي‌فرمايد:

“ وَ انْ منْ قَريةَ اِلاّ نَحْنُ مُهْلكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيمِة اَوْ مُعَذّبُوَها عَذاباً شَدَيداً

(يعني) بسا ساكنين قريه‌ها را كه قبل از روز قيامت به هلاك رسانيديم يا دچار عذاب ساختيم”.

عجب خدی رئوف و عادلی است كه خود مي‌فرمايد:

“ وَ لَوْ شِئْنا لاَتَيْنا كُلَّ نَفَسٍ هُديها (يعني) اگر مي‌خواستيم نور هدايت در هر نفسی مي‌افكنديم”.

ولی معذالك آن‌ها را، آن‌هايی كه خودش نخواسته است هدايت شوند، به هلاكت و عذاب شديد تهديد مي‌كند.

آيا بهتر نبود به جی اين تشدد يك معجزه ظاهر مي‌شد تا همه اسلام مي‌آوردند و آن همه جنگ و خونريزی صورت نمي‌گرفت؟

در آيه ۳۷ سوره انعام عذر معجزه نياوردن به گونه‌ی ديگر آمده است كه كمتر از تهديد به عذاب نيست:

“ وَ قالُوا لَوْلا نُزّلَ عَلَيْه آيَةُ مِنْ رَبّه قُلْ اِنَّ اللهَ قادرُ عَلی اَنْ يُنَزّلَ آيَةٍ وَلكِنَّ اَكثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُوَنَ”

مي‌گويند چرا خدی او آيتی (معجزه‌اي) بر صدق گفتارش نمي‌فرستد؟ به آن‌ها بگو خدا قادر است آيتی بفرستد ولی اكثر آن‌ها نمي‌دانند”.

تلازم (لازم هم بودن، به يكديگر وابسته بودن عقل و منطق) عقلی و منطقی در اين آيه كجاست؟ منكران معجزه مي‌خواهند، به آن‌ها جواب داده مي‌شود كه خداوند قادر است آيتی نازل كند، البته خدا قادر است، منكران مي‌دانند كه خدا قادر است و از همين روی معجزه مي‌خواهند، پس به همين دليل كه قادر است بايد معجزه روی دهد ولی معجزه‌ی ظاهر نمي‌شود و به گفتن “اكثرهم لايعلمون” اكثر آن‌ها نمي‌دانند اكتفاء مي‌شود. مردم چه مطلبی را نمي‌دانند؟ اين كه خدا قادر است؟ از قضا اين را مي‌دانند و به همين دليل معجزه مي‌خواهند.

از بس كه تلازم عقلی ميان درخواست مردم و جواب پيغمبر محو و ناپديد است كه در تفسير جلالين مي‌نويسند:

“اكثر اين درخواست كنندگان معجزه، نمي‌دانند كه اگر معجزه به وقوع پيوست و آن‌ها ايمان نياوردند، مستحق هلاكت خواهند شد”.

اولاً چرا اگر معجزه صورت گرفت آن‌ها ايمان نياورند؟

ثانياً مردمانی بدين سخاوت فكر و عناد جاهلانه كه در صورت وقوع معجزه باز ايمان نمي‌آورند بهتر كه هلاك شوند. مگر چهل و هشت نفر آن‌ها در جنگ بدر كشته شدند چه زيانی به جهان رسيد؟

 

 

معجزه قرآن

 

در فصل پيش گفتيم روش حضرت محمد در خواستن معجزه، سلبی (منفي) است و جواب او به مشركان اين است كه من مبشر و منذرم. ولی روش او در باب قرآن چنين نيست هنگامی كه منكران قرآن را مجعول (ساخته، جلعيات) خود او يا تلقينات ديگران مي‌گويند فوراً جواب مي‌دهد: اگر راست مي‌گوييد ده سوره مانند آن بياوريد.

“ اَمْ يّقُولُونَ افْتريهُ قُلْ فَأتُوا بِعَشر سُوَر مثُله مُفْتَرَيات وَ ادْعُوا مَن اسْتَطَعْنُمْ منَْ دَوُنَ اَلله اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ” ( مي‌گويند قرآن ساخته و مفتريات خودش است. به آن‌ها بگو اگر مي‌توانيد ده سوره مثل همين مفتريات را و بخوانيد هر كه را مي‌خواهيد به ياری طلبيد، اگر از راستگويان هستيد)

و در پاسخ مشركان كه قرآن را اساطير الاولين مي‌خواندند و مدعی بودند كه اگر بخواهيم مانند آن را مي‌آوريم

(“واذاتتلی عليهم آياتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطير الاولين” (سوره انفال آيه ۳). گوينده اين جمله نصربن حارث است كه در جنگ بدر اسير شد و پيغمبر امر كرد علي‌بن ابي‌طالب گردن او را زد.)

 مي‌فرمايد:

“ قُلْ لَئن اجْتَمَعَت الانْسُ وَ اْلجّنُ عَليِ اَنْ يَأتُوا بِمَثَل هذَا اْلقُرْان لايأتُونَ بمثله وَ لَو كانَ بَعْضهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً ” يعنی اگر جن و انس جمع شوند نمي‌توانند مانند آن را بياورند”.

بنابر اين حضرت محمد قرآن را سند رسالت خويش مي‌داند و علماء اسلام نيز بر اين امر اتفاق دارند كه معجزه او قرآن است اما در اين كه قرآن از حيث لفظ و فصاحت و بلاغت معجزه است يا از حيث معانی و مطالب آن يا از هر دو حيث، بحث فراوانی در گرفته و غالباً علمی اسلام از هر دو حيث قرآن را معجزه دانسته‌اند.

بديهی است ری بدين قاطعی ناشی از شدت ايمان است نه محصول تحقيق بي‌غرضانه و از اين رو محققان و اديبان غير مسلمان، انتقادات بي‌شماری بر فصاحت و بلاغت قرآن دارند كه در پاره‌ی از آن‌ها دانشمندان اسلامی نيز هم داستانند. نهايت در مقام توجيه و تفسير آن برمي‌آيند. چنان كه فصلی از “اتقان” سيوطی به اين موضوع اختصاص يافته است.


قرآن از حيث لفظ

 

از علمی پيشين اسلام كه هنوز تعصب و مبالغه اوج نگرفته است به كسانی چون ابراهيم نظام برمي‌خوريم كه صريحاً مي‌گويد نظم قرآن و كيفيت تركيب جمله‌هی آن معجزه نيست و ساير بندگان خدا نيز مي‌توانند نظير يا بهتر از آن بياورند. و پس از آن وجه اعجاز قران را در اين مي‌گويد كه در قرآن از آينده خبر مي‌دهد آن هم نه بر وجه غيبگويی كاهنان بلكه به شكل امور محقق‌الوقوع.

عبدالقادر بغدادی در كتاب الفرق‌بين‌الفرق، اين مطلب را از ابن راوندی بری طعن و اعتراض به نظام نقل كرده است. زيرا مي‌گويد صريح آيه قرآن است “لو اجتمعت الانس والجن علی ان يأتوا بمثل هذا القران لايأتون بمثله” (يعني) اگر انس و جن جمع شوند نمي‌توانند مانند اين قرآن را بياورند. پس نظام برخلاف نص قرآن عقيده‌ی ابراز كرده است.

شاگردان و پيروان نظام، چون ابن‌حزم و خياط، از وی دفاع مي‌كنند. و بسی از سران معتزله با وی هم عقيده‌اند. و مي‌گويند ميان آن چه نظام گفته است و مفاد آيه قرآن منافاتی نيست. وجه اعجاز قرآن از اين راه است كه خداوند اين توانايی را از مردم زمان نبوت سلب كرد كه نظير قرآن را بياورند ورنه آوردن شبيه آيات قرآنی ممكن و بلكه سهل است.

بعضی را عقيده بر اين است كه الفصول و الغايات را ابوالعلاء معری ( شاعر و لغت شناس نابينی عرب حدود ۳۶۳-۴۴۹ هجري) به قصد رقابت با قرآن انشاء كرده و از عهده برآمده است.

تركيبات نارسا و غير وافی (تمام و كامل) به معنی و مقصود و نيازمند تفسير، واژه‌هی بيگانه يا نامأنوس به زبان عرب استعمال كلمه در معنی غير متداول، عدم مراعات مذكر و مؤنث يا عدم تطابق فعل با فاعل يا صفت با موصوف و ارجاع ضمير بر خلاف قياس و دستور، يا به مناسبت سجع دور افتادن معطوف از معطوف‌عليه و موارد عديده‌ی از اين قبيل انحرافات در قرآن هست كه ميدانی بری منكران فصاحت و بلاغت قرآن گشوده است و خود مسلمانان متدين نيز بدان پي‌برده‌اند و اين امر مفسران را به تكاپو و تأويل و توجيه برانگيخته است و شايد يكی از علل اختلاف در قرأئت نيز اين باشد چنان كه “ يا ايها المتدثر” يا ايها المدثر شده است و مفسر مجبور است بگويد “ت” به “د” تبديل و در “د” ادغام شده است. هم چنين يا ايها المتزمل كه يا ايها المزمل شده است.

در سوره نساء آيه ۱۶۱ چنين آمده است:

“ لكن الرّاسخُونَ فی العلم مِنْهُمْ وَ الُمؤمَنُونَ واَلمقيمين اَلصلاةَ و اَلمؤتون الزكَاة” ( ليكن راسخين در علم و مؤمنين و برپا دارندگان نماز و دهندگان زكاة)

جمله مقيمين الصلوة بايد مانند راسخون مؤمنون و مؤتون در حال رفع و به صورت مقيمون نوشته شود.

در سوره حجرات آيه ۹ “ وَ اِنْ طائفَتانِ منَ الُؤمِنينَ اقْتَتَلُوا” ( و اگر دو گروه از مؤمنان كارزار كنند با هم) . “ن” فاعل جمله، كلمه طائفتان است بر حسب اصل در زبان عربی فعل مي‌بايستی “اقتتلتا” باشد تا با فاعل مطابقت كند.

آيه ۱۷۷ سوره بقره كه در جواب به اعتراض يهود است راجع به تغيير قبله از مسجد‌الاقصی به كعبه مضمون زيبا و ارجمندی دارد:

“ لَيْسَ اْلبَّرَ اَنْ تُولّوُا وجُوُهَكْمْ قبَل اْلَمشْرقِ وَ اْلمغَربِ وَلكِنَّ اْلبَّر مِنَ اَمَنَ بِاللهِ وَ اْلَيَومِ الاخر”

يعنی خوبی در اين نيست كه روی به مشرق آورند يا مغرب، خوب كسی است كه ايمان به خدا و روز بازپسين آورد. كه عطف شخص است به صفت و بايد چنين باشد. خوبی روی آوردن به مشرق يا مغرب نيست بلكه خوبی آن است كه به خدا ايمان آرد.

به همين جهت تفسير جلالين جمله “لكن البر” را چنين توجيه مي‌كند و لكن ذالبر.

مْبُردّ كه يكی از بزرگترين علماء نحو است با ترس و لرز مي‌گفت اگر من به جی يكی از قراء بودم اين كلمه “بر” را با كسر نمي‌خواندم، بلكه با زير و مفتوح مي‌خواندم تا “بر” مخفف “بار” باشد و معنی نكوكار دهد و به همين دليل مطعون شد و وی را سست ايمان گفتند.

در آيه ۶۳ سوره طه قوم فرعون راجع به موسی و برادرش هارون مي‌گويند ان هذان لساحران. در صورتی كه اسم بعد از حرف آن بايد در حال نصب باشد و هذين گفته شود و معروف است كه عثمان و عايشه نيز چنين قرائت كرده‌اند. بری اين كه به تعصب و جمود در عقيده اشخاص پی ببريم خوب است ری يكی از دانشمندان اسلامی را كه در جايی خوانده‌ام نقل كنم.

اين دانشمند مي‌گفت اين اوراقی كه به اسم قرآن در ميان دو جلد قرار گرفته است به اجماع مسلمين كلام خدا است، در كلام خدا اشتباه راه نمي‌يابد پس اين روايت كه عثمان و عايشه به جی هذا، هذين خوانده‌اند فاسد و نادرست است.

تفسير جلالين به طرز ملايم‌تری به رفع اشكال برخاسته و مي‌گويد در اين تثنيه در هر سه حالت نصب و رفع و جرّ با الف آورده مي‌شود ولی ابو عمرو نيز مانند عثمان و عايشه هذين قرائت مي‌كرده است.

در سوره نور آيه‌ی (۳۳) است شريف و انسانی كه ما را از وجود يك رسم زشت و ناپسند در آن زمان آگاه مي‌كند.

“ لاتُكْرهُوا فَتَياتكُمْ عَلَی اْلبِغاء اِنْ اَرَدْنَ تَحَصنُّناً لتَبْتَغُوا عَرضَ اْلحَيوة الُدّنْيَا وَ مَنْ يُكْرهْهُنَّ فَانَّ مَنْ بَعدِ اِكَْراهِهِنَّ غَفُور رَحَيُم”

(يعني) دختران خود را بری تحصيل مال به زنا مجبور نكنيد. كسی كه آن‌ها را مجبور كند پس از مجبور كردن آن‌ها خداوند آمرزنده و رحيم است”

( معنی دقيق آيه چنين است: كنيزانتان را اگر خواهند عفيف باشند، به طلب مال دنی، به زناكاری وادار مكنيد و چون وادار شدند خدا نسبت به ايشان آمرزگار و رحيم است).

پر واضح است كه قصد پيغمبر نهی از يك كار زشت و ناپسند است يعنی كسانی كه كنيز و برده دارند به قصد انتقاع و به جيب زدن مزد هم‌خوابگی آنان، آنان را به نزد حريف نفرستند و به زنا مجبور نكنند.

و باز واضح است كه قصد از جمله “فان الله من بعد اكراههن غفور رحيم” اين است كه خداوند بر كنيز و برده‌ی كه به امر مولی خود تن به زنا داده است مي‌بخشايد. ولی ظاهر چنين است كه خداوند نسبت به مرتكبان اين عمل غفور و رحيم است پس عبارت نارسا و به مقصود شريف پيغمبر وافی نيست به ری ابراهيم نظام در باره قرآن اشاره كرديم و بايد اضافه كرد كه او در اين ری تنها نيست، بسی از معتزليان ديگر چون عباد‌بن سليمان و فوطی كه همه از مؤمنان بنامند با وی هم رأيند و اين عقيده را مباين اسلام و ايمان خود نمي‌دانند.

بديهی است نام متفكر بزرگ و روشنفكر‌ترين مردان عرب ابوالعلا معری را به ميان نمي‌آوريم كه منشأت خود را اصيل‌تر و برتر از قرآن مي‌دانست.

باری بيش از صد مورد انحراف از اصول و استخوان بندی زبان عربی را از اين قبيل كه اشاره شد ثبت كرده‌اند و نيازی به گفتن نيست كه مفسرين و شارحان قرآن در توجيه اين انحراف‌ها كوشش‌ها و تأويل‌ها كرده‌اند و از آن جمله است زمخشری كه از ائمه زبان عرب و از بهترين مفسران قرآن كريم به شمار مي‌رود و يكی از ناقدان اندلسی، (كه) نامش را به خاطر ندارم، در باره وی مي‌گويد اين مرد ملا‌نقطی و مقيد به قواعد زبان عربی يك اشتباه فاحش كرده‌است. ما نيامده‌ايم قرائت را بر دستور زبان عربی منطبق سازيم تكليف ما اين است كه قران را دربست قبول كنيم و قواعد زبان عرب را بر آن منطبق سازيم.

اين سخن تا درجه‌ی درست است. فصحی بزرگ (هر) قومی نماينده دستور زبان ملت خويشند ولی از اين بابت كه در استعمال كلمات و تركيب جمله از اصول متداول و رايج و قابل فهم و قبول عامه دور نمي‌شوند مگر ضرورتی آنان را به مسامحه بكشاند. حسن بيان و شعر خوب قبل از اسلام در ملت عرب نشو و نما كرده و قواعد زبان عرب استوار گرديده بود مسلمين معتقدند كه قرآن در فصاحت و بلاغت از تمام مواليد قريحه فصيحان قبل از خود برتر است پس بايد كمتر از همه آن‌ها از اصول زبان و ضوابط فصاحت منحرف شده باشد.

گفته ناقد اندلسی از اين حيث هم خدشه‌پذير است كه قضيه را معكوس طرح مي‌كند. قضيه به طور اساسی بايد اين طور طرح شود:

قرآن در حد اعلی فصاحت است به درجه‌ی كه بشر از آوردن مانند آن عاجز است، پس كلام خدا است. پس آن كسی كه آن را آورده است پيغمبر است.

ولی ناقد اندلسی مي‌گويد قرآن كلام خدا است پس اصيل و غير قابل ايراد است يعنی هر گونه انحراف از اصول زبان عرب در آن اصل است و بايد قواعد زبان عرب را تغيير داد.

به عبارت ديگر مي‌خواهند فصاحت و بلاغت قرآن را دليل نبوت حضرت محمد قرار دهند تا منكران را متقاعد سازند ولی ناقد اندلسی نبوت حضرت را امری مسلم مي‌داند و چون او گفته است قرآن سخن خدا است پس ديگر درِ هر گونه گفت و شنود بسته است و بايد دربست آن را قبول كرد.

با همه اين‌ها قرآن ابداعی است بي‌مانند و بي‌سابقه در ادبيات جاهليت در سوره‌هی مكی مانند سوره “والنجم” انسان به يك نوع شعر حساس و حماسه روحانی برمي‌خورد كه نشانه‌ی از قوت بيان و استدلال خطابی محمد است و نيروی اقناعی در آن نهفته است.

اگر آيه ۳۲ را كه از آيات مدنی است و شخص نمي‌داند چرا حضرت عثمان و يارانش آن را در اين سوره (مكي) گنجانيده‌اند برداريم، مانند غزل‌هی سليمان لطيف، شيرين و خيال‌انگيز است، با اين تفاوت كه در اين سوره از زيبايی دختران اورشليم و مْغازله با دوشيزگانی كه پستانشان چون گوسفندان سفيد بر كوه جلعار (بايد جلعب كوهی در نزديكی مدينه باشد) خفته چيزی ديده‌ نمي‌شود. رجزخوانی قهرمانی است كه خود را فرستاده خدا مي‌داند و كيفيت وحی و اشراق و رؤياهی پيامبرانه خويش را بيان مي‌كند:

“ وَ النَّجْم اِذا هَوی، ماضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ماغَوی، وَ مَا يَنْطقُ عَن اْلهَوی، اِنْ هُوَاَّلا وَحْيُ يُوحی، عَلَّمَهُ شَديدُ اْلقُوی، ذُو مرَّةٍ فَاسْتَوی وَ هُوَ باْلافُق اْلاَعْلی، ثُمَّ دَنَی فَتَدَلّيِِ فَكانَ قابَ قَوْسَيْن اَوْ اَدْنی، فَاَوْحی اِليِ عَبْده ما اَوْحي عنْدَ سدُرة اْلُمنْتَهی، عَنْدَها جَنََّةُ اْلَمأوی إذْ يَغْشَيَ الَسّدْرَةَ ما يَغْشی، ما زاغَ اْلبَصَرُ و ما طَغی، لَقَدْ رَی مِنْ آياتِ رَبّهِ اْلكُبْري”.

بديهی است در ترجمه آيات مقداری از زيبايي‌هی سوره كه در آن روح گرم محمد خواننده را به وجد مي‌آورد از ميان مي‌رود ولی ناچار به اختصار چنين معنی مي‌دهد:

به ثريا كه غروب مي‌كند، يار شما نه گمراه است و نه بدكار، به او وحی شده و فرشته‌ی توانا در افق بالا بر او ظاهر شده و به او اوامر الهی را آموخته است. او به پيغمبر نزديك شد تا حد كمتر از دو كمان و آن چه بايد بدو بگويد گفت، در اين كشف و وحی دروغ نمي‌گويد شما بدين كشف و اشراق با وی مجادله مي‌كنيد در صورتی كه دفعه ديگر نيز او را در سدرة‌‌المنتهی و نزديك بهشت ديده بود، ديده او بدو خيانت نكرده است و آن چه مي‌گويد ديده است، از عجايب آيات خداوند بزرگ چيزها ديده است.

پس از پند و موعظه باز خداوند به سخن مي‌آيد:

“ فَاَعْرضْ عَنْ مَنُ تَوَلّی، عَنْ ذكرْنا ولَمْ يُردْ الاَّ اْلَحَيَوَة اُلّدنْی، ذلكَ مَبْلَغُهُمْ منَ اْلْعلم انَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَنْ سَبيلِهَ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنِ اهتَدي”

(يعني) از كسانی كه از ما روی برتافته‌اند و به زندگانی ظاهر اين جهان دل خوش كرده‌اند روی برگردان. اينان بيش از اين دانش و خرد ندارند و خدی تو بهتر از هر كس به حال آنان آگاه است”.

روزی زن عموی پيغمبر “ام‌جميل” به وی مي‌رسد و طعنه‌زنان مي‌گويد:“ اميدوارم شيطان رهايت كرده باشد” و آن هنگامی بود كه وحی قطع گرديد و محمد مأيوس و اندوهگين به فكر پرت كردن خويش از كوه افتاده بود سوره مترنم “والضحي” پس از اين واقعه نازل مي‌شود.

اين سوره زيبا كه در آن نامی از زن بولهب و گفتار استهزا آميزش نيست تسليت‌بخش و نويد‌انگيز است:

“ وَالضَّحی، وَالّلَيْل اذا سَجِی، ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلی وَ لَلاخرَةُ خَيْرُ لَكَ منَ اْلاوُلی و لَسَوْفَ يُعطيكَ رَبُّكَ فَتَرضی اَلَم يَجَدْكَ يَتيماً فَآوی وَ وَجَدَكَ ضالاً فَهَدی وَ وَجَدَكَ عائلاَ فَاَغْنی فَامَّا الَيتيمَ فَلا تَقْهَرْ وَ اَمَّا السّائِل فَلا تَنْهَرْ وَ اَمَّا بِنِعْمةَ رَبَّكَ فَحِدّثْ.

(يعني) خدا تو را رها نكرده و بي‌عنايت نشده و فرجام كار تو بهتر از آغاز آن خواهد بود، آن قدر به تو بدهد كه خشنود شوی. مگر يتيم نبودی پناهت داد. مگر فقير نبودی بي‌نيازت ساخت. مگر گمراه نبودی هدايتت كرد. پس يتيمان را بنواز و مستمندان را از خود مران، پيوسته عنايت و نعمت حضرت حق را به خاطر داشته باش”.

بايد انصاف داد قرآن ابداعی است. سوره‌هی مكی و كوچك سرشار از نيروی تعبير و قوه اقناع سبك تازه‌ی است در زبان عرب. جاری شدن آن از زبان مردی كه خواندن و نوشتن نمي‌دانسته درس نخوانده و بری ادب تربيتی نديده است(بعضی از محققان منكر بي‌سوادی حضرت محمد و كلمه امی را به معنی عرب‌هی غير اهل كتاب مي‌گويند. در قرآن نيز بدين معنی آمده است: هوالذی بعث من‌الامبين رسولاً. ولی تواتر و اجماع و قرائن عديده حاكی است كه حضرت قادر به نوشتن نبوده است. شايد اين اواخر مي‌توانست پاره‌ی كلمات را بخواند. علاوه بر امارات روشن و خدشه‌ناپذير در قرآن نيز اشاره بدين مطلب هست:“ وما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك = قبل از نزول قرآن تو نه كتابی مي‌توانستی خواند و نه مي‌توانستی بنويسی ( سوره عنكبوت آيه ۴۸). در آيه ۵ سوره فرقان اين معنی روشن‌تر است: قالوا اساطير الاولين اكتتبها فهی تملی عليه= ديگران می نويسند و به وی املا ميکنند تا از حفظ قرآن را بخواند..» معلوم ميشود مشرکان ميدانستند که حضرت محمد نه ميخواند و نه می نويسد.) موهبتی است كم‌نظير و اگر از اين لحاظ آن را معجزه گويند برخطا نرفته‌اند. آن دسته‌ی كه قرآن را از حيث محتويات معجزه‌مي‌خوانند بيشتر دچار اشكال مي‌شوند، چيز تازه‌ی كه ديگران نگفته‌ باشند در آن نيست تمام دستورهی اخلاقی قرآن از امور مسلم و رايج است. قصص آن مقتبس از اخبار و روايات يهود و ترسايان است كه حضرت محمد در ضمن سفرهی شام و بحث و مذاكره با اخبار و راهبان و بازماندگان عاد و ثمود فرا گرفته و در قرآن به همان شكل يا با اندك انحراف‌هايی بازگو كرده است.

اما بايد انصاف داد كه اين امر از شأن حضرت محمد نمي‌كاهد. اين كه مردی امی پرورش يافته در محيطی آلوده با اوهام و خرافات در محيطی كه فسق و شتم رايج است و ضابطه‌ی جز زور و قساوت وجود ندارد، به نشر ملكات فاضله برخيزد و مردم را از شرك و تباهی نهی كند و پيوسته بری آن‌ها از اقوام گذشته سخن گويد، نشانه نبوغ فطری و تأييدات روحی و صدی وجدان پاك و انسانی اوست. گوش دهيد اين مرد بي‌سواد چگونه در سوره “عبس” سخن مي‌گويد. اين سوره نمونه كاملی است از موسيقی روحانی و نيروی روحی. در ضمن اين آيات خوش آهنگ گويی طپش قلب گرم محمد را مي‌شنويد:

“ قُتلَ الانسْانُ مااَكْفَرَهُ، منْ اَيَّ‏‎‍‍ شَيءِ خَلَقَهُ منْ نُطْفَة خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ، ثُمَّ السَّبيلَ يَسَّرَهُ، ثُمَّ اَمَاتَهُ فَاَقْبَرَهُ ثُمَّ اِذا شاء اَنْشَرَهُ، كلاً لَما يَقْضِ ما اَمَرَهُ فَلْيَنْظُرَ الانْسانُ الی طَعامه، اَنّاَ صَبَبْنَا اْلماء صَبّاً، ثُمَّ شَقَقْنَا اْلارْضَ شَقّاً، فَاَنْبَتْنا فيها حَبّاً وَ عِنباً وَ قَضبْاً وَ زَيتُوناً وَ نَخلاً وَ حَدائقَ غُلْباً وَ فاكهةُ وَ اَبّاً مَتاعاً لَكُمْ وَ لاَنعْامِكُمْ فَاذَِا جأتِ الصّاخّةُ”

معنی آن به طور خلاصه و تقريباً اين است كه:

خاك بر سر انسان و كفر او، از چه خلق شده؟ از نطفه‌ی، سپس چنين برازنده شده است. او مي‌ميرد و اگر خدی خواست باز زنده مي‌شود. به خوراك خود نگاه كند، ما آب به انسان عطا كرديم ما زمين را برايش مهيا كرديم. خوراك‌هی گوناگون و لذيذ بری آن‌ها رويانديم بری خودشان و حيواناتشان اما هنگامی كه رستاخيز شد”.

اين توالی جملات خوش آهنگ كه چون غزل حافظ قابل ترجمه نيست از دهان گرم يك مرد امی بيرون آمده كه با ضربان قلب تب‌دارش هم‌آهنگی دارد.

در عين حال كه محمد با خطابه‌هی زيبی خود مي‌كوشد قوم خويش را هدايت كند و همه گونه روحانيت از آن مي‌تراود، نمي‌توان قرآن را از حيث دستورهی اخلاقی معجزه دانست. محمد بازگو كننده اصولی است كه انسانيت از قرن‌ها پيش گفته است و در همه جا گفته است. بودا، كنفوسيوس، زردشت، سقراط، عيسی و موسی همه گفته‌اند. پس باقی مي‌ماند احكام و شرايعی كه شارع اسلام آورده است.

 

اما از حيث احكام و شرايع

 

نخست بايد در نظر داشت كه غالب آن‌ها به مناسبت وقايع روزانه و مراجعه نيازمندان وضع شده است.

از اين رو هم تغاير در آن‌ها هست و هم ناسخ و منسوخ، و پس از آن نبايد فراموش كرد كه فقه اسلام مولود كوشش مستمر علماء مسلمانان است و در طی سه قرن اول هجری چنين مدون شده است ورنه شرايع قرآنی موجز و غير وافی به جامعه بزرگی است كه نيم قرن و يك قرن پس از هجرت به وجود آمد. مهمتر از اين نكات اين مطلب مهم و شايسته تأمل و مطالعه است كه اغلب اين احكام مقتبس از شريعت يهود يا عادات و آداب زمان جاهليت اعراب است.

 

روزه

 

مثلاً روزه از يهود به اسلام آمده است، نهايت از مجری عادات اعراب جاهليت كه روز دهم محرم “عاشورا” (يعني) كبور” را روزه مي‌گرفتند. پس از هجرت به مدينه هنگامی كه قبله تغيير كرد روزه نيز به ايام معدودات مبدل شد يعنی ده روز اول محرم را روزه مي‌گرفتند و پس از آن كه مسلمانان خرج خود را از يهود كاملاً جدا كردند ماه رمضان به روزه اختصاص يافت.

 

نماز

 

نماز در همه اديان هست و ركن اوليه ديانت است كه روی به خدا آرند و او را ستايش كنند و گويا در اسلام نخستين فريضه اسلامی است و بدين شكل و طرز مخصوص ديانت اسلام است كه از راه سنت مستقر شده است ورنه در قرآن از تفصيل و جزئيات آن خبری نيست.

قبله هم در تمام مدت سيزده سال رسالت او در مكه و يك سال و نيم پس از هجرت، همان قبله يهود يعنی مسجد‌الاقصی بود.

 

حج

 

حج تحقيقاً بری تأييد و تثبيت عادات قومی عرب مقرر شده است. تمام مناسك حج و عمره، احرام، لثم و لمس حجرالاسود سعی بين صفا و مروه، وقفه در عرفات و رمي‌جمره، همگی در دوره جاهليت متداول بود و تنها تعديلات در حج اسلامی نسبت به دوره جاهليت روی داده است.

اعراب قبل از اسلام هنگام طواف لبيك يا لات، لبيك يا عْزی و لبيك يا مناة مي‌گفتند و هر قومی بت خود را مي‌خواند. در اسلام اللهم جی بت‌ها را گرفت و آن عبارت بدين شكل تعديل شد: لبيك اللهم لبيك.

عرب‌ها صيد را در ماه حج حرام مي‌دانستند، پيغمبر حرمت صيد را مخصوص ايام حج و هنگام احرام مقرر فرمود. عرب‌ها گاهی لخت به طواف كعبه مي‌پرداختند. اسلام آن را منع كرد و همان پوشيدن لباس دوخته نشده را مقرر كرد. عرب از خوردن گوشت قربانی اكراه داشت پيغمبر آن را مجاز ساخت.

مشهور است كه مسلمانان پس از فتح مكه و برانداختن اصنام قريش از سعی بين صفا و مروه اكراه داشتند زيرا قبل از اسلام بر اين دو كوه دو بت سنگی قرار داشت كه حاجيان و زائران دوره جاهليت سعی بين صفا و مروه را بری نزديك شدن به آن‌ها و دست كشيدن و بوسيدن آن‌ها كسب تبرك مي‌كردند ولی پيغمبر نه تنها بين صفا و مروه را مجاز كرد بلكه در آيه ۱۵۸ سوره بقره آن را از شعائر‌الله قرار داد.

شهرستانی در ملل و نحل مي‌نويسد: بسياری از تكاليف و سنن اسلامی ادامه عادات دوره جاهليت است كه اعراب آن‌ها را از يهود گرفته بودند. آن زمان ازدواج با مادر و دختر حرام بود. ازدواج با دو خواهر قبيح و نكاح با زن پدر حرام بود. غسل جنابت، غسل مس ميت، مضمضه و استنشاق، مسح سر، مسواك، استنجاء، گرفتن ناخن، كندن موی بغل و تراشيدن موی زهار، ختنه و بريدن دست راست دزد، همه پيش از ظهور اسلام متداول بود و غالباً از يهود بدان‌ها رسيده بود.

 

جهاد و زكاة

 

در ميان فرائض دو فريضه است كه مخصوص شريعت اسلامی است و آن دو جهاد و زكات است. اگر در ساير شرايع از اين دو فريضه اثری نيست بری اين است كه شارعان ديگر داری هدفی كه محمد داشت نبودند. محمد مي‌خواست دولتی تشكيل دهد و طبعاً چنان دولتی بدون لشكر و پول نمي‌توانست تشكيل شود و نمي‌توانست پايدار بماند.

جهاد از شرايع خاص اسلام است و بي‌سابقه‌ترين قانونی است كه بشر وضع كرده است و آن را بايد مولود فراست و كياست و واقع‌بينی محمد دانست كه يگانه راه حل مشكل را دم شمشير يافته است نه آيات خوش آهنگ و روحانی و سوره‌هی مكی.

داشتن سپاه حاضر كه هر شخص سالم و قادر به جنگ بايد در آن سهيم باشد، به مال نيازمند است. غنايم و به دست آوردن مال محرك سپاهيان است به جنگ ولی عايدی مستمر و مطمئن‌تر بيشتر ضرورت دارد و آن را قانون زكات تأمين مي‌كند.

 

باده و قم